eitaa logo
The Enduring Word
396 دنبال‌کننده
452 عکس
1.2هزار ویدیو
195 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی نه راضی نیستم ... فور قشنگ تره)):
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 وفف خداااا چه غلطی کردماااااا - تا سه میشمارم گفتی اوکی نگفتی خودم انتخاب میکنم...1...2 ... با عجله گفتم + سرمو بکن تو ماست... واتتتتت این چی بود من گفتمم...از دهنم پرید یعنی اولین چیزی بود که به ذهنم خطور کرد لبخند خبیثش پرنگ تر شد - موافقمممم! خداااااا غلط کردممم خودتت نجاتم بدههههه محکم دستش و دور شونه ام حلقه کرد و به سمت آشپزخونه برد پاهام محکم به زمین چسبیده بود ولی اون پر زورتر بود و میکشیدم ذهنم دستور میداد جیغ بزنم ولی دهنم بسته شده بود و اینجا کامال اجزای بدنم با هم ناهماهنگی میکردند کم مونده بود بزنم زیر گریه بالاخره به آشپزخونه رسیدیم به زور بردتم و روی صندلی نشوندم - باور کن تکون بخوری یه بلایی بدتر سرت میارم خودانی بالاخره آزاد شدم ولی به حرف مهراب گوش دادم و تکون نخوردم بالاخره ماست بهتر از نقشه های شوم مهراب بود چند تا نفس عمیق برای آرامشم کشیدم یه کاست بزرگ پر از ماست و روی میز گذاشت و با خنده خبیث بالای سرم وایستاد -آماده ای؟ دیگه تمام تلاشموکردم تا منصرفش کنم. 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 بغض الکی کردم و بهش خیره شدم + لطفا نکن... گویا داشت لذت میبرد من و اذیت میکرد - نمیتونی خرم کنی دستام و با عصبانیت مشت کردم + نیازی به خر کردنت نیس خودت خری بدون هیچ تعلل دیگه ای دستش و پشت سرم گذاشت و محکم فرو کرد تو کاسه ماست و ول کرد با جیغ سرم و بلند کردم و ماست و از روی صورتم جمع کردم آخخخ خدااا جوننن موهاممم کثیففف شد + ببین با موهام چیکار کردیییی زود تمیزش کن نگاهی به موهای جلوی روم که با ماست یکی شده بود انداخت - باشه الان تمیز میکنم کاسه رو برداشت و همشو و روی سرم خالی کرد - چقدر تمیز شدی ماشاالله دوست داشتم بزنم خفش کنم... به جون ترکای نداشته دیوارای خونش تلافی نکنم سوگند نیستم دستمال کاغذی رو از روی میز برداشتم و صورتم و تمیز کردم با لبخند زشت کنار لبش گفت - نیاز به حموم داری با دستمال تمیز نمیشه به زور خودم و نگه داشته بودم تا نزنم لهش کنم + بله بله حتما حمومم میرم کمی خم شد و صورتش و نزدیک صورتم اورد و آروم گفت - میخوای من ببرمت کوچولو؟! با جیغ جعبه دستمال کاغذی رو برداشتم و کوبیدم تو سرش 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 + بیشعور منحرف هوللللل خنده اش گرفته بود ولی کاری نکرد. + حموم کدوم وره؟ - مستقیم ته راهرو سمت چپ اخمام و تو هم کشیدم + مسخره کردی؟ - نه واقعا برو بیرون زود پیدا میکنی محکم به بیرون آشپزخونه رفتم و تو دید اول حموم و پیدا کردم حموم که چه عرض کنم قصری بود واسه خودش دلم واسه حموم عمومیا تنگ شد آروم آب گرم و تو وان باز کردم... بخار آب کل فضای حموم تو چند دقیقه گرفت باید تو عرض 5 دقیقه تمومش میکردم تا این مثلا خواهر آقا بیاد بیرون باشم بالاخره از آب گرم حموم دل کندم و بیرون اومدم 5 دقیقه فکر کنم دست کم یه نیم ساعت شد جدا از آب گرم شامپو های خوشبو نمیزاشت از حموم دل بکنم به دور برم نگاه کردم تا حوله رو پیدا کنم ولی... وایی خاک برسرم نه لباس اوردم نه حولههه چنگی به صورتم کشیدم و لبم و به دندون گرفتم من کی انقدر خنگ شدم آخه؟ تنها راهم این بود کله خراب و صدا کنم بیاد از همین الانم گونه هام از خجالت داشت میسوخت دوباره نگاهی به دور و برم کردم تا شاید چیزی پیدا کنم ولی نبود 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 در و فقط یکم باز کردم و آروم گفتم + مهراببب خانننن پاچه خواری ام حدییی آخهههه... صدایی نیومد کمی تن صدام و بلند تر کردم + مهرابببب آقااااااااا صدای پاش اومد و یهویی جلوی در ظاهر شد - چه عجب بالاخره دل کندی نمیومدی الانم حیف به کمکش نیاز داشتم باید خرش میکردم وگرنه من میدونستم باهاش چیکار کنم + اوم چیزه سرش و جلو اورد - چیزه؟ چرا آخه این هیچی حالیش نیست؟ + سرتو بکش عقب ببینم... - اوکی صاف شد و راهشو کج کرد تا بره که با مظلومیت تمام گفتم + مهرابی لطفا برام حولههه بیاررر برگشت سمتم و با تعجب گفت - چی گفتی یعنی برای خودت حوله نیاوردی؟ سری به نشونه منفی تکون دادم + تازه لباسم نیاوردم خندید و بازم لبخند خبیث اومد روی لبش لعنت به شرف سواستفاده گرش - الان من باید برات لباس بیارم بغض کرده بورم بدجوررر 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 اینم شانسه من دارم آخه؟ باید دست به دامن این گاو بشم؟ + میاری برام؟ سری به نشونه مثبت تکون داد جوننن چه عجب رگ آدم بودنش زد بالا - ولی شرط داره پکر شدم من و باش به کی خوش شدم...آخه این آدمه؟ +شرطت چیه؟ - بگو انجام میدی بعدا بهت میگم حیففففففف که مجبورررر بودم + انجام میدم حرفمو زدم و در و محکم بستم ، صدای خنده رو مخش اومد و قطع شد معلوم نیس باز من و به چه کاری وادار میکنه حدود پنج دقیقه گذشت و صدای در اومد یخ زدم تا آقا افتخار اومدن داد فقط دستم و از در بیرون اوردم و گفتم + بده لباس رو تا دستم سنگین شد عقب کشیدمش و در و محکم قفل کردم به مهراب اعتمادی نیست...تازه فهمیدم هول هم هست نیازی به حوله نبود کامل خشک شده بودم ولی موهام هنوز نم داشت بابت همون موهام و باهاش بستم شلوارمو راحت پوشیدم و لباسم و گرفتم که با دیدنش فکم به زمین چسبید لباس خودشووو برام اورده آخه این پیش خودش چی فکر کرده 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 من پیش تن گنده اون تربچه کنار سیب زمینی ام حالالباسش اورده برام با حرص پوشیدمش و دکمه هاشو بستم آستینای بلندش رو هم تا روی آرنجم تا کردم و جلوی آینه حموم ایستادم بیخیال بزرگی لباس...چه خوشگل به تن من نشستهههه بالاخره لبخند رضایت روی لبم اومد و از حموم بیرون اومدم مهراب به محض بیرون اومدنم نگاهی از سر تا پام انداخت + جیگر شدی خوشگلههه - چشات چپ بود تا الان نمیدیدی؟ خندید و بازم گونه ام و کشید - نخیر نبود بیخیال بحثای الکی بریم سراغ شرط لب و لوچه ام آویزون شد + شرطت چیهه گونه اش و جلو اورد و نزدیک لبم کرد - 10 بار تو هر مکانی که دلم خواست باید ببوسی من و اینم اولیش تو خونه خودم زود ببوس چقدرر پرو بود...ولی شرطش باحال بود خواستم ببوسمش که گفت - کوتاهه نباشه ها حداقل 30 ثانیهه چه اشتهاشم بازه بیشعورر آروم لبم و روی گونه اش گذاشتم که دهنش تا پهنای گوشش باز رفت حقم میدم خر ذوق بشهه 30 ثانیه نبوسیدم ولی 10 ثانیه شد فکر کنم شایدم کمتر... سرم و عقب کشیدم و چون خنده ام گرفته بود پشتم و بهش کردم - اشکال نداره این اولین بارش بود 9 تا دیگش مونده!! عجبب...چه خوش خیاله این مرد 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 این یبارم بوسیدم که فکر نکنه بد قولم 9 تا دیگش تو خواب خودش ببینه ایشاالله با صدای زنگ آیفون از کنارم رفت منم مستقیم رفتم طبقه بالاو داخل اتاقم شدم از داخل کوله ام شونمو و بیرون اوردم و سریع موهام شونه کردم خیلی گره اینا زیاد داشت ولی بازم راحت شونه شد با کش مو بالای سرم بستم و از اتاق بیرون اومدم خیلی طول نکشید ولی نگین اومده بود داخل و روی مبل نشسته بود به سمتش رفتم که با دیدنم مثل جت بلند شد و اومد طرفم و محکم بغلم کرد - وایییی سلام زنننننن داداشش خوشگلممممم مهراب با اعتراض گفت - نگین زن من و نخوریا اون واسه منه بگم حالم بد شد دروغ نگفتم چقدرر چندششش آخهههه نگین ازم جدا شد - باش بابا زنت واسه خودت پشت نگین ظاهر شد و اومد کنار من - ماله من هستش چه بخوای چه نخوای... نامحسوس اداش و در اوردم و به اجبار گفتم الکی نقش بازی کردم + خدا عقد من و تو رو تو آسمونا نوشته عشقمم نگین حال بهم زن به هردومون نگاه کرد - چندشااا حالم و بهم زدید خندیدم چون دقیقا درکش میکردم ولی مهراب مثل مجسمه شده بود نگین و به سمت مبل بردم و دوباره نشستیم - زن داداش چه لباسای مهراب بهت میاد سری به نشونه مثبت تکون دادم و با ذوق جواب دا دم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 + زیادیی بهم میادد باید کمدش و تخلیه کنم - نه نه اصلا کلی لباس برات اوردم تازه امروزم که قراره بریم خرید به لباسای مهراب نگاهم ننداز با خنده گفتم + مگه قرار چقدر لباس بخریم مهراب کنارم نشست - گلم دزد که تموم لباساتو برد باید یه چند تا زیر خونگی هم برات بخرم دستش و دور شونه ام حلقه کرد چی دزد...حتما جز نقشه اشهه اصلا بدرک آدم دروغگووو نگین دستی زد و با دست گوشه چشمش و پاک کرد و گفت - خدا یه شوهر مثل آقا مهراب نصیبم کنه مهراب : خدا فقط یدونه مثل من و داده که منم افتادم تو دام زن خوشگلم لبخندی بهش زدم نگین : ایشش اصلا یکی از تو بهتر ناخودآگاه از زبونم در رفت + اصلا از مهراب مگه بهتر داریم؟ نگین دستاشو و به حالت تسلیم بالا برد و گفت - باشه بابا شما دو نفرید من یه نفر حریفتون نمیشم حاالا زود برید آماده شید من میخوام برم خرید - راست میگه سوگند لباسایی رو که نگین اورد و بالا گذاشتم یکی رو انتخاب کن بپوش + یه چایی چیزی نیارم؟؟ نگین بلند شد - تو برو آماده شو من از خودم پذیرایی میکنم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 باشه ای گفتم و به سرعت یوز پلنگ اومدم طبقه بالا در اتاق مهراب باز بود واردش شدم روی تخت یه مانتو شلوار با کتونی شالی که رنگشون با هم خیلی میومد گذاشته شده بود خودش انتخاب کرده بعد به من میگه خودم انتخاب کنم در و بستم و خیلی سریع از ترس مهراب که یهویی سرش و نندازه بیاد تو لباس ها رو پوشیدم میتونستم تو اتاق خودمم بپوشم ولی تنبلیم شد... این دیگه به من ربطی نداره. شال و مرتب کردم و بدون نگاه انداختن به خودم اومدم بیرون خیلی شیک از پله ها پایین اومدم نگین پایین منتظرم بود و با دیدنم سوتی کشید - جونن بابا به ما رحم نمیکنی به دل داداشم رحم کن حقش نیس روزی دو سه بار ضعف کنه بیچاره... از حرفش بلند زدم زیر خنده + اتفاقا مهراب حقش روزی دو سه بار ضعف کنه سری با تاسف تکون داد - بیچاره داداشم ازت چه میکشهه کنار نگین اومدم و لپش و کشیدم + بیچاره من از دست داداشت چه میکشم تو خبر داری؟ - اوففف میدونم داداش جونم زیادی جذابه نکنه براش دعا گرفتی که افتاده تو دامنت؟ هوم به من بگو دست به سینه شدم + همچین تحفه ای نیست این داداشتم خندید و گفت - آره جون خودت...بیخیال عشقم یادم رفت اسم شما چی بود؟ 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
این هم ۲۰ پارت از سوگند
رمان: (مدرسه ترسناک) پارت15 مانی:آخه یعنی چجوری اینا اتفاق میوفته؟ نیکا:نمیدونم نمیدونممممم.حالا چیکار کنیم؟ مانی:نیکا گوشیت اوردی؟ نیکا:آره تو جیبمه مانی:بده و رمزش بزن در اوردم و رمزش زدم اونم رفت تو تماس ها،دیدیم اسم روژا دو بار روش بود. من گفتم:اون اولی رو اون زد دومی رو من که همه چی انکار کرد. مانی زد روز شماره هاشون اون اولی که اون بهم زده بود اخرش ۱۰۶۶ بود دومی آخرش ۴۵۰۱ که ۴۵۰۱ مال خود روژا هست و اون رو نمیدونستیم مال کیه و تو گوشی من چیکار داره.. یهو پیامک اومد رو گوشی:همون اسم روژا بود اما با شماره ۱۰۶۶. پیام:شما ها وارد بد بازی شدید و اگر میخواید نجات پیدا کنید باید بیاین طرف ما و برا ما کار کنید وگرنه تا آخر عمرتون قراره بترسید. مانی گوشی برداشت و به روژا زنگ زد و گفت بیا خونه ما،اونم اومد. ماجرا رو براش توضیح دادیم روژا گفت:نیکا نفر اولی صداش مثل من بود؟ من گفتم:یه جورایی یهو در خونه زدن که. مانی رفت درو باز کنه که دید نیما به. نیما:بچه هاا....
رمان: (مدرسه ترسناک) پارت16 نیما:بچه هاا بابای سارینا اعدام شدههه مانی گفت:کی بهت گفت؟ نیما:کسی نگفته،خبرش همه جا پخش شده‌.بیاین ببینید! نشونمون داد که نوشته بود:آقای محمود وکیلی به جرم همکاری با خفت گیران کودک و قاچاق چیان اعدام شد!! روژا گفت:انگار اون یارو خبر رو زودتر به ما گفته. گفتیم بیاین بریم خونه سارینا و اینا از مامانش بپرسیم. از خونه اومدیم بیرون کلوریا اومد جلومون گفت شما خبر دارید؟ من گفتم همه میدونن کلوریا گفت کجا میرین؟ گفتیم خونه سارینا. رفتیم خونشون مامانش یکم حالش بد بود. سلام کردیم بهش و تسلیت گفتیم‌‌ بعد من گفتم:ببخشید از سارینا خبری دارید؟ مامانش گفت:سارینا کیه؟شما هم تو این وضع سر به سر من میزارین برین بیرون ببین بیروننن بیرونمون کرد کلوریا گفت:پس یعنی چیشده؟الکی میگه؟ مانی گفت:نه.ممکنه حافظشو پاک کرده باشن. کلوریا گفت:خوبه بریم در خونه آرمان از خانواده اونم بپرسیم. راه افتادیم اونجا. رسیدیم که دیدیم بابای آرمان داره چندتا وسایل میچینه تو ماشین.(انگار میخواستن برن مسافرت)رفتیم جلو و سلام کردیم.تا اومدیم بگیم دیدیم مامانش هم اومد بیرون نیما گفت:ببخشید شما میدونید آرمان کجاست؟باباش گفت...