eitaa logo
𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒏𝒅𝒖𝒓𝒊𝒏𝒈 𝑾𝒐𝒓𝒅🎧
401 دنبال‌کننده
448 عکس
1.2هزار ویدیو
195 فایل
جایی برای دل های خسته...🎼 جایی که میتونید موسیقی رو با تمام وجود درک کنید...🎤 جایی که احساسات صحبت میکنند...🗣 به یاد اون شبی،که با گریه موزیک گوش دادیم🤞🏿 🖋-اصکی؟ در شان شما نیست، فقط و فقط با ذکر منبع قابل استفاده است.🤍 🖋-فوروارد؟ با کمال میل.❥...
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از الهه
«طعم خاطرات شیرین کودکی با کیک های خانگی من» 🌸🌸به دنبال کیک تولد خاص و منحصر به فرد هستید؟🌸🌸 کیک های خانگی من باهر طرح و طعمی که شما بخواهید آماده میشوند😋😋🤤🤤 اگه میخوای بیا تو کانالم که هم بتونی نمونه کیک هایم را ببینی و هم کلی فیلم های آموزشی دارم که مطمئنم خیلی به دردت میخوره.🤗 https://eitaa.com/joinchat/3202942199C517b5ad377 این لینکشه بیا تا باهم دیگه آشنا بشیم شاید خوشت بیاد.زود بیا که منتظرتم 🙂
232 تاییمون مبارررک عزیزای دلمم❤️😍
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 + آخه این بدبخت ورپریده هیچکی رو نداره. دستش دور کمرم محکمتر شد - پس من کی ام؟ ازش دلخور بودم و برای اینکه بفهمه بهش جوابی ندادم - قهری؟ قهر...؟ + آره قهرم جلوی هر کسی برام داد میکشی من که معذرت خواستم - درسته منم عصبی شدم پس هر دو مقصریم + ولی تو معذرت نخواستی! میخواستم ببی نم اصلا بلد منت کشی یه دختر و بکنه یا نه - باشه خانم کوچولو من پشیمونم حالا من و میبخشی؟ یه حالت لوس بودن بهم دست داده بود که دوست داشتم برای مهراب هی ناز کنم و اونم ناز بکشه + نه نمیبخشم خندید و دستی روی سرم کشید - اوم بریم بستنی بخوریم؟ + الان داری خرم میک نی؟ نوچ نوچی کرد - دور از جون خوشگلم بستنی شیرینی آشتیمونه چشمام و بستم و بعد یکم فکر گفتم + باشه بریم بستنی بخوریم دستم و گرفت و به سمت طبقه بالا رفتیم + نگین کو؟ - یدونه از رفیقاش و دید و گذاشت ما دو تا خلوت کنیم با ذوق البته مخفیانه خندیدم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 مهراب از چیزی که نشون میداد خیلی بهتر بود تو پاساژ به این بزرگی بالاخره یه بستنی فروشی پیدا شد خیلی شیک و تقریبا کوچیک بود روی میز جلوی مغازه نشستم و مهراب هم رفت سفارش داد و بازم برگشت پیش خودم گوشیش و بیرون اورد و گرفت جلوی چشمم - از اینکه عکستو و بدون اجازه گذاشتم روی صفحه ناراحت شدی؟ دستی به زیر چونه ام زدم و آرنجم و روی میز گذاشتم تا تکیه گاهم باشه + یکم... - میخوای برش دارم؟ سری به نشونه منفی تکون دادم + نه بزار باشه مشکلی نیست گوشیش و خاموش کرد و داخل جیبش گذاشت + خرید ها رو هم با نگین فرستادی؟ - فقط یه کت و شلوار بود گفت اگر براش مشکل ایجاد کرد میزاره داخل ماشین دیگه حرفی بینمون زده نشد با صدا زدن مغازه دار مهراب رفت بستنی ها رو اورد و گذاشت جلوی من - کدومش میخوری؟ نگاهی به بستنی انداختم و چشمام از اشک پر شد آخرین بستنی رو با خانواده ام خوردم و الان تنها کنار مهراب... سخت بود باور اینکه واقعا دیگه کسی برام نمونده - سوگند چرا داری گریه میکنی ؟ با پشت دست اشکام و پاک کردم اصلا نفهمیدم گریه ام شروع شده + هیچی یاد یه چیزی افتادم کنجکاو نگاهم کرد 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 چی؟ + لطفا فضول نباش لطفا شونه ای بالا انداخت - اوکی + آفرین پسر خوب اینطوری که باهاش حرف میزدم حس میکردم دارم یه پسر 32 ساله رو تشویق میکنم خنده ام گرفت ولی به روی خودم نیوردم. اولین قاشق بستنی رو هردومون با هم خوردیم که تمام سیستم های مغزی من فکر کنم برای یه ثانیه از کار افتاد + وایییی چقدددرررر ییخهههه مهراب با خنده گفت - خیلی یخه؟ چپ چپ نگاهش کردم...یعنی من برای مسخره کردن خودم الان الکی ادای یخ کردن و در اوردم با نگاهم همچی رو فهمید و بستنی اش رو به سمت من هول داد - ماله من زیاد یخ نیست میتونی بخوری. بیخیال به اون دومین قاشقم رو هم خوردم + ولی من بستنی خودم رو میخورم - ماله منم بخور خب. بی اختیار از دهنم در رفت + من آشغال خور نیستم. با تحلیل کردن حرفی که زدم سریع دستم و روی دهنم گذاشتم و آروم زمزمه کردم + ببخشید... رگ پیشونسش از عصبانیت بالا اومده بود... وای خاک تو سر من بی خاصیت بکنن...یه لحظه نمیتونم جلو دهنم و بگیرم... 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝