eitaa logo
The Enduring Word
397 دنبال‌کننده
443 عکس
1.2هزار ویدیو
195 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی نه راضی نیستم ... فور قشنگ تره)):
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 صاحب بوتیک نگاهی به من انداخت و با تعجب گفت - همسرتون هستن؟ مهراب : بله چطور مگه؟ - ماشاالله چه بهم میاین... لبخندی رو لبم اومد ، یعنی انقدر من و مهراب بهم میومدیم؟ بترکه چشم حسود... با لبخند دوباره کت و شلوار ها رو نگاه کردم تا نگاهم به کت شلوار سرمه ای که آخر ردیف کت شلوار ها قرار داشت افتاد با لبخند به سمتش رفتم و برداشتمش + مهراب بیا این و بپوش و ببینم چطوری میشی از جاش بلند شد و کت و گرفت و پوشید... چرخی زد و گفت - چطوره؟ مونده بودم چی بگم بهش لعنتی یجوری کت به تنش نشسته بود که انگار خیاط از اول با خودش گفته بود این کت و واسه مهراب میسازم از فکرای مذخرفم خنده ام گرفته بود سری به نشونه مثبت تکون دادم و گفتم + عالی خیلی بهت میاد اصلا جنتلمن تر شدی کت و در اورد و گفت - شوخی که نمیکنی؟ پکر شدم...من و باش سه ساعته دارم از کی تعریف میکنم + نه شوخی کردم زشت بودی زشت تر شدی چشم غره ای رفت و کت و روی صندلی انداخت 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 - بی مزه با صدای رو به بالاگفتمم + خنگوللللل کت به اون خوشگلی رو چرا میندازی اونجا احمققق کلی گشتم تا اون پیدا کردم مگه کوری نمیبنی انقدر به تنت قشنگ نشسته به آینه قدی بوتیک اشاره کردم و ادامه حرفم و زدم + خب حرف من و باور نداری برو تو آینه قد و قواره گنده ات و ببین بی لیاقتتت بیچاره دهن صاحب بوتیک با زمین یکی شده بود و مهراب داشت آب میشد خودمم تازه حس خجالت بهم دست داد شرمنده نگاهی به مهراب انداختم و زود از مغازه اومدم بیرون خاک تو سرم کنن با این کارام نگین از دور به سمتم اومد - چیشد سوگی؟ + عه مرگ سوگی...گند زدم...آبروی مهراب و بردم ابروهاش بالا پرید با تعجب پرسید - چیکار کردی؟ کلافه شالم و جلو کشیدم + ولش نگین جون پیگیر نشو... چشمی گفت و کنارم وایستاد تا مهراب بیاد مهراب با عصبانیت از داخل بوتیک بیرون اومد چیز هایی رو که خریده بود داد دست نگین و به سمت من اومد چونه ام گرفت و بالا اورد - همش باید گند بزنی سوگند خانم؟ باید همیشه آبروی من و جلوی همه ببری اصلا تو فسقل این همه داد و بیداد و کجای وجودت جا دادی؟ لب پایینم و گاز گرفتم و آروم گفتم + ببخشید مهراب خان... خان برای پاچه خواری کلمه مفیدی بود 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 چونه ام و ول کرد و با چشمای خبیثی گفت - دیگه از این کارا بکنی من میدونم با تو و تنبیهاتم. اوفف ترسیدم بابا... یکی نیس بگه این حرفا به رگ خونیت نمیخوره آقا بالا سر مهراب راه افتاد و من و نگین پشتش نگین : میگم سوگی جونم اینم چی رو یاد گرفته سوگی سوگی راه انداخته + بله؟ نگین : از مهراب خیلی میترسی؟ چی چی؟ من و ترس؟ هر هر...خندیدیم. از خیالات باطل... + من و ترس از مهراب مگه... با نیم نگاه خشن مهراب حرفم تو دهنم ماسید و عوضش کردم + آره من از مهراب خیلی میترسم. نگین خندید و جلو رفت و دستش و دور بازوی مهراب حلقه کرد و شروع کرد به حرف زدن منم این وسط نخودی... دست به سینه و ناراحت پشتشون راه میرفتم. حس خیلی بدی بود که فکر میکردم بین اینا اضافه ام خیلی راه رفتیم و من اصلا متوجه دور و برم نبودم با حلقه شدن دستی دور کمرم نگاهم رفت به سمت کسی که دستش و حلقه کرده که با لبخند مهراب مواجه شدم - ورپریده من چرا تنها راه میره؟ نگاهم و ازش گرفتم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
نظراتتون مهربونا؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/2948725
عزیزای دلم💜 نیازمند اد هستم . سخت گیر نیستم ... با توجه به محتوای کانال فعالیت کنه... بچه هم نباشه 🙏🏻 برای بقیه شرایط هم میتونین برین پیوی اد مهربونم @Saba3156 @TheEnduringWord
The Enduring Word
نظراتتون مهربونا؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/2948725
قشنگگگگگ بود .......... مرسیی عزیزمم 🥺
رمان: (مدرسه ترسناک) پارت17 باباش گفت:آرمان کیه؟ ما همه واسمون عجیب بود که حتی بابای اونم نمیشناستش. مامانش هم گفت:آرمان یکی از دوستاتونه که گم شده؟ روژا گفت:دوستمون که هست اما پسر شماعه. گفت:چی من؟عجیبه من کی بچه دار شدم که خودم خبر ندارم؟ خدافظی کردیم و رفتیم واقعا دیگه خسته شده بودیم نمیدونستیم چیکار کنیم دیگه. کلوریا گفت:ما همه خسته ایم بریم سر کوچه یه فلافلی هست بریم یکم بخوریم بلکه یکم فکرامون کار کنه. رفتیم... ساندویچ هارو سفارش دادیم از من با یه سس سفید بود. درحال خوردن بودیم که نیما زد به کلوریا و اشاره کرد به من،گفتم:چیه؟ کلوریا گفت:پشت سس ات رو نگاه کن...
رمان: (مدرسه ترسناک) پارت18 برگردوندم و دیدم یه برگه هست اومدم بازش کنم که یهو روژا به سرفه کردن افتاد و بردیمش توی دستشویی گفتیم چیشد؟گفت:چیزی نیست به خاطر استرسه یکم حالم بد شد. یکم آب زد به دست و صورتش و بردیمش بیرون؛نشست روی صندلی که نیما گفت:نیکا برگه کو؟ گفتم همینجا بود رو میز. همه جا رو گشتیم اما هیچی نبود!!! کلوریا گفت:حتما باد برده. اگرم پیغام مهمی بوده باشه دوباره به دستمون میرسه. روژا گفت:راست میگه. رفتیم پول رو بدیم کارتم گذاشتم رو میزش تا بکشه کارت ‌کشید و گذاشت رو میز برش داشتم دیدم اون برگه زیرشه. بچه ها رو صدا زدم و گفتم بهشون. گفتن بازش کن،بازش کردم که یهو دیدم نوشته...
رمان مدرسه ترسناک✨
The Enduring Word
نظراتتون مهربونا؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/2948725
عالیییییییی بوددددددد ............. مرسیی
خیلی خوبببب بوددددددددددددد ................. تشکررررر