🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۵۷
- میشهه؟
لبخندی روی لبم اومد...
چه یهو تغییر کرد
بغلم و باز کردم و گفتم
+ آره خوشگلم بیا جات همینجاست
پوزخند زد و ادامودر اورد
- شتر در خواب ببیند پنبه دانه گهی لپ لپ خورد َگه دانه دانه
بیشعور من و مسخره میکنه!
در اتاقش و دوباره محکم بست ولی زود باز کرد
- میخوام در باز باشههه تو هم در اتاقت و باز بزار هوا به کلت بخوره
با خنده گفتم
+ به پنجره هم اکتفا میکنه
کثافتی زیر لب نثارم کرد و از جلوی در کنار رفت و تو تاریکی اتاقش محو شد.
منم داخل اتاق خودم شدم و از لج سوگند در و بستم
محکمم بستم تا صداش و بشنوه.
سوگند
پسریه ایکبیری آشغال دم دری رو مخ...
من خر و باش امشب رفتم بغلش چه چیزایی بلغور کردم...
آیا غلط کردن کار درستیه ؟ بله بله کاملا برای کار امشب من درسته...
روی تخت خودم و پرت کردم و سرم و بین بالشت فرو کردم...
فقط دعا میکردم زودتر خوابم ببره ولی دلم بدجور دلشوره یلدا رو داشت
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۵۸
واقعا برای چی همچین کاری کرد زد خودشو ناکار کرد و من این وسط تا لب مرز
مرگ برد
سرم بیشتر تو بالشت فرو کردم...!
مهراب بیشعور از لج من در اتاقش و بست. هیی فقط یبار ازش یه چیز خواستم.
نگاه چجوری رفتار میکنه.
حیف برای امروز به اندازه کافی دردسر کشیده
بودم وگرنه میزدم از وسط به دو قسمت مساوی قرینه اش میکردم
پتو روی سرم کشیدم ، عجیب بود ولی حس میکردم زیر پتو جای امنی هست برای من.
چشمام و روی هم محکم فشار دادم و آروم آروم ولی با دلشوره خوابم برد...
با صدای گرم و آشنایی سریع چشمامو باز کردم و روی تخت نشستم
خاله سوسن با لبخند بغلم کرد
- سلام خوشگلم
شوکه شده بودم ولی زود به خودم اومدم و مثل خودش بغلش کردم
+ سلام خاله سوسنن
گونه اشو محکم بوسیدم که دستی روی صورتم کشید و از بغلش بیرون اومدم
- صبحت بخیر یکی یدونه
+ صبح شما هم بخیر
چند ثانیه روی صورتم زوم کرد و گفت
- خاله سوسن برات بمیره سوگند
لبخند از روی لبم رفت و با تعجب گفتم
+ خدا نکنه خاله چرا؟
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۵۹
لبخندی زد و سرم و نوازش کرد
- هیچی خوشگلم
نگاهی به پنجره کردم... نور خورشید تا وسط اتا ق اومده بود
+ ساعت چنده خاله؟
- یه ربع به یازده
با دهن باز گفتم
+ یه ربع به یازدههههه؟
خندید و تا خواست جوابمو و بگه در اتاق باز شد و یوسف اومد داخل
یوسف : سلام صبحت بخیر!
با عجله شالمو که روی شونه ام افتاده بود روی سرم انداختم...
خاک تو سرش کنن نمیتونه یه اِهمی یا اُهمی بکنه
خاله سوسن شاکی بلند شد و بیرونش کرد...
- خاک تو سرت یوسف آقا گفت اصلا نیا بعد تو میای اتاق سوگند گمشو تا اخراجمون
نکرده
بیرونش کرد و خودشم بیرون رفت فقط گفت آماده بشم برم برای صبحونه
تختم و مرتب کردم و رفتم بیرون که همزمان مهراب هم اومد بیرون
موهاش مرتب بود و حوله اش روی دوشش بود
یه تیشرت سفید با شلوار مشکی تنش بود
از حق نگذریم بعضی موقع ها باید در جا قربونش میشدم ، بعضی موقع ها خیلی خوب
میشد!
+ صبح بخیر جنتلمن
از سر تا پام و برنداز کرد
- قبل از اینکه بیای بیرون یه لباس مناسب بپوش.
+ هوفففففف! بزار چشمام باز بشهههه بعد شروع کن به اذیت کردن
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۶۰
- اذیت کردن نیست دلیل داره
دست به سینه شدم
+ بگو دلیلشو
دستش و باالااورد و عدد یک و نشون داد
- دلیل اول...این پسر یالغوز تو این خونست مثلا کمک دست مادرشه ازش خوشم نمیاد
تو هم مثل آدم لباس بپوش
+ همون اول صبح هنوز بیدار نشده بودم اومد اتاق اعلام حضور کرد
دستی به صورتش کشید و حرفی نزد
+ دلیل دیگه ایم هست؟
- دلیل دوم اینه که فردا آخر هفتست...
وایی آخر هفتههه....روز مهمونییی! یعنی امروز به صرف خرید و خوش گذرونی میریم
بیرون
با ذوق گفتم
+ میریم خرید؟
سری تکون داد و در اتاقش و بست
آخ جوننن!!
پس امروز از اذیت کردن مهراب دست بر میدارم
+ چی بپوشم مورد پسند شما باشه؟
با خنده اومد داخل اتاقم در کمد و باز کرد و لابه لای لباسا کمی که داخل کمد بود و
گشت
- چیز خوبی نداریی!!
+ خب پس...
پرید بین حرفم
- مواظب باش سوتی ندی به نگین میگم بیاد.
+ چرا اونن؟
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝