🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۹۶
چند تقه به در خورد و حرفم قطع شد و به سمت در برگشتم
در نیمه باز شد و سر مهراب داخل اومد و نگاهش از سر تا پام رو بررسی کرد
- بهت میاد خوشگلم سلیقه خودت چیه؟
میم مالکیتش باحال ب ود ؛ سری تکون دادم و گفتم
+ ولش کن مهراب سلیقه من مهم نی...
بازم پرید بین حرفم
- عههه این چه حرفیه سوگند؟ کی گفته سلیقه ات مهم نیس خوشگل فقط...
چشمکی زد و گفت
- یه لباس انتخاب کن که تو چشم من خوشگلتر بشی و تو چشم بقیه پسرا جا نشی اوکی
خانم کوچولو؟
آب دهنم و آروم قورت دادم...
بی خود لقب جنتلمن و بهش ندادم
سرم و پایین انداختم و با سر انگشت نامحسوس اشکم و پاک کردم
+ مرسی مهراب
با کمی مکث ادامه دادم
+ خیلی خیلی مرسی جنتلمن خان
سرم و بالا اورد و با لبخند گفت
- چیشد؟
الان دیگه کامل رو به رو ام بود ، از تمام قد و باالش خوبی برای من بی لیاقت میریخت
بازم اشک جلوی چشمم و تار کرد
+ هیچکی انقدر هوامو نداشته...جز تو
اشکم روی گونه ام ریخت و آروم تو بغل مهراب رفتم...آرامش عجیبی داشت برام
- سوگند حالت خوبه؟
هیی...درکش میکردم. شاید احساسی شدن خیلی به من نمیومد؛
+ آره خوبم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۹۷
از بغلش بیرون اومدم
+ پس انتخاب لباس با خودم دیگه؟!
- با خودت خوشگل خانم هیچکس کارت نداره فقط حرفایی رو که گفتم رعایت کن
اوکی؟
سری به نشونه مثبت تکون دادم.
+ اوکی آقا بالاسر
- عجب!! تو خوشت میاد هر دقیقه یه لقب رو من بزاری؟
لبخند شیطونی زدم و سرم و بالا اوردم
+ بله خوشم میاد حرفیه؟
- نهه بر منکرش لعنت که رو حرف شما حرف بزنه
از اتاق پرو بیرونش کردم و گفتم
+ مزه نریز میخوام لباسمو و عوض کنم
حرفم کامل شد و در و محکم بستم
لباس ها رو تعویض کردم و بیرون اومدم و به سلیقه خودم هزار تا لباس عوض کردم و
یکی هم مورد پسندم نبود و همه دنبال من در به در از این بوتیک به اون بوتیک میرفتن
و قطعاً مهراب و از حرفش پشیمون کردم
نزدیکای ساعت ده بود و همه خریداشون کرده بودند و منم بالاخره لباسم و انتخاب کردم
و نگین خانم مهراب و مجبور کرد ما رو ببره رستوران...
پشت میز نشستم و دور و برم و نگاه میکردم
مهراب : ورپریده اصلابهت نمیومد انقدر سخت پسند باشی
نگین : راست میگن سوگند خیلی سخت پسندی خاک تو سرت
چپ چپ به نگین نگاه کردم و دستی زیر چونه ام گذاشتم و حرفی نزدم
اونا که نمیدونستن این اولین بارم بود میخواستم یه چیز و درست حسابی انتخاب کنم برام
سخت بود
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۹۸
قبل این اتفاقا هم مامان همه کارامو میکرد اگر انقدر مامان لوسم نمیکرد و اینطوری
بارم نمیورد بعد رفتنش زیاد سختی نمیکشیدم
بالخره از عرش به فرش رسیدن خیلی سخته!
گارسون به سمتمون اومد و منو رو به دست مهراب داد
- بفرمایید جناب
مهراب : خب خانما چی میخورید؟
نگین : من هوس جوجه کردم با مخلفات
یسنا : من چیزی میل ندارم
معلوم بود بنده خدا خجالت میکشه اگه اصرار های نگین نبود نمیومد . با لبخند گفتم
+ یسنا جون من که انقدر شما رو امروز چرخوندم باید یه چیزی بخوری جون بگیری یا
نه؟
یسنا : آخه زیاد گشنه نیستم
+ با کوبیده موافقی؟
- مشکلی نیست
+ پس من و یسنا کوبیده میخوریم
مهراب منو رو داد دست گارسون
- سه پرس کوبیده و یه پرس جوجه با مخلفات بیارید
گارسون چشمی گفت و رفت ، نگین دست به سینه شد
🤍
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۹۹
- سه تایی با هم شدید من و تنها گذاشتید
هیچکدوم جوابشو ندادیم فکر کنم تو بی حوصلگی و خستگی تنها نبودم
الکی دور و برم و نگاه میکردم..
.یه رستورانی بود یه نفر توش جز ما پر نمیزد
+ چرا اینجا انقدر خلوته؟
نگین : از بس غذاهاش گرونه
با تعجب نگاهش کردم
+فقط جوجه و کوبیده میدن بعد گرونن؟
سری تکون داد
- یکی نیس بهشون بگه دیگه...
با صدای زنگ گوشی مهراب همه نگاه ها روش زوم شد
نگین : کیه داداش؟
مهراب چپ چپ نگاهش کرد
- صبر کن جواب بدم باش میگم
تماسش و جواب داد و گوشی رو کنار گوشش گذاشت
- الو...
من و نگین داشتیم با چشمامون میخوردیمش تا بفهمیم کیه پشت خط
حس کنجکاویم روی مهراب زیاد شده بود المصب
مهراب از جاش بلند شد رفت
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۰۰
نگین : ایششش پسره بی تربیت چی میشد میگفت کیه
نگاهی به نگین انداختم
+ پشت شوهر من درست حرف بزن!
دستاش و به حالت تسلیم باال اورد
- چشم زن داداش
یسنا به رفتارای هر دو مون فقط ریز میخندید
ظاهراً که دختر خوبی بود ولی کامل مشخص نبود
گارسون سفارشات و روی میز گذاشت و رفت
منم بدون هیچ توجهی غذام و به سمت خودم کشیدم و شروع کردم به خوردن ، نگین با
تشر گفت
- حداقل صبر کن داداشم بیاد گشنه!
با حرفش به سرفه افتادم ، آخ ننه خاک تو سرم کنن که انقدر ضایع ام
نوشابه ای که دست نگین بود رو کشیدم و درش و باز کردم تا بخورم که نوشابه مثل
بمب منفجر شد و روی لباسای من و نگین و ریخت و خنده بلند یسنا شروع شد
نگین نگاهیی پکر بهم انداخت و با حرص گفت
- خیلی آشغالی...
شیشه نوشابه رو میز گذاشتم
آه...هنوز تو شک بودم
+ به من چه نوشابه گازش زیاد بود
سرفه کردن و کامل فراموش کردم و به نگین که هر لحظه آماده بودم تا بپره و خفه ام
کنه زل زدم
یسنا انقدر خندیده بود که دیگه صداشم در نمیومد
نگین : کوفت یسنا ببند دهنتو چقدر میخندی
دستمال کاغذی رو کشید و شروع کرد به تمیز کردن لباسش
منم دستمال کاغذی رو گرفتم و آروم روی لباسم میکشیدم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۰۱
مهراب پشت میز نشست و با دیدن من و نگین دستی به صورتش کشید
- میدونه جنگه همچین بالیی سر خودتون اوردید؟
نگین اشاره ای به من کرد
- از خانم محترمتون بپرسید
مهراب نگاهی به من انداخت
+ تقصیر من نبود نوشابه گازش زیاد بود
شرمنده سرم و پایین انداختم و معذرت خواستم
آخخ چقدر مظلوم شده بودم
مهراب سرم و باال اورد
- مقصر نیستی خوشگل الکی خودت و ناراحت نکن
بازم لبخند اومد رو لبم و حرص نگین در اومد
مهراب : زود بخورید باید بریم
نگین : کجا؟
مهراب : آقا جون زنگ زده بود گفت فردا که قراره برای مهمونی اونجا بریم از امشب
اونجا باشیم
نگین دستی زد
- پس امشب همه پیش آقا جونیم
مهراب کالفه سری تکون داد
- آره
نمیدونم چرا حس میکردم مهراب ناراحته!
نگین و یسنا غذا هاشون به سمت خودشون کشیدن و مشغول خوردن شدن
منم غذامو و باید میریختم دور ، همش خیس شده بود
مهراب : سوگند چرا نمیخوری؟
اشاره ای به غذام کردم
+ خیس شده...
صندلیمو و نزدیک صندلی خودش کرد و قاشقم و توی پرس خودش گذاشت و در گوشم
گفت
- میگم من که آشغال خورم! مشکلی نداری باهام غذا بخوری؟
گونه هام از خجالت سرخ شد.
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۰۲
آروم گفتم
+ من که معذرت خواستم.
- بوسم کن کامل ببخشم
ای خدا اینم هر موقعیتی به دست میاره میگه بوسم کن ، من غلط کردم گفتم حس میکنم
این ناراحته...اصال مگه بلده ناراحت باشه؟
- سوگند خانم اون 9 تا بوسم یادم نرفته زود ببوس که مدیونی بهم زیاد!
دستی روی پیشونی ام کشیدم و روی گونه اش و بوسیدم و سریع کارم و تموم کردم تا
کسی نبینه ولی موفق نبودم ، نگین با لبخند خبیث اش بهم خیره شده بود
- خجالت نکشید یه وقت!
مهراب قاشق غذا رو به زور تو دهنم کرد و خطاب به نگین گفت
- سرت تو الک خودت باشه بچه جون
قاشقم و گرفتم و کنار مهراب مشغول خوردن شدم و به کسی توجهی نکردم
بعد خوردن غذا یسنا رفت و بازم ما سه نفر موندیم
سوار ماشین شدم و سرم و به شیشه چسبوندم
بازم هوا بارونی شده بود و شدید میبارید ، نگاهم تو پارک ها میچرخید
چقدر سخت بود زیر این بارون بودن اونم تو این خیابون ها
خودم تجربشو زیاد داشتم.
بازم داشت گریه ام میگرفت ، افکارم و پاک کردم تا جلوی نگین ضایع بازی در نیارم
+ کی میرسیم؟
نگین نگاهی به ساعت داخل دستش کرد
- تقریبا 5 دقیقه دیگه
نفسمو و کالفه بیرون دادم و تا رسیدن به خونه آقا جون دیگه حرفی نزدم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۰۳
مهراب ماشین و داخل حیاط پارک کرد و عمه و آقا جونش به استقبالمون اومدن
عمه مهراب با دیدن من و نگین با تعجب پرسید
- چرا سر و وضعتون این شکلیه دخ ترا؟
نگین جلو رفت و دستش انداخت دور گردن عمه مهراب
- نسرین جون پیگیر نشو اجازه میدی بریم بشینیم یا نه
عمه خانم سری به نشونه منفی تکون داد
- تو رو نه! ولی عروس خانم گلم و چرا
نگین : آره دیگه نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار باشه من میرم
بعد حرفش راهشو و کج کرد و رفت
مونده بودم چی بگم این وسط...حس غریبی داشت میکشتم
با راهنمایی عمه و خانم و آقا جون روی مبل های سلطنتی نشستیم
عمه خانم و آقا جون با مهراب میگفتند و میخندید و منم فقط لبخند مصنوعی میزدم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۰۴
عمه : شام که خوردید؟
مهراب : آره عمه جون نگران نباش
آقا جون سری تکون داد و گفت
- خب خوبه دیگه برید بخوابید فردا کلی کار داریم نسرین ببرشون اتاقشون
عمه : چشم آقا جون
با مهراب و عمه خانمش بلند شدیم و به طبقه باال رفتیم
در یکی از اتاق رو عمه خانم باز کرد
- این اتاق و واسه شما آماده کردیم
چرا جمع میبنده؟ چرا میگه شما؟ چرا میگه آماده کردیم؟
یعنی...قراره من با این کله خراب امشب یه جا بخوابم؟
به خودم تبریک میگم! بدبختی جدیدم به لیست اضافه شد
وارد اتاق شدیم و مهراب در و بست
سریع زبون باز کردم و گفتم
+ خب من رو تخت میخوابم تو هم یه جایی واسه خودت پیدا کن
سریع روی تخت نشستم
مهراب بی توجه به حرفم روی تخت دراز کشید
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۰۵
اِهم اِهم جنتلمن میگم میخوام من روی تخت بخوام شما میتونی...
پرید بین حرفم
- برام مهم نیست چی میگی
با حرص بالشت و بغل کردم
+ بیا برو پایین بخواب لطفا من میخوام روی تخت بخوابم!
- واسه تو که روی زمین خوابیدن راحته برو بخواب دیگه
با حرفش بغضم گرفت...
راست میگفت دیگه! بغض نداره
من عادت دارم.
بالشت و روی تخت گذاشتم و بلند شدم رفتم یه گوشه اتاق نشستم
اصال این مهراب شناخته نمیشد! یه دفعه هوای آدم رو داشت یبارم گند میزد به حس و
حال آدم
سرم و به دیوار تکیه دادم تا به حرفش فکر نکنم
پسر ایکبیری آشغال بی ارزش...اصال مزاحم زندگی من.
- ورپریده بیا بخواب
حرفی نزدم تا تو جهالت بسوزه
- خانم با شمام
بازم چیزی نگفتم
حرصی گفت
- کری آیا؟
بازم سکوت...لیاقت شنیدن صدای خوشگل من و نداره.
بالشت و جلوی پام پرت کرد
-
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۰۶
- خانم با شمام بیا بخواب
نیم نگاهی بهش انداختم و آروم گفتم
+ خیلی بیشعوری
سری تکون داد
- اوکی من بیشعور بیا بخواب خوابم میاد
ایششش! قدرت شنوایی اش رو نگاه
با لحن ناراحتی گفتم
+ من روی زمین راحترم شما بخواب شازده خان!
دستی بین موهاش کشید
- عجبب پس خانم ناراحته.
صورتم و به سمت دیوار برگردوندم تا قیافه اش و نبینم که یهو بین هوا و زمین معلق
شدم
جیغ خفه ای کشیدم
لعنتی سرعت یوز داشت...چطور انقدر سریع اومد
یقه اش و تو مشتم گرفتم و حرصی لب زدم
+ بزارم زمین...
ابرویی باال انداخت و گفت
- من نباید بدونم خانم کوچولوم واسه چی ناراحته؟
اداش و در اوردم و جوابش و دادم
+ مگه نگفتی من به زمین سرد عادت دارم بزار بخوابم روش دیگه ، من یه خیابونی
مگه نیستم
- هیسسسسسس کوچولو! یه لحظه به زبونت استراحت بده.
آروم بردتم و روی تخت گذاشتتم و باالی سرم نشست
دستی بین موهام کشید و با خنده گفت
- خب من اشتباه کردم دل خوشگلم و شکستم االن پشیمونم و شما هم باید من و ببخشی
، حاال هم راحت میخوابیم باشه
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۰۷
روی تخت نشستم و گفتم
+ من کنار تو نمیخوابم
آرنجش و روی چشمش گذاشت و دست دیگه اش و روی بالشت دراز کرد
- من که از جام تکون نمیخورم خواستی رو دستم بخواب،نخواستی هم...حرفی ندارم!
با خنده جمع و جور تر نشستم و به در و دیوار زل زده بودم
صدای شر شر بارون خیلی لذت بخش بود
نگاهی به مهراب خوش خواب انداختم...کله خراب چه زود خوابش میبرد
نفسمو و کالفه بیرون دادم و بالشت و برداشتم
چرا اون بخوابه من نخوابم؟
باید همه جا عدل و برابری باشه.
آروم شمارش کردم تا نقشه شوم رو عملی کنم
هنوز شماره سه از دهنم بیرون نیومده بود که مهراب بلند شد و تو یه حرکت خیلی حرفه
ای بالشت زیر سرش و مثل پتک تو سر من مظلوم زد
منم خیلی سبک روی تخت ولو شدم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝