🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۲۴
زن داداش اولین کسی بود که بلند تبریک گفت و ابراز خوشحالی کرد
پشت سرش هم عمه و مهراد و آقاجون
ذوقشون حس عذاب وجدان بهم میداد...اصال بچه ای نبود که اینا ذوق کنن!
فکر کنم به جای نجات دادن خودم بدتر گند زدم
عمه که نزدیکتر از همه به سوگند بود بغلش کرد و با خنده گفت
- عزیزم مبارک باشه چرا رفتی تو شوک؟! نکنه میخواستی اینم قایم کنید به ما نگید
مهراب سوتی داده؟
سوگند نگاهی بهم انداخت و گوشه لبش و به دندون گرفت و تو همون حالت گفت
- نه بابا پنهون چیه
دستی به گلوم کشیدم و صندلیمو از سوگند دور کردم
اون نگاهی که سوگند به من انداخت امروز کشته نشم باید کل شهر و نذر بدم
همه ریخته بودن رو سر سوگند و منم از فرصت استفاده کردم و زدم بیرون تا دم دست
سوگند نباشم و شب برای مهمونی برگردم..
🤍
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۲۵
( سوگند )
بالخره از دست خانواده مهراب خالص شدم و به طبقه باال پناه بردم
آخ مهراب...! آخخخخخ فقط گیرت بیارم یه بالیی سرت میارم تا بفهمی کی به کیه
لعنتی نونت کم بود؟ آبت کم بود؟! که بحث بچه رو کشیدی وسط
اصال تو اختیار زبونت و داری یه مراد دلتو و گفتی بی فرهنگ
من یه غلطی کردم گفتم زنتم تو چرا گفتی حامله شدم االن حتما باید...
استغفرهللا فکرای بد نکنم
به خیر سرش دکتر مملکته ولی اندازه نخود مغز نداره
حاال کجا رفته گم و گور شده خدا میدونه
با حرص و عصبانیت تو اتاق راه میرفتم و دوست داشتم مهراب و پیدا کنم و خفه اش
کنم
لعنت بهش زندگیمو کابوس کردهه
روی تخت نشستم و دستام و تو هم گره کردم
که در اتاق باز شد و نگین با جیغ و داد وارد شد..
ای خدا همین و کم داشتم.
حوصله حرف زدن باهاش و نداشتم فقط میخواستم مهراب بیاد تا خودم و خالی کنم
نگین بی توجه به من شروع کرد
🤍
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۲۶
- وای سوگی تو باردار بودی به من نگفتی بیشعور چرا من که بیشتر از همه باهاتون
بودم االن باید این خبر و بشنوم؟ایشاهلل که بگم چی نشید تو اون مهراب...
ادامه حرفش و خورد و کنار من نشست و تکونم داد
- چته سوگند؟ گرفته ای؟
سرم و بین دو دستم گرفتم و جوابی ندادم!
در واقع یعنی اصال جوابی نداشتم بگم
چی میگفتم؟!
میگفتم مهراب چاخان بافته و من و تو دردسر انداخته! اصال بچه ای در کار
نیست...اصال من و اون زن و شوهر نیستیم؟!
میتونستم بگم؟! نه معلوم بود که نمیشه...
همه این شرا از زیر خودم و زبون وراجم بود
اگر نمیگفتم من زن مهرابم االن به عنوان یه خدمتکار ساده کارم و میکردم
با پس گردنی نگین کالفه نفسم و بیرون دادم و با صدای بلندی گفتم
+ چیه؟؟ چی میخوای از جونم
نگین ترسیده یکم فاصله گرفت و بعد چند دقیقه که از بهت بیرون اومد گفت
- چت شده سوگند؟! حالت خوب نیست چرا داد و بیداد میکنی
+ عصبی ام نگین رو عصابم نرو ، تنهام بزار
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۲۷
بعد حرفم بدتر بهم چسبید و با لحن لوسی گفت
+ چته سوگی جونم؟! مهراب اذیتت کرده؟
سرم و روی شونه اش گذاشتم و آروم گفتم : نه!
حس میکردم نگین رفیق خوبی میتونه باشه
سرم و نوازش کرد و لحنش و این دفعه مهربون کرد
- پس چرا انقدر ناراحتی؟
جوابی بهش ندادم ، من و از خودش جدا کرد و صورتم و تو دستاش قاب گرفت
- سوگند نکنه از اینکه باردار شدی ناراحتی؟!
هیییییی...
من از اینکه اصال باردار نیستم ناراحتم! از اینکه اصال بچه ای وجود نداره و همه
خانواده مهراب بازیچه شدن ناراحتم
دوست داشتم حقیقت و به نگین بگم و خودم و راحت کنم!
ولی نمیشد ، باید با مهراب پیش میرفتم تا نه خودم ضرر کنم نه مهراب
الکی یه لبخند زدم
+ نه بابا چرا ناراحت شم! یکم شوکه شدم آخه...
کنجکاو نگاهم کرد :
- آخه چی؟!
موهام و پشت گوشم زدم
+ آخه قرار بود مهراب چیزی نگه! بعدش فکر کنم خواهرش ناراحت شد و.
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۲۸
نگین گونه ام و بوسید و مانع ادامه حرفم شد و با لبخند گفت
- عزیزم همه ما خوشحالیم و از اینکه قبال چی بودی و کی بودی به ما ربطی نداره!
مهم اینکه االن زن مهرابی و همه ما میدونیم چقدر مهراب دوستت داره ، بعدشم محیا
کال اخالقش اینطوریه کالً گیر میده تو توجه نکن االنم ناراحت نباش بیا بریم آماده
شیم
با حرفای نگین عذاب وجدانم بدتر شد! حق من این همه مهربونی نبود...
( بعد از ظهر )
ساعتای هفت بود و آماده جلوی آینه وایستاده بودم تا نگین کنار بره و بتونم شاهکارش و
روی صورتم ماهم ببینم!
- آماده ای؟
اولین بار بود خودم و با آرایش میدیدم...یکم ذوق زده بودم! نفس عمیقی کشیدم و سرم و
به نشونه مثبت تکون دادم
نگین از جلوی آینه کنار رفت
از دیدن خودم یه لحظه شوکه شدم...قدرت آرایش واقعا تحسین برانگیز بود
- سوگند خیلی قشنگ شدی امشب خدا به داداشم رحم کنه
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۲۹
موهای فر شده ام و از جلوی صورتم پشت گوشم دادم و با ناز و عشوه مسخره ای گفتم
+ عزیزمممم من قشنگ هستمم داداشت به قشنگ دیدن عادت کرده
نگین سری از تاسف تکون داد و آروم گفت اعتماد به نفست دوست داشتنیه!
از حرفش خنده ام گرفت و با خنده ای کوچیک کنار در منتظر نگین وایستادم
نگین هم برای بار آخر رژلبشو و درست کرد و با هم به طبقه پایین رفتیم
بر خالف تصوراتم جشن و بزن و بکوب نب ود
خیلی شیک و مجلسی مهمون ها هر گوشه نشسته بودند و در حال حرف زدن بودند و
بعضی هام در حال پذیرایی از خودشون بودند
منم اینجور مهمونی ها رو بیشتر میپسندیدم
نگین من و وسط سالن تنها گذاشت و رفت
منم پشت سر هم رنگ عوض میکردم و خجالت میکشیدم بین اون همه غریبه تا مهراب
با قدم ها آروم به سمتم اومد و تو دو قدمی ام زودتر از من گفت
- سوگند آروم باش بعد مهمونی با هم قضیه رو حل میکنیم
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۳۰
جلو رفتم و فاصلمون و پر کردم و یقه کت اش و گرفتم
+ مهراب خدا بهت شانس داد صبح جلو چشمام نبودی وگرنه من میدونستم با تو!
دستش و پشت کمرم گذاشت و گفت
- میدونم گلم میشناسمت اگر جلو چشمات بودم که االن زنده نبودم بابت همون رفتم حاال
عادی خودتو و جلوه بده
برای خالی کردن حرص خودم اداش و در اوردم و نگاهم و ازش گرفتم
کنارم وایستاد و به سمت مبل دو نفره خالی گوشه سالن بردتم
هر دو با هم نشستیم و مهراب همون لحظه سرش و روی شونه ام گذاشت و چشماش و
بست
به اینکه مهراب تو سرش مغز داشته باشه بعضی موقع ها شک میکردم ، دلیل اینکاراش
واقعا چی بود؟
تکون ریزی بهش دادم
+ بلند شو مهراب زشته!
لبخندش و روی لبش دیدم ولی تکونی نخورد
دوباره تکونش دادم
+ بلند شو
- یه لحظه اون زبونتو بگیر میخوام بخوابم
دستم و زیر چونه ام گذاشتم و کسل به دور و بر نگاه میکردم
- سوگند!
زیر چشمی نگاهی به مهراب انداختم و جواب دادم
+ بله؟
- سوگند خانم
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۳۱
کشیده تر گفتم
بلههه؟
- سوگند عروسکممم
دستی به صورتم کشیدم و با خنده جواب دادم
+ جانمم؟
- یادم رفت بگم امشب خیلی خوشگل شدی
گوشه لبم و به دندون گرفتم و تشکر آرومی کردم
جنتلمن من هم بلد بود حال بگیره هم حال جا بیارهههه
با صدای آقا جون که مهراب و صدا کرد ، مهراب آروم سرش و از روی شونه من
برداشت و بلند شد و کتش رو صاف کرد و به سمت من برگشت!
دستش و جلو اورد و با لبخند گفت
- بانوی من...
حرفش و ادامه نداد و به دستش اشاره ای کرد
تازه ویندوزم باال اومد که باید دستش و بگیرم.
دستش و گرفتم و بلند شدم و به سمت آقا جون رفتیم
دستم و تو دستش محکمتر کرد و جلوی پدربزرگش ایستاد
- بله آقا جون کاری دارید
آقا جون روی مبل نشست و اشاره ای به مبل کنار خودش کرد
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۳۲
- اینجا بشینید تا هر کی اومد پیش من شما رو هم ببینه نه اینکه واسه خودتون ته سالن
خلوت کنید و عشق بازی کنید
از حرف آخر آقا جون خجالت کشیدم!
واسه مهراب که اصال مهم نبود کسی بهش تیکه بندازه اصال نمیفهمید که کسی بهش تیکه
انداخته که بخواد خجالت و درک کنه...
با فاصله از مهراب روی مبل نشستم تا این دفعه جلو آقا جونش کاری نکنه که تیکه دومم
بخوره تو سرمون ولی مهراب خودش و یجوری میرسوند و فاصله رو کم میکرد و در
آخر که مهمون ها تک تک میومدند و احوال پرسی میکردند و من و مهرابم مجبور
بودیم هر دفعه واسه همشون بلند شیم و دیگه به اجبار هم برای عادی بازی کردن بهم
میچسبیدم و امیدوار بودم آقا جون حرفی نزنه
تقریبا با همه احوال پرسی کردیم و خسته روی
مبل نشستم
دهنم کف کرد از بس تبریک گفتن و تشکر کردم
بیچاره ها خبر ندارن همشون بازیچه اند!
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۳۳
مهمونی خیلی خسته کننده پیش میرفت و یه ساعت بود مثل مجسمه فقط نشسته بودم و
حق داشتم خوابم بگیره ولی سعی میکردم به حرفای نسبتاً کاری کسایی که دور و برمون
نشسته بودند و حرف میزدند گوش بدم ولی چشمام بدجور خمار بود
با نشستن نگین و محیا روی مبل رو به روی ام یکم خودم و جمع و جور کردم تا محیا
باز تیکه تو سرم نکوبونه
نگین آروم خودش و نزدیکم کرد و سر بحث و باهام باز کرد
- سالم زن داداش من چطوری تو؟!
نفسم و کالفه بیرون دادم و با غرغر گفتم
+ بگم خدا چیکارت کنه نگین حس میکنم رو صورتم یه تُن آشغال نشسته حالم بده
خوابمم میاد میخوام تنها شم اصال خوب نیستم
دست سنگین نگین رو شونه ام افتاد که بی اختیار آخ بلندی گفتم و سریع دستم و روی
دهنم گذاشتم
ولی خدا رو شکر کسی متوجه نشد!
دست نگین و از روی شونه ام کنار زدم و زیر لب بیشعوری نثارش کردم
این دفعه نگین بدون اینکه آخ و اوخ من و بلند کنه گفت
- خب بار اولته فکر کنم آرایش میکنی سوگی جون حست نسبت به آرایش طبیعیه
بعدشم مجلس خیلی رو مخه بیا بریم بیرون قدم بزنیم حالت خوب بشه!
نگاهی به مهراب انداختم ، گرم صحبت بود و اصال حواسش نبود!
چرا باید الکی کنارش میشستم وقتی اصال به من توجهی نداشت؟!
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۳۴
الکی وقتم و تلف میکردم...پس منم میرم بیرون تا حالمو خوب کنم
باشه ای گفتم و با نگین به بیرون رفتیم
به خاطر سردی هوا دستام و دور شونه هام حلقه کردم و پشت نگین از پله ها پایین رفتم
+ چقدر هوا سرده نگین سرما نخوریم
نگاهی به من انداخت و با خنده گفت
- بخیر سرت زمستونه معلومه هوا سرده بعدشم تو سرما بخوری که مشکلی نیس آقا
داداش ما بیست و چهار ساعته مواظبته دیگه ترست چیه؟!
دوست داشتم برم کلش و بکنم با این حرفای مفتش...؛آره آقا داداش مواظبمه...
نگاهی به دور و بر انداختم که خیره شدم به سمت ماشین مدل باالیی که تازه تو حیاط
اومد و دقیق جلوی پای من نگه داشت
در طرف راننده باز شد و مردی ازش پیاده شد و محکم در ماشینش و بست و با دیدن
من عینکش و باال داد
آخه تو شب کسی عینک آفتابی میزنه که این خنگول زده؟!
نگاهی از سر تا پام انداخت و لبخند موزی بهم زد
ولی من هنوز درگیر اون عینک آفتابی اش که این موقع شب زده بود بودم
دستم و روی دهنم گذاشتم تا خنده ام معلوم نشه
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۳۵
دستاش و داخل جیبش گذاشت و جلو اومد و سالم داد
با سرفه ای گلوم و صاف کردم و بیخیال مسخره بازی رسمی و شیک مثل خودش سالم
دادم
دیگه حرفی بینمون زده نشد و نگین خودشو بهم رسوند و اونم سالم داد البته فکر کنم
مرده رو میشناخت چون باهاش خیلی خوب گرم گرفت
به ماشین نگاهی کردم! درش باز شد و این دفعه دلداده مهراب خان پیاده شد
بلههه!سحر خانم...
با قدم های آهسته نزدیک شد و به محض رسیدن به کنار ما دستش و دور بازوی مرد
رو به رو ام حلقه کرد و سرد سالم داد
برای حرص دادنش لبخندی دندون نمایی زدم و دستم و جلو بردم
+ سالم سحر خانم خیلی خوش اومدید
بر خالف میل دلش دستم و گرفت و جواب داد
- سالم ممنون عزیزم
با ادب صحبت کردنش و نگاه آخه! من که میدونم تو رودروایسی نباشه میخواد سر به
تنم نباشه و با هر بار دیدنم از درون آتیش میگیره بنده خدا
من که اصال دلم راضی نیست انقدر عذاب بکشه! من اصال ظالم نیستم...
مهراب مجبورم کرده ، مهراب هم که صد در صد ظالم و بیشعوره منم داره قاطی ظالم
بازیاش میکنه
- معرفی نمیکنی سحر خانم؟ فکر کنم شما بشناسیدشون
نگاهم و به سمت مرد چرخوندم که رو به سحر این حرف و گفته بود
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝