🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۳۲
- اینجا بشینید تا هر کی اومد پیش من شما رو هم ببینه نه اینکه واسه خودتون ته سالن
خلوت کنید و عشق بازی کنید
از حرف آخر آقا جون خجالت کشیدم!
واسه مهراب که اصال مهم نبود کسی بهش تیکه بندازه اصال نمیفهمید که کسی بهش تیکه
انداخته که بخواد خجالت و درک کنه...
با فاصله از مهراب روی مبل نشستم تا این دفعه جلو آقا جونش کاری نکنه که تیکه دومم
بخوره تو سرمون ولی مهراب خودش و یجوری میرسوند و فاصله رو کم میکرد و در
آخر که مهمون ها تک تک میومدند و احوال پرسی میکردند و من و مهرابم مجبور
بودیم هر دفعه واسه همشون بلند شیم و دیگه به اجبار هم برای عادی بازی کردن بهم
میچسبیدم و امیدوار بودم آقا جون حرفی نزنه
تقریبا با همه احوال پرسی کردیم و خسته روی
مبل نشستم
دهنم کف کرد از بس تبریک گفتن و تشکر کردم
بیچاره ها خبر ندارن همشون بازیچه اند!
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۳۳
مهمونی خیلی خسته کننده پیش میرفت و یه ساعت بود مثل مجسمه فقط نشسته بودم و
حق داشتم خوابم بگیره ولی سعی میکردم به حرفای نسبتاً کاری کسایی که دور و برمون
نشسته بودند و حرف میزدند گوش بدم ولی چشمام بدجور خمار بود
با نشستن نگین و محیا روی مبل رو به روی ام یکم خودم و جمع و جور کردم تا محیا
باز تیکه تو سرم نکوبونه
نگین آروم خودش و نزدیکم کرد و سر بحث و باهام باز کرد
- سالم زن داداش من چطوری تو؟!
نفسم و کالفه بیرون دادم و با غرغر گفتم
+ بگم خدا چیکارت کنه نگین حس میکنم رو صورتم یه تُن آشغال نشسته حالم بده
خوابمم میاد میخوام تنها شم اصال خوب نیستم
دست سنگین نگین رو شونه ام افتاد که بی اختیار آخ بلندی گفتم و سریع دستم و روی
دهنم گذاشتم
ولی خدا رو شکر کسی متوجه نشد!
دست نگین و از روی شونه ام کنار زدم و زیر لب بیشعوری نثارش کردم
این دفعه نگین بدون اینکه آخ و اوخ من و بلند کنه گفت
- خب بار اولته فکر کنم آرایش میکنی سوگی جون حست نسبت به آرایش طبیعیه
بعدشم مجلس خیلی رو مخه بیا بریم بیرون قدم بزنیم حالت خوب بشه!
نگاهی به مهراب انداختم ، گرم صحبت بود و اصال حواسش نبود!
چرا باید الکی کنارش میشستم وقتی اصال به من توجهی نداشت؟!
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۳۴
الکی وقتم و تلف میکردم...پس منم میرم بیرون تا حالمو خوب کنم
باشه ای گفتم و با نگین به بیرون رفتیم
به خاطر سردی هوا دستام و دور شونه هام حلقه کردم و پشت نگین از پله ها پایین رفتم
+ چقدر هوا سرده نگین سرما نخوریم
نگاهی به من انداخت و با خنده گفت
- بخیر سرت زمستونه معلومه هوا سرده بعدشم تو سرما بخوری که مشکلی نیس آقا
داداش ما بیست و چهار ساعته مواظبته دیگه ترست چیه؟!
دوست داشتم برم کلش و بکنم با این حرفای مفتش...؛آره آقا داداش مواظبمه...
نگاهی به دور و بر انداختم که خیره شدم به سمت ماشین مدل باالیی که تازه تو حیاط
اومد و دقیق جلوی پای من نگه داشت
در طرف راننده باز شد و مردی ازش پیاده شد و محکم در ماشینش و بست و با دیدن
من عینکش و باال داد
آخه تو شب کسی عینک آفتابی میزنه که این خنگول زده؟!
نگاهی از سر تا پام انداخت و لبخند موزی بهم زد
ولی من هنوز درگیر اون عینک آفتابی اش که این موقع شب زده بود بودم
دستم و روی دهنم گذاشتم تا خنده ام معلوم نشه
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۳۵
دستاش و داخل جیبش گذاشت و جلو اومد و سالم داد
با سرفه ای گلوم و صاف کردم و بیخیال مسخره بازی رسمی و شیک مثل خودش سالم
دادم
دیگه حرفی بینمون زده نشد و نگین خودشو بهم رسوند و اونم سالم داد البته فکر کنم
مرده رو میشناخت چون باهاش خیلی خوب گرم گرفت
به ماشین نگاهی کردم! درش باز شد و این دفعه دلداده مهراب خان پیاده شد
بلههه!سحر خانم...
با قدم های آهسته نزدیک شد و به محض رسیدن به کنار ما دستش و دور بازوی مرد
رو به رو ام حلقه کرد و سرد سالم داد
برای حرص دادنش لبخندی دندون نمایی زدم و دستم و جلو بردم
+ سالم سحر خانم خیلی خوش اومدید
بر خالف میل دلش دستم و گرفت و جواب داد
- سالم ممنون عزیزم
با ادب صحبت کردنش و نگاه آخه! من که میدونم تو رودروایسی نباشه میخواد سر به
تنم نباشه و با هر بار دیدنم از درون آتیش میگیره بنده خدا
من که اصال دلم راضی نیست انقدر عذاب بکشه! من اصال ظالم نیستم...
مهراب مجبورم کرده ، مهراب هم که صد در صد ظالم و بیشعوره منم داره قاطی ظالم
بازیاش میکنه
- معرفی نمیکنی سحر خانم؟ فکر کنم شما بشناسیدشون
نگاهم و به سمت مرد چرخوندم که رو به سحر این حرف و گفته بود
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۳۶
سحر نفس عمیقی کشید و گفت
- همسر آقای دکتر هستن
نگاهی به من انداخت و ادامه داد
- این آقا هم برادرم هستند عزیزمممممم
عزیزمم گفتنش فقط بدجور حرصی بود؛
سری تکون دادم تا یجورایی مثل خودشون معنای خوشبختم و میده
برادر سحر : فکر میکردم همسر دکتر باشند آخه تا به حال دختر خوشگلی رو تو مجالس
خانواده اشون ندیدم
نگین دستی به صورتش کشید و سرش و پایین انداخت
چیشد االن؟! به خانواده مهراب توهین کرد؟!
گفت اینا زشتن ، آینه نداره خونشون خودشون و نگاه کنند
دست به سینه شدم و با پوزخندی گفتم
+ ولی فکر کنم شما اشتباه میگید ، انقدر ذوق و شوق داشتید تا بیاید اینجا و دخترای
رنگارنگ و زیبا ببیند که این موقع شب...
اشاره ای به عینک روی سرش کردم و با پوزخنده کشیده تری گفتم
+ اشتباهی برای خوشگل کردن خودتون از عینک آفتابی استفاده کردید
رنگ چهره اش تو یه لحظه عوض شد
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۳۷
بله دیگه ما اینیم ، پیش خودش چی فکر کرده اومده میگه شما اینطورید ما اینطوریم
البته در مورد من بد نگفت من از خانواده جنتلمن طرفداری کردم
عینکش و پایین اورد و داخل جیب کتش گذاشت و با سحر بدون حرف به سمت داخل
رفتند
نگین پس کله ای دوباره بهم زد و با خنده گفت
- کارت درسته دختر قبولت دارم
پس گردنی اش و با مشت محکمی روی شونه اش جبران کردم تا دیگه بفهمه من و نزنه
و با خنده های ریز و حرفای الکی چند بار دور حیاط و چرخیدم
اگر یخ نمیکردیم یه دو سه بار دیگه هم دور میزدیم ولی بیخیالش شدیم ، خودمون محترم
بودیم
وقتی وارد سالن شدیم نگین ولم نکرد و برد سمت آشپزخونه تا یه چیزی بخوریم .
نگین جلوتر رفته بود و من پشتش بودم و هنوز داخل آشپزخونه نشده بودم که یکی با
خنده گفت
- سالم دختر خاله
به عقب برگشتم و با دیدن میالد با افسوس و درد نگاهش کردم
این چرا آدم نمیشه؟! چرا دست از سر کچل من بر نمیداره
با قدم های کوچیکی خودش و بهم رسوند و لبخند زد و با حالتی که حرص من و در
بیاره گگف
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۳۸
- چطوری دختر خاله از ما احوالی نمیگیری خوشی خوبی؟
من یبار تو عمرم یه غلط خیلی بزرگ کرده باشم اونم این بوده تو اون آسانسور برای
نجات شرف و آبروی میالد گفتم دختر خالشم اصال باید میزاشتم اونشب اون زنه هر چی
فکر بده در موردش بکنه و تو ساختمون بی آبرو بشه مرتیکه بی تربیت
- کجایی دخی خاله دارم با تو حرف میزنم؟
+ میالد به جون خودم که خیلی برام ارزش داره قسم تو مهمونی نبودیم با این دختر خاله
کردنات میزدم نصفت میکردم
با خنده که میدونستم برای حرصی کردنه من ادامه داد
- اوه چه دختر خاله خشنی من ازت میترسم به من رحم کن
سعی میکردم خودم و عصبی نشون بدم ولی حرفاش خنده دار بود خنده ام میگرفت
آخرم موفق نشدم و خندیدم
آروم مشتی روی سینه اش کوبوندم و با خنده گفتم
+ ازت خیلی بدم میاد میالد خیلی بیشعوری!
- ولی شما واسه ما ارزش داری دختر خاله جرات نداریم ازتون بدمون بیاد
یعنی اگر میشد یه سیلی تو صورتش میخوابوندم خالی میشدم ولی وسط مهمونی نمیشد
زشت بود عمری باقی باشه بعدا از خجالتش در میام
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۳۹
آروم در حال حرف زدن از در و دیوار بودیم که نگین کنارم ظاهر شد و دستش و روی
شونه ام گذاشت
- کجایی سوگند چرا نمیای غذا بخوریم
نگاهی بهش انداختم و بعد اشاره ای به میالد کردم
+ این بیشعور نزاشت بیام پیشت
میالد خیلی باحال ابرویی باال انداخت و گفت
- یعنی من مزاحمت شدم دختر خاله؟ میگفتی کار دارم میرفتی دیگه به من چه ربطی
داره
نگین با تعجب نگاهش و بین من و میالد چرخوند و آروم گفت
- دختر خالهه؟
میالد با خنده گفت
- خبر نداری یعنی؟ سوگند دختر خاله منه؟
نگین سری تکون داد و آروم گفت : نه
سری از تاسف برای میالد تکون دادم و رو به نگین گفتم
+ شوخی میکنه بابا من دختر خالش نیستم
با تعجب گفت : واقعا؟!
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۴۰
چشمام و ریز کردم و جواب دادم
+ شک داری؟
سری تکون داد و با لبخند گفت
- نه بابا شک چیه حاال بریم یه چیزی بخوریم تا بچه داداشم و از گشنگی نکشتی
این دفعه نوبت میالد بود که تعجب کنه و نسبتا خیلی بلند پرسید
- نگین چی گفتی؟ بچه داداشتتتت؟
نگین با ذوق سری تکون داد و خوشحال گفت
- آره دیگه داداشم بابایی شده تو خبر نداشتی؟
میالد نفس عمیقی کشید سرش و پایین انداخت و زیر چشمی نگاهی به من انداخت
بنده خدا از شدت تعجب شوک کرد!
آروم و با حالتی خاص که ناراحت شده باشه گفن
+ عجبب من بی خبر بودم!! مبارک باشه سوگند خانم
برای اینکه ضایع نشم با لبخند ازش تشکر کردم و نگاهی به نگین انداختم و بعد چند
دقیقه
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
شما
مرسییی که امروز زیاد گذاشتیییییی
.....
قربونت . کاری نکردم . برسیم به اونجاهایی که هنوز کامل نکردم مکافاته... الان خوبه که آمادست