🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۶۲
دلیل ذوق و خجالتم نمیفهمیدم!
دستی روی سرم کشیدم و فقط جلوی آینه یکم خودمو مرتب کردم
مهراب خنگه... اول میگه لباس خوب نداری بعد میگه مناسب پیدا کن بپوش بیا بیرون...
حتما خیلی روش فشاره که همش چرت و پرت میگه
در اتاق و آروم باز کردم و از پله ها پایین رفتم
میز بزرگی دوباره وسط خونه اومده بودش و مهراب در حال خوردن بود...
بازم یه میز مفصل با کلی مخلفات آماده شده بود
جلوتر رفتم و کنارش پشت میز نشستم.
+ میز نو سفارش دادی رسید بهت؟
نگاهی بهم انداخت و خندید
- چه پرویی خیر سر تو میز قبلی به فنا رفت
+ نخیر من داشتم کارمو میکردم شما به فناش دادی
دستش و روی دهنش گذاشت و با سرفه ای صداشو صاف کرد و گفت
- من نبودم الان پاهاتم نبودن بعدش خیلی رییس خوبیم که با شکستن میز و تلویزیونم
هیچی بهت نگفتم البته وقتی من بی سر و صدا وسایل و میارم متوجه نمیشه حق
داری پرو بشی...
خنده مسخره ای کردم و جواب دادم
+ پرویی شما به من سرایت کرده وگرنه من آدم خوبیم
با تعجب گفت
- عههه
جوابی بهش ندادم ، یه لقمه کوچیک درست کرد و سمت دهنم اورد
- ورپریده این و بخور موقع کل کل ضعف نکنی
سمت دهنم اورد و منم با شیطنت سرم و جلو بردم و لقمه رو خوردم ولی در کنارش
دست مهرابم محکم گاز گرفتم که دادش رفت هوا
بلند زدم زیر خنده که حرصی نگاهی به من انداخت و بعد دستش
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۶۳
دستشوگرفتم و سمت خودم کشیدم
واتتتت!! من تو یه ثانیه انقدر محکم گاز گرفتم که جاش موند؟
ماشالله به دندونام
- بوسش کن خوب شه
با تعجب نگاهش کردم که دستش و جلوی دهنم گرفت
- بوس کن خوب شه...!
برای اینکه ناراحت نشه
آروم جای دندونامو که روی دستش مونده بود و بوسیدم که مهراب دستش کشید و
جلوی لب خودش گرفت و جایی که من بوسیدمش و بوسید
لبخندی روی لبم اومد...
آخ یه آدم تا چه حد میتونه جنتلمن باشههه.
از این کارام بلد بود رو نمیکرد بی شرف!
با خنده گفت
- خدا وکیلی غش نمیکنی با این کارام؟
لبخندی زدم و گفتم
+ همچین کاریم نکردیا فقط...
بازم خنده ام گرفت...چقدر دروغ میگم آخه!؟
من که با کارش خر ذوق شدم.
نگاهی بهم کرد و گفت
- اوکی من که میدونم دلت ضعف رفت ولی اشکال نداره به روت نیار
نگاهم و ازش گرفتم و دور خونه چرخوندم که یوسف و دیدم
به در آشپزخونه تکیه داده بود و با پوزخند نگاه میکرد
وا...!
این چشه؟
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۶۴
وقتی دید نگاهم به اونه اخماش و تو هم کشید و رفت داخل آشپزخونه
بدرک..
با چیزی که به یادم اومد و سریع به سمت مهراب برگشتم که حس کردم مهره های گردنم
همه جا به جا شدن
+ آخخخخخخخخخ
مهراب با نگرانی گفت
- چیشد ؟
دستی پشت گردنم کشیدم و گفتم
+ هیچی چیزی نشد!
زود جمع و جور شدم و گفتم
+ نگین کی میاد؟
- زنگ زدم بهش تا نیم ساعت دیگه شاید بیاد.
+ خنگهههه خاله سوسن چی؟
مثل مهراب ابرویی بالا انداختم
+ نگاه داره؟
سری تکون داد
- نه ولی میدونید خوب نیست انقدر به رییس نزدیک بشید؟
دست به کمر شدم و گفتم
+ من دارم به رییس نزدیک میشم؟
دستاش و داخل جیبش گذاشت
- بله رفتار امروزتون و دیدم
با ادب حرف زدنش تو حلقم...! چقدر پرو آخه این پسر
نه به خاله سوسن و نه به پسرش. فرقشون زمین تا هواست
+ آقای محترم دلیلی نمیبینم جوابتون و بدم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۶۵
- من به زودی به مادرم از علاقه ای خودم بهتون میگمم
وات از این شوک یهویی! این پسر چه بلغور میکنه؟ بزار یه تیر بهش بزنم ناپیدا
+ داداش مواظب حرف زدنت باش من جای خواهر کوچیکتم
چشماش کم مونده بود بزنه بیرون...
- داداششششش؟
صدای مهراب اومد
- آره داداش پس چی؟توقع داری بگه عشقم؟
هر دومون به سمت در چرخیدم ، یوسف فدای قد و بالاش چه خوشگل تو چهار چوب
در وایستاده
آخ چرا تازگیا انقدر تو چشمام قشنگ دیده میشه
یوسف بدجور جا خورده بود وبه تته پته افتاده بود
آخ در و دیوار به قربون ابهتش که همه رو به لرزه میندازه.
من چرا انقدر قربون صدقه این نردبون میرم؟!
الهی خودش فدام شه...بیخیال قربون صدقه شدم
آروم به سمت مهراب رفتم و بهش چسبیدم ، هر چند قدم بلند بود ولی برای رسیدن به
کنار گوشش مجبور شدم رو انگشتام بلند بشم و سرم و کنار گوشش ببرم
+ شما نمیخوای غیرتی بشی؟
نیم نگاهی بهم انداخت
- چیزی گفت بهت؟
از تمام عمق وجودم تاسف و تو چشمام جمع کردم و بهش رسوندم
از این مرد بویی بلند نمیشه!
هر دو شون با هم تنها گذاشتم و از آشپزخونه بیرون اومدم
سینی که روی میز بود و برداشتم و همه وسایل روی میز و جمع کردم
آخخخ!
ایشاالله کارد بخوره تو شکمت مهراب.
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۶۶
انقدر میخوری گامبو...
والا این میز صبحونه برای یه ماه من که چه عرض کنم یک سال من و کافیه بعد این
اسراف گر...
اصلا من چیزی نمیگم
خدا خودش آدمش کنه
به فکر خودش نیست به فکر اونی باشه که اینا رو جمع میکنه
بنده خدا از پا و کمر میوفته
بیچاره خاله سوسن چی میکشهه از دس ت این مهراب
ظرف آخر و روی سینی گذاشتم و منتظر به در آشپزخونه نگاه کردم
اینا چرا بیرون نمیان؟
صندلی رو عقب کشیدم و بدون اینکه نگاهمو و از در آشپزخونه بگیرم پشت میز نشستم
چند دقیقه ای بدون پلک زدن به در خیره شدم
عجبب
چیشده اینا نمیان بیرون؟
حتی یه ثانیه هم از حرفم نگذشت که یوسف با ابروهایی برزخی بیرون اومد و بدون
اینکه نگاهی به دور و برش بندازه رفت بیرون و انقدر در و محکم بست
مهراب با لبخند پیروز مندانه ای بیرون اومد و همون جا کنار در وایستاد
+ چی گفتی بهش؟
خنده ای از سر خوشی کرد و جواب داد
- هیچی!
نگاهی عمیق انداختم
+ آره جون خودت ولی من که فضول نیستم بدرک هر چی گفتی بهش گفتی
پشت سر حرفم بلند شدم و سینی رو برداشتم
خیلی سریع از کنارش گذشتم و داخل آشپزخونه شدم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 برای خوندن ادامش بیا اینجااا@TheEnduringWord
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۶۷
سینی رو روی کابینت گذاشتم و اومدم بیرون
مهراب هنوز سر جاش بود
+ چیهه نگاه میکنی؟
- داشتم صبحانه میخوردم چرا جمع کردی؟
قشنگ دوست داشتم بزنم از هستی ساقطش کنم...
+ تو چطوری میتونی این همه بخوری؟ به خودت رحم نمیکنی به کلیه ات رحم کن
چند ثانیه با تعجب نگاه کرد و یهو بلند زد زیر خنده.
نفهمیدم الان من حرف خنده داری زدم؟
کجاش خنده دار بود ؟
با تعجب نگا هش کردم و منتظر بودم دلیل خندشو بگه
دستی روی لبش کشید و خنده اش و قطع کرد
- غذا خوردن چه ربطی به کلیه داره؟
دست به سینه شدم اداش و در اوردم
+ به کلیه ربط نداره به کجا ربط داره؟
یکم به جلو خم شد و گونه امو و کشید
- بی سواد به معده ربط دارهههه نه کلیه
آخخخخ!
چه ضایع شدم...
مهراب لبخندی زد که قشنگ حال من و خرابتر کنه
آخ پسره ی دم دری ، پسره گاگول
یعنی الان اگر ولم میکردن کل خونه رو با خاک یکسان میکردم براش
ولی حیف نمیشد
فقط حیففف
تقریبا روی خط عصبانیت گفتم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۶۸
+ خب به من چه تو دکتری تو میدونی نه من که
دستاش و به حالت تسلیم باالااورد
- باشه حالا من و نخور گناه دارم
+ تو خوردنی نیستی بندازیمت پیش مگس پیف پیف میکنه میگه این چه آشغالیه جلوم
انداختید قربون خودم بشم من که انسانم
با خنده سرش و تکون داد و گفت
- میدونم خیلی حرصت گرفته ولی میتونی خودت و خالی کنی
دند ونام و محکم روی هم فشار دادم و همونطور گفتم
+ من اصلا حرصم نگرفتههه
- بله بله کاملا مشخصه ولی میتونم یه چیزی بهت بگم
سرمو و به نشونه منفی تکون دادم
+ نه
شونه هاشو و بالا انداخت و گفت
- ولی من میگم!
نگاهش کن...فقط بلده حرص بده
دستاش و به حالت خاصی باالااورد و گفت
- ببین من به عنوان یه دکتر توصیه میکنم وقتی حرصت گرفت خودت و خالی کن و
تو خودت نریز چون باعث میشه زودتر پیر بشی و پوستت چروک بیوفته
دستی به صورتش کشید و ادامه داد
- این پوست صاف و روشن و میبنی؟ به خاطر اینکه من وقتی حرص میخورم خودمو
و خالی میکنم
اعتماد به نفسشو نگاه
سرم و خاروندم و گفتم
+ تموم شد خیلی تاثیر گذار بود
پکر گفت
- این همه مشاوره دادم این بود جوابش؟
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۶۹
دستام و تو هم گره کردم و گفتم
+ خب آقای دکتر یه سوال
لبخندی مغرورانه زد
- بپرس جانم
+ آیا وقتی حرص خوردیم میتونیم اطرافیانمون و بزنیم؟
زبونش و روی لبش کشید و جواب داد
- اونا چه گناهی کردن که کتک بخورن ولی اگر مقصر باشن آره
لبخندی روی لبم اومد
+ واقعاااا؟
سری به نشونه مثبت تکون داد
بدون هیچ معطلی جلو رفتم و برای دومین بار یه سیلی محکم خوابوندم تو گوش مهراب
یه ثانیه گنگ و مبهم نگاهم کرد و بالفاصله بعد دستی روی جای سیلی کشید
آخ چه کیفی داد....تلافی سیلی دیشبش
سوالی پرسید
- این سیلی دومین سیلی بود که من ازت خوردم؟
چشمامو و بستم و سری تکون دادم
+ بله با افتخار دومیه
گوشه لبشو به دندون گرفت و گفت
- اون موقع به کدوم گناهم؟
دست به سینه شدم و گفتم
+ خودت گفتی اگر تو حرص خوردنت اطرافیانت مقصر باشه میتونی بزنیش
اشاره ای به خودش کرد
- چه ربطی به من داره اون وقت؟
با دست دور و برم و نشون دادم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۷۰
+ آی کیو جز شما تو این خونه درندشت کس دیگه ای هست؟ خیر نیست پس من از
دست شما فقط حرص میخورم و وقتی میزنمت حقته.
به خودش اشاره ای کردم و ادامه دادم
+ همه اینا حرف خودته از خودمم در نیوردم
یکم دیگه روی جای سیلی رو دست کشید و گفت
- اینطوریه دیگه؟
به نشونه مثبت سری تکون دادم
لبخند خبیثی روی لبش اومد
- که اینطوریههه؟
خیلی کشیده حرفش و زد و ترسی وجودم و فرا گرفت
لعنت به شرفت مهراب...
سریع سری به نشونه منفی تکون دادم
+ نه اصلا اینطور نیست خداحافظ
پا تند کردم که فرار کنم ولی اون سریع تر از من بود و مچ دستم و محکم گرفت
- راه فرار نداری حالا باید تاوان پس بدی فکر کردی فقط تو میتونی حرصت و با زدن
خالی کنی؟ نخیر منم بلدم خوبشم بلدم...
آب دهنمو و پر سر و صدا قورت دادم که مهراب دستم و کشید و خیلی راحت پرت شدم
طرفش و حالا دقیقا جلوی صورتش بودم و چشم تو چشم بودیم
دستش و پشت کمرم گذاشت و محکم تر گرفتتم
- میخوام حرصمو و خالی کنم و اول از همه مقصر همشون تویی خانم خانما حالا
میدونی چجوری میخوام تلافی کنم؟
از ترس زیاد زبونم بند اومده بود
اوفف آخ ترس داره این نردبون؟
تمام ندای وجودم جمع شدن و یه جا جوابمو و دادن (تا دلت بخواد ، حالا بترس از
تلافی مهراب)
خدا خودش نجاتم بده
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۷۱
کمی سرش و جلوتر اورد و گفت
- بگو چجوری تلافی کنم؟
بازم جوابم سکوت بود
- زبونتو و موش خورده ورپریده؟
بالاخره باز شد زبونم
+ نه خیر سرجاشه.
- خب خوبه بگو چجوری تلافی کنم من آدم خوبیم حق انتخاب میدم
+ خب تو که حق انتخاب میدی ولم کن اصلا آدم خوب...
نچ نچی کرد و گفتش
- رو بدم که پرو میشی ورپریده
تو دلم پوزخندی زدم و فقط برای خودم گفتم
( زباله خان پرو بودم چشم دیدنمو و نداشتی )
مصنوعی لبخندی روی لبم نشوندم
آخ ایشاالله نگین ذلیل بشی!
بیا زودتر دیگه
ابروش و بالا انداخت و کنجکاوانه پرسید
- نگفتی؟ دلت میخواد خودم...
پریدم وسط حرفش و تقریبا با جیغ جیغ گفتم
+ نههههه خودممممم میگممممم باباااااا
با حرص چشماشو بست
- مثل آدم بگو نه با جیغ جیغ
رگ حرصش باز اومد دستم یه جوراییم میشد باهاش وقت تلف کرد
بازم با جیغ جیغ گفتم
+ اوکییی صبرررر کنننن فکرررر کنممممم
عصبی دندوناشو روی هم فشرد
اوفف خداااا
چه غلطی کردماااااا
- تا سه میشمارم گفتی اوکی نگفتی خودم ا
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۷۲
وفف خداااا
چه غلطی کردماااااا
- تا سه میشمارم گفتی اوکی نگفتی خودم انتخاب میکنم...1...2 ...
با عجله گفتم
+ سرمو بکن تو ماست...
واتتتتت
این چی بود من گفتمم...از دهنم پرید
یعنی اولین چیزی بود که به ذهنم خطور کرد
لبخند خبیثش پرنگ تر شد
- موافقمممم!
خداااااا
غلط کردممم خودتت نجاتم بدههههه
محکم دستش و دور شونه ام حلقه کرد و به سمت آشپزخونه برد
پاهام محکم به زمین چسبیده بود ولی اون پر زورتر بود و میکشیدم
ذهنم دستور میداد جیغ بزنم ولی دهنم بسته شده بود
و اینجا کامال اجزای بدنم با هم ناهماهنگی میکردند
کم مونده بود بزنم زیر گریه
بالاخره به آشپزخونه رسیدیم به زور بردتم و روی صندلی نشوندم
- باور کن تکون بخوری یه بلایی بدتر سرت میارم خودانی
بالاخره آزاد شدم ولی به حرف مهراب گوش دادم و تکون نخوردم بالاخره ماست بهتر از
نقشه های شوم مهراب بود
چند تا نفس عمیق برای آرامشم کشیدم
یه کاست بزرگ پر از ماست و روی میز گذاشت و با خنده خبیث بالای سرم وایستاد
-آماده ای؟
دیگه تمام تلاشموکردم تا منصرفش کنم.
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۷۳
بغض الکی کردم و بهش خیره شدم
+ لطفا نکن...
گویا داشت لذت میبرد من و اذیت میکرد
- نمیتونی خرم کنی
دستام و با عصبانیت مشت کردم
+ نیازی به خر کردنت نیس خودت خری
بدون هیچ تعلل دیگه ای دستش و پشت سرم گذاشت و محکم فرو کرد تو کاسه ماست و
ول کرد
با جیغ سرم و بلند کردم و ماست و از روی صورتم جمع کردم
آخخخ خدااا جوننن موهاممم کثیففف شد
+ ببین با موهام چیکار کردیییی زود تمیزش کن
نگاهی به موهای جلوی روم که با ماست یکی شده بود انداخت
- باشه الان تمیز میکنم
کاسه رو برداشت و همشو و روی سرم خالی کرد
- چقدر تمیز شدی ماشاالله
دوست داشتم بزنم خفش کنم...
به جون ترکای نداشته دیوارای خونش تلافی نکنم سوگند نیستم
دستمال کاغذی رو از روی میز برداشتم و صورتم و تمیز کردم
با لبخند زشت کنار لبش گفت
- نیاز به حموم داری با دستمال تمیز نمیشه
به زور خودم و نگه داشته بودم تا نزنم لهش کنم
+ بله بله حتما حمومم میرم
کمی خم شد و صورتش و نزدیک صورتم اورد و آروم گفت
- میخوای من ببرمت کوچولو؟!
با جیغ جعبه دستمال کاغذی رو برداشتم و کوبیدم تو سرش
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝