🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۰۰
نگین : ایششش پسره بی تربیت چی میشد میگفت کیه
نگاهی به نگین انداختم
+ پشت شوهر من درست حرف بزن!
دستاش و به حالت تسلیم باال اورد
- چشم زن داداش
یسنا به رفتارای هر دو مون فقط ریز میخندید
ظاهراً که دختر خوبی بود ولی کامل مشخص نبود
گارسون سفارشات و روی میز گذاشت و رفت
منم بدون هیچ توجهی غذام و به سمت خودم کشیدم و شروع کردم به خوردن ، نگین با
تشر گفت
- حداقل صبر کن داداشم بیاد گشنه!
با حرفش به سرفه افتادم ، آخ ننه خاک تو سرم کنن که انقدر ضایع ام
نوشابه ای که دست نگین بود رو کشیدم و درش و باز کردم تا بخورم که نوشابه مثل
بمب منفجر شد و روی لباسای من و نگین و ریخت و خنده بلند یسنا شروع شد
نگین نگاهیی پکر بهم انداخت و با حرص گفت
- خیلی آشغالی...
شیشه نوشابه رو میز گذاشتم
آه...هنوز تو شک بودم
+ به من چه نوشابه گازش زیاد بود
سرفه کردن و کامل فراموش کردم و به نگین که هر لحظه آماده بودم تا بپره و خفه ام
کنه زل زدم
یسنا انقدر خندیده بود که دیگه صداشم در نمیومد
نگین : کوفت یسنا ببند دهنتو چقدر میخندی
دستمال کاغذی رو کشید و شروع کرد به تمیز کردن لباسش
منم دستمال کاغذی رو گرفتم و آروم روی لباسم میکشیدم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۰۱
مهراب پشت میز نشست و با دیدن من و نگین دستی به صورتش کشید
- میدونه جنگه همچین بالیی سر خودتون اوردید؟
نگین اشاره ای به من کرد
- از خانم محترمتون بپرسید
مهراب نگاهی به من انداخت
+ تقصیر من نبود نوشابه گازش زیاد بود
شرمنده سرم و پایین انداختم و معذرت خواستم
آخخ چقدر مظلوم شده بودم
مهراب سرم و باال اورد
- مقصر نیستی خوشگل الکی خودت و ناراحت نکن
بازم لبخند اومد رو لبم و حرص نگین در اومد
مهراب : زود بخورید باید بریم
نگین : کجا؟
مهراب : آقا جون زنگ زده بود گفت فردا که قراره برای مهمونی اونجا بریم از امشب
اونجا باشیم
نگین دستی زد
- پس امشب همه پیش آقا جونیم
مهراب کالفه سری تکون داد
- آره
نمیدونم چرا حس میکردم مهراب ناراحته!
نگین و یسنا غذا هاشون به سمت خودشون کشیدن و مشغول خوردن شدن
منم غذامو و باید میریختم دور ، همش خیس شده بود
مهراب : سوگند چرا نمیخوری؟
اشاره ای به غذام کردم
+ خیس شده...
صندلیمو و نزدیک صندلی خودش کرد و قاشقم و توی پرس خودش گذاشت و در گوشم
گفت
- میگم من که آشغال خورم! مشکلی نداری باهام غذا بخوری؟
گونه هام از خجالت سرخ شد.
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۰۲
آروم گفتم
+ من که معذرت خواستم.
- بوسم کن کامل ببخشم
ای خدا اینم هر موقعیتی به دست میاره میگه بوسم کن ، من غلط کردم گفتم حس میکنم
این ناراحته...اصال مگه بلده ناراحت باشه؟
- سوگند خانم اون 9 تا بوسم یادم نرفته زود ببوس که مدیونی بهم زیاد!
دستی روی پیشونی ام کشیدم و روی گونه اش و بوسیدم و سریع کارم و تموم کردم تا
کسی نبینه ولی موفق نبودم ، نگین با لبخند خبیث اش بهم خیره شده بود
- خجالت نکشید یه وقت!
مهراب قاشق غذا رو به زور تو دهنم کرد و خطاب به نگین گفت
- سرت تو الک خودت باشه بچه جون
قاشقم و گرفتم و کنار مهراب مشغول خوردن شدم و به کسی توجهی نکردم
بعد خوردن غذا یسنا رفت و بازم ما سه نفر موندیم
سوار ماشین شدم و سرم و به شیشه چسبوندم
بازم هوا بارونی شده بود و شدید میبارید ، نگاهم تو پارک ها میچرخید
چقدر سخت بود زیر این بارون بودن اونم تو این خیابون ها
خودم تجربشو زیاد داشتم.
بازم داشت گریه ام میگرفت ، افکارم و پاک کردم تا جلوی نگین ضایع بازی در نیارم
+ کی میرسیم؟
نگین نگاهی به ساعت داخل دستش کرد
- تقریبا 5 دقیقه دیگه
نفسمو و کالفه بیرون دادم و تا رسیدن به خونه آقا جون دیگه حرفی نزدم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۰۳
مهراب ماشین و داخل حیاط پارک کرد و عمه و آقا جونش به استقبالمون اومدن
عمه مهراب با دیدن من و نگین با تعجب پرسید
- چرا سر و وضعتون این شکلیه دخ ترا؟
نگین جلو رفت و دستش انداخت دور گردن عمه مهراب
- نسرین جون پیگیر نشو اجازه میدی بریم بشینیم یا نه
عمه خانم سری به نشونه منفی تکون داد
- تو رو نه! ولی عروس خانم گلم و چرا
نگین : آره دیگه نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار باشه من میرم
بعد حرفش راهشو و کج کرد و رفت
مونده بودم چی بگم این وسط...حس غریبی داشت میکشتم
با راهنمایی عمه و خانم و آقا جون روی مبل های سلطنتی نشستیم
عمه خانم و آقا جون با مهراب میگفتند و میخندید و منم فقط لبخند مصنوعی میزدم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۰۴
عمه : شام که خوردید؟
مهراب : آره عمه جون نگران نباش
آقا جون سری تکون داد و گفت
- خب خوبه دیگه برید بخوابید فردا کلی کار داریم نسرین ببرشون اتاقشون
عمه : چشم آقا جون
با مهراب و عمه خانمش بلند شدیم و به طبقه باال رفتیم
در یکی از اتاق رو عمه خانم باز کرد
- این اتاق و واسه شما آماده کردیم
چرا جمع میبنده؟ چرا میگه شما؟ چرا میگه آماده کردیم؟
یعنی...قراره من با این کله خراب امشب یه جا بخوابم؟
به خودم تبریک میگم! بدبختی جدیدم به لیست اضافه شد
وارد اتاق شدیم و مهراب در و بست
سریع زبون باز کردم و گفتم
+ خب من رو تخت میخوابم تو هم یه جایی واسه خودت پیدا کن
سریع روی تخت نشستم
مهراب بی توجه به حرفم روی تخت دراز کشید
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۰۵
اِهم اِهم جنتلمن میگم میخوام من روی تخت بخوام شما میتونی...
پرید بین حرفم
- برام مهم نیست چی میگی
با حرص بالشت و بغل کردم
+ بیا برو پایین بخواب لطفا من میخوام روی تخت بخوابم!
- واسه تو که روی زمین خوابیدن راحته برو بخواب دیگه
با حرفش بغضم گرفت...
راست میگفت دیگه! بغض نداره
من عادت دارم.
بالشت و روی تخت گذاشتم و بلند شدم رفتم یه گوشه اتاق نشستم
اصال این مهراب شناخته نمیشد! یه دفعه هوای آدم رو داشت یبارم گند میزد به حس و
حال آدم
سرم و به دیوار تکیه دادم تا به حرفش فکر نکنم
پسر ایکبیری آشغال بی ارزش...اصال مزاحم زندگی من.
- ورپریده بیا بخواب
حرفی نزدم تا تو جهالت بسوزه
- خانم با شمام
بازم چیزی نگفتم
حرصی گفت
- کری آیا؟
بازم سکوت...لیاقت شنیدن صدای خوشگل من و نداره.
بالشت و جلوی پام پرت کرد
-
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۰۶
- خانم با شمام بیا بخواب
نیم نگاهی بهش انداختم و آروم گفتم
+ خیلی بیشعوری
سری تکون داد
- اوکی من بیشعور بیا بخواب خوابم میاد
ایششش! قدرت شنوایی اش رو نگاه
با لحن ناراحتی گفتم
+ من روی زمین راحترم شما بخواب شازده خان!
دستی بین موهاش کشید
- عجبب پس خانم ناراحته.
صورتم و به سمت دیوار برگردوندم تا قیافه اش و نبینم که یهو بین هوا و زمین معلق
شدم
جیغ خفه ای کشیدم
لعنتی سرعت یوز داشت...چطور انقدر سریع اومد
یقه اش و تو مشتم گرفتم و حرصی لب زدم
+ بزارم زمین...
ابرویی باال انداخت و گفت
- من نباید بدونم خانم کوچولوم واسه چی ناراحته؟
اداش و در اوردم و جوابش و دادم
+ مگه نگفتی من به زمین سرد عادت دارم بزار بخوابم روش دیگه ، من یه خیابونی
مگه نیستم
- هیسسسسسس کوچولو! یه لحظه به زبونت استراحت بده.
آروم بردتم و روی تخت گذاشتتم و باالی سرم نشست
دستی بین موهام کشید و با خنده گفت
- خب من اشتباه کردم دل خوشگلم و شکستم االن پشیمونم و شما هم باید من و ببخشی
، حاال هم راحت میخوابیم باشه
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۰۷
روی تخت نشستم و گفتم
+ من کنار تو نمیخوابم
آرنجش و روی چشمش گذاشت و دست دیگه اش و روی بالشت دراز کرد
- من که از جام تکون نمیخورم خواستی رو دستم بخواب،نخواستی هم...حرفی ندارم!
با خنده جمع و جور تر نشستم و به در و دیوار زل زده بودم
صدای شر شر بارون خیلی لذت بخش بود
نگاهی به مهراب خوش خواب انداختم...کله خراب چه زود خوابش میبرد
نفسمو و کالفه بیرون دادم و بالشت و برداشتم
چرا اون بخوابه من نخوابم؟
باید همه جا عدل و برابری باشه.
آروم شمارش کردم تا نقشه شوم رو عملی کنم
هنوز شماره سه از دهنم بیرون نیومده بود که مهراب بلند شد و تو یه حرکت خیلی حرفه
ای بالشت زیر سرش و مثل پتک تو سر من مظلوم زد
منم خیلی سبک روی تخت ولو شدم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۰۷
روی تخت نشستم و گفتم
+ من کنار تو نمیخوابم
آرنجش و روی چشمش گذاشت و دست دیگه اش و روی بالشت دراز کرد
- من که از جام تکون نمیخورم خواستی رو دستم بخواب،نخواستی هم...حرفی ندارم!
با خنده جمع و جور تر نشستم و به در و دیوار زل زده بودم
صدای شر شر بارون خیلی لذت بخش بود
نگاهی به مهراب خوش خواب انداختم...کله خراب چه زود خوابش میبرد
نفسمو و کالفه بیرون دادم و بالشت و برداشتم
چرا اون بخوابه من نخوابم؟
باید همه جا عدل و برابری باشه.
آروم شمارش کردم تا نقشه شوم رو عملی کنم
هنوز شماره سه از دهنم بیرون نیومده بود که مهراب بلند شد و تو یه حرکت خیلی حرفه
ای بالشت زیر سرش و مثل پتک تو سر من مظلوم زد
منم خیلی سبک روی تخت ولو شدم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۰۸
صدای قهقهه مهراب بلند شد و بین همون قهقهه چندشش گفت
- کور خوندی ورپریده این دفعه باختی!
گوشه لبم و گاز گرفتم و آروم بلند شدم
+ بیشعور من که کاریت نداشتم
- آره جون خودت برو روی یکی دیگه رو سیاه کن
بالشت و با حرص بغل گرفتم و با مظلومیت گفتم
+ خیلی بدی مهراب ترسیدم
با خنده لپم و کشید
- من بدم؟ یعنی شما که میخواستی بترسونیم و از مثال خوابم بیدار کنی بد نبودی؟
خنده ام گرفت و موفق هم نشدم جلوش و بگیرم
+ خب من که کاری نکردم آقا خان االن حرف در مورد کار شماست
بالشت و گرفت و دوباره روی تخت دراز کشید و آرنجش و روی بالشت گذاشت
+ مهراب اذیتم نکن میخوام بخوابم
دستمو و محکم کشید و کنار خودش خوابوند
- همینجا بخواب جات خوبه
+ مهراببب نمیخوامممممم
دوباره خواستم بشینم که محکم بغلم کرد.
- میزنمت اگر تکون بخوری خود دانی
از یه طرف خنده ام گرفته بود از یه طرف حرصم جام راحت بود ، بیخیال لجبازی چشمام و بستم تا بخوابم و سریع تر از چیزی که فکر
میکردم خوابم برد...
* * •
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۰۹
( مهراب )
دستی بین موهای سوگند کشیدم ، خواستنی تر از چیزی بود که فکر میکردم
تک تک صورتش و از نگاهم گذروندم
حرفای مادرش تک تک تو ذهنم مرور شد
سوگند کی من بود؟ امانت یا...
(دو سال پیش )
چایی روی میز گذاشتم و جلوی نسترن خانم نشستم
صورت مهربونش قرمز شده بود
+ چیشده نسترن خانم؟ مشکلی پیش اومده سر زده اومدید اینجا؟
دستاش و بهم گره کرد و گفت
- سریع میرم سر اصل مطلب پسرم اومدم یه امانت بهت بدم...! قبولش میکنی؟
با تعجب پرسیدم
+ چه امانتی؟
تو چشمام خیره شد و آروم گفت
- یدونه دخترم رو ، تنها دختر خانواده فرح رو
هر لحظه تعجبم بیشتر میشد...حرف سوگند بود؟
🤍@Soognd89✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۱۰
+ آخهه چرااا؟
سری تکون داد و با آه گفت
- مشارکت منصور با رشیدی و امینی بزرگترین اشتباهش بود ، تازه اشتباهش و
فهمیده! دل نگرونیش سوگنده که بالیی سرش نیاد...میدونی که چقدر سوگند و دوست
داره پس برای صالح اونم شده این انتخاب و کرده من از طرف اون اومدم دخترم و
بهت بسپرم قول بده اگر اتفاقی برای من و پدرش افتاد مواظبش باشی
+ من هیچی نمیفهمم...
حرفم و قطع کرد و گفت
- مهراب فقط به تو اعتماد داریم لطفا قول بده
زبونم و روی لبم کشیدم و گفتم
+ ولی سهیل برادرش چی؟
سرش و با شرمندگی پایین انداخت
- سهیل بی غیرته با کوچیکترین فشار قید زندگی و ناموسشو میزنه...بزار اگر اتفاقی
برام افتاد خیالم از دخترم راحت باشه مهراب...
سخت بود رد کردن درخواست نسترن خانم
ولی من هیچ چیز نمیفهمیدم!
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝