eitaa logo
𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒏𝒅𝒖𝒓𝒊𝒏𝒈 𝑾𝒐𝒓𝒅🎧
405 دنبال‌کننده
447 عکس
1.2هزار ویدیو
195 فایل
جایی برای دل های خسته...🎼 جایی که میتونید موسیقی رو با تمام وجود درک کنید...🙃 جایی که احساسات صحبت میکنند...🗣 به یاد اون شبی،که با گریه موزیک گوش دادیم🙃💔 -اصکی؟ در شان شما نیست، فقط و فقط با ذکر منبع قابل استفاده است. -فوروارد؟ با کمال میل...
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 بگم خر ذوق نشدم یه ملت باید وایمیستادن و دونه دونه سیلی میزدن تو صورتم با ناز موهامو و پشت گوشم دادم که مهراب دستم و کشید و کنار خودش قرارم داد آروم روی گونه ام و بوسید و از پله ها با هم پایین رفتیم آخخ بازممم جنتلمن بازی مهراب شروع شده بود و من مظلومم هی میخواستم ناز کنم و واسش جون بدم... حالم اصال خوب نبود...! یه لحظه دعا میکردم نباشه! یه لحظه خودم میخواستم فداش کنم. با جیغ جیغای نگین درگیری با خودم تموم شد و نگاهی به جمعیت رو به رو ام کردم حاال نه جمعیت آنچنانی... ولی چند نفر جدیدی اضافه شده بودند نگین هنوزم در حال جیغ کشیدن بود و یه لحظه نفس گرفت و با صدای خش داری گفت - اینم عروس و داماد.. 🤍 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 نگاه همه که رو من زوم بود حاال بدتر شده بود با لبخند کنار مهراب دو سه تا پله آخر رو هم پایین اومدیم دختری که حدس میزدم خواهر مهراب باشه جلو اومد و رو به رو ام ایستاد ماشاهلل خانوادگی قدشون بلنده! نگاهی به سر تا پام انداخت و آروم بغلم کرد و کنار گوشم گفت - خیلی خوشبختم از دیدنت زن داداش گلم مثال احساسی و مهربون حرفش و زد ولی من بیشتر ترسیدم تا ذوق کنم ازم جدا شد و بعد خواهر مهراب زن و مرد دیگه ای جلو اومدن و خیلی مهربون و شیک احوال پرسی کردند این دفعه تشخیص این دو نفر برام سخت بود به سمت مهراب چرخیدم تا ازش بپرسم این دو نفر کیه ولی مهراب مثل مجسمه وایستاده بود و به رو به روش که هیچکس نبود زل زده بود نیشگونی از بازوش گرفتم که با آخ کوچیک و آرومی نگاهش و با عصبانیت به سمت من چرخوند و قبل از اینکه حرف بدی رو از روی عصبانیت بزنه با لبخند مصنوعی گفتم + عزیزممم معرفی نمیکنی؟ با چشماش خط و نشونی کشید و بدتر از من لبخند مصنوعی زد و جواب داد - داداش و زن داداشم هستن سوگند خانممممم یعنی اون خانمممم کشیده آخر حرفش نشون دهنده حرصی شدن زیادش و میداد با صدای آقا جون همه به سمتش برگشتند آقا جون : بریم برای صبحونه 🤍 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 تک و توک سری تکون دادن و به سمت خوردن صبحونه رفتند نگاهی به صورت مهراب انداختم + ما نمیریم؟ - نیشگون گرفتنم بلد بودی رو نمیکردی؟ دوباره تکرار کردم + ما نمیریم؟ + جواب من و بده؟ دوباره نیشگون دیگه ای از بازوش گرفتم که دوندوناشو با حرص رو هم گذاشت + آخه آقای محترم نیشگون گرفتن کاری داره که من بلد نباشم؟ بچه دو روزه بلده من که جای خود دارم!! با پس گردنی پشت کلم کل حرصش و خالی کرد نفس عمیقی کشیدم تا آروم بشم و بی توجه به مهراب راهی رو که بقیه رفتند و منم رفتم تا به میز بزرگ رسیدم و پشت یکی از صندلی ها نشستم با نشستن مهراب پشت میز همه شروع کردن به خوردن خانم مسنی آخر میز ایستاد و گفت - چیزی نیاز ندارید؟ عمه خانم سری تکون داد و با دستمال دور دهنش و پاک کرد - نه فیروزه خانم میتونید برید خانم مسن سری تکون داد و رفت 🤍 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 چقدر من با این خانواده احساس غریبگی میکنم ...آی ایشاهلل زبونم الل میشد نمیگفتم زن مهرابم اصال شوخیش درد داره واقعیتش که عذاب اللهی. من موندم چرا مثل احمقا الکی گفتم زنشم...مثال میخواستم رابطشو خراب کنم غافل از اینکه بدونم کسی مغز خر نخورده که با این وارد رابطه عاشقانه بشه! - سوگند استکان چایی من و بده سری تکون دادم و استکان چایی مهراب و جلوش گذاشتم داداش مهراب با خنده گفت : - تو هنوزم صبحونه چایی میخوری؟ مهراب شونه ای باال انداخت - به چایی ارادت خاصی دارم خان داداش! نامحسوس اداش و در اوردم و لیوان شیر و برداشتم و هنوز نخورده بودم که خواهر مهراب با تک سرفه ای بلند گفت خواهر مهراب : راستش فکر میکردم زن مهراب یه خانم همسن خودش باشه... نگاهی بهم انداخت و مکث کرد با تعجب نگاهش کردم...چرا ادامه حرفش و خورد؟ - ولی فکر نکنم همسن باشید درسته؟! آهههههه...قلبممممم میگه فکر نکنممممم؟ قیافه ام داد میزنههه من از مهراب کوچیکترم اونم نه چند سال! 🤍 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 مهراب امسال 29 ساله شده! و من 17 ساله یعنی 12 سال تفاوت دارم یه لحظه دیگه حرفی نمیزدم خفه میشدم! لیوان شیر و روی میز گذاشتم و بعد نفس عمیقی گفتم + یعنی معلوم نیست که ما سنمون بهم نمیخوره؟از قیافه هامون به راحتی میشه تشخیص داد سری تکون داد و گفت - درسته ولی خب بعضی ها خیلی جوون میمونند! لبخند زوری زدم و گفتم + من جوون هستم...نیازی به جوون موندن ندارم. دستش و زیر چونه اش گذاشت و سوالی پرسید - میتونم بپرسم چند سالته؟ نگاهی به مهراب که فقط تماشاگر بود انداختم زبونش و موش خورده بود احیانا...ً! نگاهم و از مهراب گرفتم و با اعتماد به نفس گفتم + من 17 سالمه! همه نگاه ها با تعجب به سمت من برگشت و خواهر مهراب با جیغ گفت - چییییی؟ آب دهنم و آروم قورت دادم و صندلیمو و نزدیک تر مهراب کردم و آروم کنار گوشش گفتم + مهراب اینا چرا اینطوری میکنند؟ دستمو و داخل دستش آروم فشار داد وحرفی نزد و چشماش و بست 🤍 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 (مهراب) تصور میکردم محیا با شنیدن سن سوگند جا بخوره...و مطمئن بودم حسابی دردسر درست میکنه بازم الکی حرف درست میکرد و یه مشغله جدید میساخت محیا با عصبانیت بلند شد و رو به سوگند گفت با لحن بلندی گفت - چطور داداشم و خام کردی؟ حتما به خاطر پولش خانواده ات تو رو دادن بهش تا یه سودی بکنند نه؟ متاسفم برات واقعا سوگند هاج و واج مونده بود و فقط با تعجب نگاهش و بین من و محیا میچرخوند شک نداشتم همین حرفا رو میشنوم مهراد بلند شد و رو به من گفت - مهراب قضیه چیه؟! شونه ای باال انداختم و جواب دادم + چه قضیه ای؟ محیا الکی داره طبق همیشه برای خودش میبره و میدوزه مهراد : میبره و میدوزه؟ یا حرفاش راسته؟ کمی به جلو خم شدم و دستام و تو هم گره کردم - تو کجای دنیا نوشته وقتی دو نفر عاشق هم میشن به هم عالقه دارن ولی چون اختالف سنیشون زیاده نمیتونن ازدواج کنن؟ تو کدوم کتاب قانون نوشته؟ محیا پوزخندی زد و گفت - عشق و عالقه؟! کدوم خانواده ای دختر 17 سالشون و به یه مرد 29 ساله میدن؟! خب تنها خانواده هایی میدن که بوی پول مستشون کنه نگاهی به همه انداخت و ادامه داد - حقیقت و نمیگم؟! دستی به موهام کشیدم و با لبخند بهش خیره شدم 🤍 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 خب حرفاتون تموم شد؟! میخوام االن ضایعتون کنم و بگم مادر پدر سوگند یکی از بهترین آدمایی بودند که تو زندگیم دیدم و حاال متاسفانه عمرشون و دادن به شما دست سوگند و بیشتر فشار دادم تا آرومش کنم...سخت بود یادآوری کردن پدر و مادرش براش محیا نفس عمیقی کشید و گفت - پس یتیمم که هست! چه بدتر! معلومه هزار تا حسرت تو دلشه و این اصال برای خاندان ما خوب نیست...هر دفعه مثل ندید بدیدا رفتار کنه اصال از اول که ازدواجتون مخفیانه بود معلوم بود یه جای کار میلنگه االنم تنها راهکار طالقتونه سوگند کالفه سرش و پایین انداخت... چه جو گرفته بود! محیا بد رفته بود رو عصابم لبخند ریلکسی زدم و گفتم - یه سوپرایز خفن دارم براتونننن!! من بابا شدم و بچه من تو وجود سوگند داره رشد میکنه بخوامم نمیتونم طالقش بدم محیا سست روی صندلی افتاد و کل خو نه به سکوت مطلق فرو رفت خودمم از حرفی که زدم شوکه شدم...! ولی فکر کنم شر دعوا از سرم خوابید نگاهی به سوگند انداختم...کپ کرده بود بچه احساس میکردم نفسم نمیکشه با صدای تک خنده مهراد همه لبشون به جز محیا به خنده باز شد ولی سوگند هنوز تو همون حالت قبلی بود 🤍 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 زن داداش اولین کسی بود که بلند تبریک گفت و ابراز خوشحالی کرد پشت سرش هم عمه و مهراد و آقاجون ذوقشون حس عذاب وجدان بهم میداد...اصال بچه ای نبود که اینا ذوق کنن! فکر کنم به جای نجات دادن خودم بدتر گند زدم عمه که نزدیکتر از همه به سوگند بود بغلش کرد و با خنده گفت - عزیزم مبارک باشه چرا رفتی تو شوک؟! نکنه میخواستی اینم قایم کنید به ما نگید مهراب سوتی داده؟ سوگند نگاهی بهم انداخت و گوشه لبش و به دندون گرفت و تو همون حالت گفت - نه بابا پنهون چیه دستی به گلوم کشیدم و صندلیمو از سوگند دور کردم اون نگاهی که سوگند به من انداخت امروز کشته نشم باید کل شهر و نذر بدم همه ریخته بودن رو سر سوگند و منم از فرصت استفاده کردم و زدم بیرون تا دم دست سوگند نباشم و شب برای مهمونی برگردم.. 🤍 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 ( سوگند ) بالخره از دست خانواده مهراب خالص شدم و به طبقه باال پناه بردم آخ مهراب...! آخخخخخ فقط گیرت بیارم یه بالیی سرت میارم تا بفهمی کی به کیه لعنتی نونت کم بود؟ آبت کم بود؟! که بحث بچه رو کشیدی وسط اصال تو اختیار زبونت و داری یه مراد دلتو و گفتی بی فرهنگ من یه غلطی کردم گفتم زنتم تو چرا گفتی حامله شدم االن حتما باید... استغفرهللا فکرای بد نکنم به خیر سرش دکتر مملکته ولی اندازه نخود مغز نداره حاال کجا رفته گم و گور شده خدا میدونه با حرص و عصبانیت تو اتاق راه میرفتم و دوست داشتم مهراب و پیدا کنم و خفه اش کنم لعنت بهش زندگیمو کابوس کردهه روی تخت نشستم و دستام و تو هم گره کردم که در اتاق باز شد و نگین با جیغ و داد وارد شد.. ای خدا همین و کم داشتم. حوصله حرف زدن باهاش و نداشتم فقط میخواستم مهراب بیاد تا خودم و خالی کنم نگین بی توجه به من شروع کرد 🤍 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 - وای سوگی تو باردار بودی به من نگفتی بیشعور چرا من که بیشتر از همه باهاتون بودم االن باید این خبر و بشنوم؟ایشاهلل که بگم چی نشید تو اون مهراب... ادامه حرفش و خورد و کنار من نشست و تکونم داد - چته سوگند؟ گرفته ای؟ سرم و بین دو دستم گرفتم و جوابی ندادم! در واقع یعنی اصال جوابی نداشتم بگم چی میگفتم؟! میگفتم مهراب چاخان بافته و من و تو دردسر انداخته! اصال بچه ای در کار نیست...اصال من و اون زن و شوهر نیستیم؟! میتونستم بگم؟! نه معلوم بود که نمیشه... همه این شرا از زیر خودم و زبون وراجم بود اگر نمیگفتم من زن مهرابم االن به عنوان یه خدمتکار ساده کارم و میکردم با پس گردنی نگین کالفه نفسم و بیرون دادم و با صدای بلندی گفتم + چیه؟؟ چی میخوای از جونم نگین ترسیده یکم فاصله گرفت و بعد چند دقیقه که از بهت بیرون اومد گفت - چت شده سوگند؟! حالت خوب نیست چرا داد و بیداد میکنی + عصبی ام نگین رو عصابم نرو ، تنهام بزار 🤍Soogndman✨ 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 بعد حرفم بدتر بهم چسبید و با لحن لوسی گفت + چته سوگی جونم؟! مهراب اذیتت کرده؟ سرم و روی شونه اش گذاشتم و آروم گفتم : نه! حس میکردم نگین رفیق خوبی میتونه باشه سرم و نوازش کرد و لحنش و این دفعه مهربون کرد - پس چرا انقدر ناراحتی؟ جوابی بهش ندادم ، من و از خودش جدا کرد و صورتم و تو دستاش قاب گرفت - سوگند نکنه از اینکه باردار شدی ناراحتی؟! هیییییی... من از اینکه اصال باردار نیستم ناراحتم! از اینکه اصال بچه ای وجود نداره و همه خانواده مهراب بازیچه شدن ناراحتم دوست داشتم حقیقت و به نگین بگم و خودم و راحت کنم! ولی نمیشد ، باید با مهراب پیش میرفتم تا نه خودم ضرر کنم نه مهراب الکی یه لبخند زدم + نه بابا چرا ناراحت شم! یکم شوکه شدم آخه... کنجکاو نگاهم کرد : - آخه چی؟! موهام و پشت گوشم زدم + آخه قرار بود مهراب چیزی نگه! بعدش فکر کنم خواهرش ناراحت شد و. 🤍Soogndman✨ 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 نگین گونه ام و بوسید و مانع ادامه حرفم شد و با لبخند گفت - عزیزم همه ما خوشحالیم و از اینکه قبال چی بودی و کی بودی به ما ربطی نداره! مهم اینکه االن زن مهرابی و همه ما میدونیم چقدر مهراب دوستت داره ، بعدشم محیا کال اخالقش اینطوریه کالً گیر میده تو توجه نکن االنم ناراحت نباش بیا بریم آماده شیم با حرفای نگین عذاب وجدانم بدتر شد! حق من این همه مهربونی نبود... ( بعد از ظهر ) ساعتای هفت بود و آماده جلوی آینه وایستاده بودم تا نگین کنار بره و بتونم شاهکارش و روی صورتم ماهم ببینم! - آماده ای؟ اولین بار بود خودم و با آرایش میدیدم...یکم ذوق زده بودم! نفس عمیقی کشیدم و سرم و به نشونه مثبت تکون دادم نگین از جلوی آینه کنار رفت از دیدن خودم یه لحظه شوکه شدم...قدرت آرایش واقعا تحسین برانگیز بود - سوگند خیلی قشنگ شدی امشب خدا به داداشم رحم کنه 🤍Soogndman✨ 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝