هدایت شده از الهه
«طعم خاطرات شیرین کودکی با کیک های خانگی من»
🌸🌸به دنبال کیک تولد خاص و منحصر به فرد هستید؟🌸🌸
کیک های خانگی من باهر طرح و طعمی که شما بخواهید آماده میشوند😋😋🤤🤤
اگه میخوای بیا تو کانالم که هم بتونی نمونه کیک هایم را ببینی و هم کلی فیلم های آموزشی دارم که مطمئنم خیلی به دردت میخوره.🤗
https://eitaa.com/joinchat/3202942199C517b5ad377
این لینکشه
بیا تا باهم دیگه آشنا بشیم
شاید خوشت بیاد.زود بیا که منتظرتم 🙂
𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒏𝒅𝒖𝒓𝒊𝒏𝒈 𝑾𝒐𝒓𝒅🎧
«طعم خاطرات شیرین کودکی با کیک های خانگی من» 🌸🌸به دنبال کیک تولد خاص و منحصر به فرد هستید؟🌸🌸 کیک های
دخترای قشنگم🌺🌱
میشه یه خواهشی ازتون داشته باشم؟
میشه همتون توی این کانال عضو شید لطفا 🥺
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۹۱
+ آخه این بدبخت ورپریده هیچکی رو نداره.
دستش دور کمرم محکمتر شد
- پس من کی ام؟
ازش دلخور بودم و برای اینکه بفهمه بهش جوابی ندادم
- قهری؟
قهر...؟
+ آره قهرم جلوی هر کسی برام داد میکشی من که معذرت خواستم
- درسته منم عصبی شدم پس هر دو مقصریم
+ ولی تو معذرت نخواستی!
میخواستم ببی نم اصلا بلد منت کشی یه دختر و بکنه یا نه
- باشه خانم کوچولو من پشیمونم حالا من و میبخشی؟
یه حالت لوس بودن بهم دست داده بود که دوست داشتم برای مهراب هی ناز کنم و اونم
ناز بکشه
+ نه نمیبخشم
خندید و دستی روی سرم کشید
- اوم بریم بستنی بخوریم؟
+ الان داری خرم میک نی؟
نوچ نوچی کرد
- دور از جون خوشگلم بستنی شیرینی آشتیمونه
چشمام و بستم و بعد یکم فکر گفتم
+ باشه بریم بستنی بخوریم
دستم و گرفت و به سمت طبقه بالا رفتیم
+ نگین کو؟
- یدونه از رفیقاش و دید و گذاشت ما دو تا خلوت کنیم
با ذوق البته مخفیانه خندیدم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۹۲
مهراب از چیزی که نشون میداد خیلی بهتر بود
تو پاساژ به این بزرگی بالاخره یه بستنی فروشی پیدا شد خیلی شیک و تقریبا کوچیک
بود
روی میز جلوی مغازه نشستم و مهراب هم رفت سفارش داد و بازم برگشت پیش خودم
گوشیش و بیرون اورد و گرفت جلوی چشمم
- از اینکه عکستو و بدون اجازه گذاشتم روی صفحه ناراحت شدی؟
دستی به زیر چونه ام زدم و آرنجم و روی میز گذاشتم تا تکیه گاهم باشه
+ یکم...
- میخوای برش دارم؟
سری به نشونه منفی تکون دادم
+ نه بزار باشه مشکلی نیست
گوشیش و خاموش کرد و داخل جیبش گذاشت
+ خرید ها رو هم با نگین فرستادی؟
- فقط یه کت و شلوار بود گفت اگر براش مشکل ایجاد کرد میزاره داخل ماشین
دیگه حرفی بینمون زده نشد
با صدا زدن مغازه دار مهراب رفت بستنی ها رو اورد و گذاشت جلوی من
- کدومش میخوری؟
نگاهی به بستنی انداختم و چشمام از اشک پر شد
آخرین بستنی رو با خانواده ام خوردم و الان تنها کنار مهراب...
سخت بود باور اینکه واقعا دیگه کسی برام نمونده
- سوگند چرا داری گریه میکنی ؟
با پشت دست اشکام و پاک کردم اصلا نفهمیدم گریه ام شروع شده
+ هیچی یاد یه چیزی افتادم
کنجکاو نگاهم کرد
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۹۳
چی؟
+ لطفا فضول نباش لطفا
شونه ای بالا انداخت
- اوکی
+ آفرین پسر خوب
اینطوری که باهاش حرف میزدم حس میکردم دارم یه پسر 32 ساله رو تشویق میکنم
خنده ام گرفت ولی به روی خودم نیوردم.
اولین قاشق بستنی رو هردومون با هم خوردیم که تمام سیستم های مغزی من فکر کنم
برای یه ثانیه از کار افتاد
+ وایییی چقدددرررر ییخهههه
مهراب با خنده گفت
- خیلی یخه؟
چپ چپ نگاهش کردم...یعنی من برای مسخره کردن خودم الان الکی ادای یخ کردن و
در اوردم
با نگاهم همچی رو فهمید و بستنی اش رو به سمت من هول داد
- ماله من زیاد یخ نیست میتونی بخوری.
بیخیال به اون دومین قاشقم رو هم خوردم
+ ولی من بستنی خودم رو میخورم
- ماله منم بخور خب.
بی اختیار از دهنم در رفت
+ من آشغال خور نیستم.
با تحلیل کردن حرفی که زدم سریع دستم و روی دهنم گذاشتم و آروم زمزمه کردم
+ ببخشید...
رگ پیشونسش از عصبانیت بالا اومده بود...
وای خاک تو سر من بی خاصیت بکنن...یه لحظه نمیتونم جلو دهنم و بگیرم...
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۹۴
- بی ادبی تو ذاتته درسته؟
بستنی ام و کنار گذاشتم و سری به نشونه منفی تکون دادم
+ نه... اونروزیایی که تنها بودم یه نفر برای اینکه از دست مردایی که به سمتم حمله
ور میشدن بهم بد و بیراه یاد داد تا بلکه بعضی موقع ها خودم و نجات بدم...
کمی جمع و جور شد.
- نمیخواستم اون روزا رو برات یاد آوری کنم
الان که کرد دیگه ، چه فایده داشت پشیمونیش
الکی خندیدم
+ بیخیال بابا بیابرو این بستنی رو حساب کن بریم ادامه خرید میخوام زودتر برم خونه
باشه ای گفت سریع پول بستنی نخورده رو داد
واقعا حیف بستنی ها! ولی دل و دماغ خوردنش و نداشتم
با فاصله از مهراب تو پاساژ قدم میزدیم
روز چرتیه قبول دارم و امیدوارم این روز چرت زودتر تموم بشه
با صدای نگین هر دو به عقب برگشتیم با یه دختر هم قد خودش آروم به سمتمون اومدن
و تو چند قدم به ما رسیدن
نگین با خنده به من اشاره کرد و رو به دوستش گفت
- یسنا خانم اینم همون سوگند خا نم جیگر که دل مهراب و برده مهرابم که میشناسی
همون آقایی که میگفتی اصلا مگه دل داره که دلبر براش پیدا بشه و حاال میبینی که
سوگند...
یسنا سریع دستشو و روی دهن نگین گذاشت و گفت
- ببند دهنتو نگین آبروم و بردی
دست مهراب دور بازوم حلقه شد
مهراب : نگین خانم چرت گوییتون تموم شد میخوام برم برای سوگند لباس انتخاب کنم
دست یسنا آروم پایین اومد و لبخند نگین تو دید اومد
نگین : آره داداشی جونم برید ما هم دنبالتون میایم فقط...
مهراب : فقط چی ؟
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۹۵
نگین : جلوی ما دو نفر که مجردیم کفتر بازی در نیارید
بعدم با چشماش اشاره ای به دست مهراب که دور بازوم حلقه شده بود کرد
منتظر آزاد شدن بازوم بودم ولی محکمتر اسیر شد
- میتونید چشماتون و کور بگیرید و به ما دو تا مرغ عشق نگاه نکنید
پسره لجباز...برای حرص دادن مردم چکارا که نمیکنه
بدون اینکه دیگه توجهی به نگین و دوستش بکنه کشیدتم و وارد بوتیک زنونه کرد
لباسای مجلسی هزار رنگ و پر از زر و برق و کوتاه و قشنگ زیاد بودن و مهراب
درست دست گذاشت روی آشغال ترین مدل لباس بوتیک
لب و لوچه ام آویزون شد
+ نمیشه...
نزاشت حرفم کامل بشه
- بیا برو این لباس بپوش ببینم.
آروم لباس و برداشتم ، چرا همش میخواست زور بگه مرتیکه احمق . اصلا چرا من باید
لباس بپوشم و بیام به این نشون بدم؟
مگه کی ام میشه؟ تا اونجایی که میدونم هیچی.
به سمت اتاق پرو رفتم و در اتاق و بستم
چه دلیلی داره اون برای من انتخاب کنه ، اصلا چه ربطی به اون داره؟
به زور لباس تنم و در اوردم و لباس دیگه رو پوشیدم
نگاهی به خودم تو آینه کردم.
زیادم بد نبود ولی سلیقه من نبود...
ههه ، چه حرفای چرتی میزنم آخه اصلا سلیقه چیه؟
حتما به مهراب بگم سلیقه ام نیست کلی بهم میخنده
یه دختر خیابونی چه حرفایی میزنه...سلیقه!
با صدای آرومی گفتم
اوففف...چرا آخه...چرا من انقدر بدبختم؟!
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۹۶
چند تقه به در خورد و حرفم قطع شد و به سمت در برگشتم
در نیمه باز شد و سر مهراب داخل اومد و نگاهش از سر تا پام رو بررسی کرد
- بهت میاد خوشگلم سلیقه خودت چیه؟
میم مالکیتش باحال ب ود ؛ سری تکون دادم و گفتم
+ ولش کن مهراب سلیقه من مهم نی...
بازم پرید بین حرفم
- عههه این چه حرفیه سوگند؟ کی گفته سلیقه ات مهم نیس خوشگل فقط...
چشمکی زد و گفت
- یه لباس انتخاب کن که تو چشم من خوشگلتر بشی و تو چشم بقیه پسرا جا نشی اوکی
خانم کوچولو؟
آب دهنم و آروم قورت دادم...
بی خود لقب جنتلمن و بهش ندادم
سرم و پایین انداختم و با سر انگشت نامحسوس اشکم و پاک کردم
+ مرسی مهراب
با کمی مکث ادامه دادم
+ خیلی خیلی مرسی جنتلمن خان
سرم و بالا اورد و با لبخند گفت
- چیشد؟
الان دیگه کامل رو به رو ام بود ، از تمام قد و باالش خوبی برای من بی لیاقت میریخت
بازم اشک جلوی چشمم و تار کرد
+ هیچکی انقدر هوامو نداشته...جز تو
اشکم روی گونه ام ریخت و آروم تو بغل مهراب رفتم...آرامش عجیبی داشت برام
- سوگند حالت خوبه؟
هیی...درکش میکردم. شاید احساسی شدن خیلی به من نمیومد؛
+ آره خوبم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۹۷
از بغلش بیرون اومدم
+ پس انتخاب لباس با خودم دیگه؟!
- با خودت خوشگل خانم هیچکس کارت نداره فقط حرفایی رو که گفتم رعایت کن
اوکی؟
سری به نشونه مثبت تکون دادم.
+ اوکی آقا بالاسر
- عجب!! تو خوشت میاد هر دقیقه یه لقب رو من بزاری؟
لبخند شیطونی زدم و سرم و بالا اوردم
+ بله خوشم میاد حرفیه؟
- نهه بر منکرش لعنت که رو حرف شما حرف بزنه
از اتاق پرو بیرونش کردم و گفتم
+ مزه نریز میخوام لباسمو و عوض کنم
حرفم کامل شد و در و محکم بستم
لباس ها رو تعویض کردم و بیرون اومدم و به سلیقه خودم هزار تا لباس عوض کردم و
یکی هم مورد پسندم نبود و همه دنبال من در به در از این بوتیک به اون بوتیک میرفتن
و قطعاً مهراب و از حرفش پشیمون کردم
نزدیکای ساعت ده بود و همه خریداشون کرده بودند و منم بالاخره لباسم و انتخاب کردم
و نگین خانم مهراب و مجبور کرد ما رو ببره رستوران...
پشت میز نشستم و دور و برم و نگاه میکردم
مهراب : ورپریده اصلابهت نمیومد انقدر سخت پسند باشی
نگین : راست میگن سوگند خیلی سخت پسندی خاک تو سرت
چپ چپ به نگین نگاه کردم و دستی زیر چونه ام گذاشتم و حرفی نزدم
اونا که نمیدونستن این اولین بارم بود میخواستم یه چیز و درست حسابی انتخاب کنم برام
سخت بود
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۹۸
قبل این اتفاقا هم مامان همه کارامو میکرد اگر انقدر مامان لوسم نمیکرد و اینطوری
بارم نمیورد بعد رفتنش زیاد سختی نمیکشیدم
بالخره از عرش به فرش رسیدن خیلی سخته!
گارسون به سمتمون اومد و منو رو به دست مهراب داد
- بفرمایید جناب
مهراب : خب خانما چی میخورید؟
نگین : من هوس جوجه کردم با مخلفات
یسنا : من چیزی میل ندارم
معلوم بود بنده خدا خجالت میکشه اگه اصرار های نگین نبود نمیومد . با لبخند گفتم
+ یسنا جون من که انقدر شما رو امروز چرخوندم باید یه چیزی بخوری جون بگیری یا
نه؟
یسنا : آخه زیاد گشنه نیستم
+ با کوبیده موافقی؟
- مشکلی نیست
+ پس من و یسنا کوبیده میخوریم
مهراب منو رو داد دست گارسون
- سه پرس کوبیده و یه پرس جوجه با مخلفات بیارید
گارسون چشمی گفت و رفت ، نگین دست به سینه شد
🤍
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝