🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۷۸
این یبارم بوسیدم که فکر نکنه بد قولم 9 تا دیگش تو خواب خودش ببینه ایشاالله
با صدای زنگ آیفون از کنارم رفت منم مستقیم رفتم طبقه بالاو داخل اتاقم شدم
از داخل کوله ام شونمو و بیرون اوردم و سریع موهام شونه کردم
خیلی گره اینا زیاد داشت ولی بازم راحت شونه شد
با کش مو بالای سرم بستم و از اتاق بیرون اومدم
خیلی طول نکشید ولی نگین اومده بود داخل و روی مبل نشسته بود
به سمتش رفتم که با دیدنم مثل جت بلند شد و اومد طرفم و محکم بغلم کرد
- وایییی سلام زنننننن داداشش خوشگلممممم
مهراب با اعتراض گفت
- نگین زن من و نخوریا اون واسه منه
بگم حالم بد شد دروغ نگفتم
چقدرر چندششش آخهههه
نگین ازم جدا شد
- باش بابا زنت واسه خودت
پشت نگین ظاهر شد و اومد کنار من
- ماله من هستش چه بخوای چه نخوای...
نامحسوس اداش و در اوردم و به اجبار گفتم
الکی نقش بازی کردم
+ خدا عقد من و تو رو تو آسمونا نوشته عشقمم
نگین حال بهم زن به هردومون نگاه کرد
- چندشااا حالم و بهم زدید
خندیدم چون دقیقا درکش میکردم ولی مهراب مثل مجسمه شده بود
نگین و به سمت مبل بردم و دوباره نشستیم
- زن داداش چه لباسای مهراب بهت میاد
سری به نشونه مثبت تکون دادم و با ذوق جواب دا دم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۷۹
+ زیادیی بهم میادد باید کمدش و تخلیه کنم
- نه نه اصلا کلی لباس برات اوردم تازه امروزم که قراره بریم خرید به لباسای
مهراب نگاهم ننداز
با خنده گفتم
+ مگه قرار چقدر لباس بخریم
مهراب کنارم نشست
- گلم دزد که تموم لباساتو برد باید یه چند تا زیر خونگی هم برات بخرم
دستش و دور شونه ام حلقه کرد
چی دزد...حتما جز نقشه اشهه
اصلا بدرک
آدم دروغگووو
نگین دستی زد و با دست گوشه چشمش و پاک کرد و گفت
- خدا یه شوهر مثل آقا مهراب نصیبم کنه
مهراب : خدا فقط یدونه مثل من و داده که منم افتادم تو دام زن خوشگلم
لبخندی بهش زدم
نگین : ایشش اصلا یکی از تو بهتر
ناخودآگاه از زبونم در رفت
+ اصلا از مهراب مگه بهتر داریم؟
نگین دستاشو و به حالت تسلیم بالا برد و گفت
- باشه بابا شما دو نفرید من یه نفر حریفتون نمیشم حاالا زود برید آماده شید من میخوام
برم خرید
- راست میگه سوگند لباسایی رو که نگین اورد و بالا گذاشتم یکی رو انتخاب کن بپوش
+ یه چایی چیزی نیارم؟؟
نگین بلند شد
- تو برو آماده شو من از خودم پذیرایی میکنم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۸۰
باشه ای گفتم و به سرعت یوز پلنگ اومدم طبقه بالا
در اتاق مهراب باز بود
واردش شدم روی تخت یه مانتو شلوار با کتونی شالی که رنگشون با هم خیلی میومد
گذاشته شده بود
خودش انتخاب کرده بعد به من میگه خودم انتخاب کنم
در و بستم و خیلی سریع از ترس مهراب که یهویی سرش و نندازه بیاد تو لباس ها رو
پوشیدم
میتونستم تو اتاق خودمم بپوشم ولی تنبلیم شد...
این دیگه به من ربطی نداره.
شال و مرتب کردم و بدون نگاه انداختن به خودم اومدم بیرون
خیلی شیک از پله ها پایین اومدم
نگین پایین منتظرم بود و با دیدنم سوتی کشید
- جونن بابا به ما رحم نمیکنی به دل داداشم رحم کن حقش نیس روزی دو سه بار
ضعف کنه بیچاره...
از حرفش بلند زدم زیر خنده
+ اتفاقا مهراب حقش روزی دو سه بار ضعف کنه
سری با تاسف تکون داد
- بیچاره داداشم ازت چه میکشهه
کنار نگین اومدم و لپش و کشیدم
+ بیچاره من از دست داداشت چه میکشم تو خبر داری؟
- اوففف میدونم داداش جونم زیادی جذابه نکنه براش دعا گرفتی که افتاده تو دامنت؟
هوم به من بگو
دست به سینه شدم
+ همچین تحفه ای نیست این داداشتم
خندید و گفت
- آره جون خودت...بیخیال عشقم یادم رفت اسم شما چی بود؟
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
رمان: (مدرسه ترسناک)
پارت15
مانی:آخه یعنی چجوری اینا اتفاق میوفته؟
نیکا:نمیدونم نمیدونممممم.حالا چیکار کنیم؟
مانی:نیکا گوشیت اوردی؟
نیکا:آره تو جیبمه
مانی:بده و رمزش بزن
در اوردم و رمزش زدم اونم رفت تو تماس ها،دیدیم اسم روژا دو بار روش بود.
من گفتم:اون اولی رو اون زد دومی رو من که همه چی انکار کرد.
مانی زد روز شماره هاشون اون اولی که اون بهم زده بود اخرش ۱۰۶۶ بود دومی آخرش ۴۵۰۱ که ۴۵۰۱ مال خود روژا هست و اون رو نمیدونستیم مال کیه و تو گوشی من چیکار داره..
یهو پیامک اومد رو گوشی:همون اسم روژا بود اما با شماره ۱۰۶۶.
پیام:شما ها وارد بد بازی شدید و اگر میخواید نجات پیدا کنید باید بیاین طرف ما و برا ما کار کنید وگرنه تا آخر عمرتون قراره بترسید.
مانی گوشی برداشت و به روژا زنگ زد و گفت بیا خونه ما،اونم اومد.
ماجرا رو براش توضیح دادیم روژا گفت:نیکا نفر اولی صداش مثل من بود؟
من گفتم:یه جورایی
یهو در خونه زدن که.
مانی رفت درو باز کنه که دید نیما به.
نیما:بچه هاا....
رمان: (مدرسه ترسناک)
پارت16
نیما:بچه هاا بابای سارینا اعدام شدههه
مانی گفت:کی بهت گفت؟
نیما:کسی نگفته،خبرش همه جا پخش شده.بیاین ببینید!
نشونمون داد که نوشته بود:آقای محمود وکیلی به جرم همکاری با خفت گیران کودک و قاچاق چیان اعدام شد!!
روژا گفت:انگار اون یارو خبر رو زودتر به ما گفته.
گفتیم بیاین بریم خونه سارینا و اینا از مامانش بپرسیم.
از خونه اومدیم بیرون کلوریا اومد جلومون گفت شما خبر دارید؟
من گفتم همه میدونن
کلوریا گفت کجا میرین؟
گفتیم خونه سارینا.
رفتیم خونشون مامانش یکم حالش بد بود.
سلام کردیم بهش و تسلیت گفتیم
بعد من گفتم:ببخشید از سارینا خبری دارید؟
مامانش گفت:سارینا کیه؟شما هم تو این وضع سر به سر من میزارین برین بیرون ببین بیروننن
بیرونمون کرد کلوریا گفت:پس یعنی چیشده؟الکی میگه؟
مانی گفت:نه.ممکنه حافظشو پاک کرده باشن.
کلوریا گفت:خوبه بریم در خونه آرمان از خانواده اونم بپرسیم.
راه افتادیم اونجا.
رسیدیم که دیدیم بابای آرمان داره چندتا وسایل میچینه تو ماشین.(انگار میخواستن برن مسافرت)رفتیم جلو و سلام کردیم.تا اومدیم بگیم دیدیم مامانش هم اومد بیرون نیما گفت:ببخشید شما میدونید آرمان کجاست؟باباش گفت...