eitaa logo
𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒏𝒅𝒖𝒓𝒊𝒏𝒈 𝑾𝒐𝒓𝒅🎧
402 دنبال‌کننده
451 عکس
1.2هزار ویدیو
195 فایل
جایی برای دل های خسته... جایی که میتونید موسیقی رو با تمام وجود درک کنید... به یاد اون شبی،که با گریه موزیک گوش دادیم... 𝒞ℴ𝓂ℯ 𝓉ℴ 𝓊𝓈 𝓉ℴ ℓ𝒾𝓈𝓉ℯ𝓃 𝓉ℴ 𝓂𝓊𝓈𝒾𝒸 -اصکی؟ در شان شما نیست، فقط و فقط با ذکر منبع قابل استفاده است. -فوروارد؟ با کمال میل...
مشاهده در ایتا
دانلود
261 تاییمون مبارررکککک🩷🩵 بمونین برامون💜
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 نگین دوباره تاکید کرد که پشت سرش سریع بیام آشپزخونه و خودش رفت و من و تنها گذاشت حاال باید سواالی میالد و جواب میدادم! آخ که من چقدر بدشانسم... تا نگین دور تر شد میالد هم شروع کرد - قضیه بچه چیه سوگند؟ دست به سینه شدم و گوشه لبم و به دندون گرفتم و تو چشماش خیره شدم و حرفی نزدم میالد – قضیه چیه؟! چرا من و بی خبر گذاشتید؟ + نمیدونم واال برو از مهراب بپرس اون از خودش در آورده که من باردارم - چرا آخه؟ چرا همچین چیزی گفت؟ + میگم من خبر ندارم صبح دعوا شد مهرابم گفا من باردارم - میدونید خودتون انداختید تو دردسر؟ با این خانواده پیگیر مهراب االن جدی جدی باید بچه دار بشید 🤍Soogndman✨ 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 موی جلوی صورتم و پشت گوش دادم و با حرص گفتم + تقصیر من که نیست مهراب از خودش در اورد خودمم اون لحظه تو شوک بودم بعدش من نمیتونم که تا آخر عمر نقش زنش و بازی کنم یه روزی نه چندان دور حقیقت و میگم خانواده اشم میفهمن بچه ای تو کار نیست کالفه سرش و تکون داد - تو که خبر نداری سوگند نمیتونی قید این ازدواج رو بزنی با تعجب پرسیدم + یعنی چی قید ازدواج و نمیتونم بزنم؟ بعدا میفهمی من االن باید برم حرفش و گفت و بدون معطلی رفت با کلی سوال و ذهن پیچیده وارد آشپزخونه شدم و پیش نگین روی یه صندلی نشستم و نگین هم سریع شروع کرد به خوردن و بعد اینکه دید من چیزی نمیخورم خودش دست به کار شد ، پشت سر هم قاشق پر برنج تو دهنم میزاشت و منم بی میل فقط میخوردم بی میل بودم نسبت به غذا ولی اشتهام باز بود از دست بدبختیام سیستمای بدنم مثل خودم قاطی کرده بودند دستم و زیر چونه ام زدم و به گوشه آشپزخونه خیره شدم 🤍Soogndman✨ 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 میگم نگین! - بله؟ + اگر یکی با دروغ بهت نزدیک بشه بعدش بفهمی همچی الکی بوده و در کل کارش با دروغ بگزره وقتی حقیقت و بفهمی چه واکنشی نسبت بهش نشون میدی ؟ نگاهم و از در و دیوار گرفتم و به نگین زل زدم دستی روی لبش کشید و با کمی تاخیر جواب داد اگر من و بازیچه - خب تا به حال برام پیش نیومده همچین کسی رو ببینم ولی قطعاً خودش کرده باشه حتی اگر عزیزترین فردی تو زندگیم باشه بدون اینکه وقتم و تلف کنم از زندگیم بیرونش میکنم و تا آخر عمرم ازش بیزارم سری تکون دادم و آروم پرسیدم - خانواده ات چی؟ عمه و مادر بزرگتم همین کار و میکنند؟ 🤍Soogndman✨ 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 -نهه سرم و یکم خاروندم و گفتم + پس چیکار میکنند؟ یه قاشق برنج دوباره خورد و گفت اگر - ببین عمه ام روحیه اش خیلی حساسه اگر بفهمه خیلی ضریه مبینه مخصوصاً طرف خیلی براش عزیز باشه خب صد در صد یه مدت گوشه گیر میشه و پدر بزرگمم رو هم و نمیدونم چون تا االن تجربش و نداشتیم و... یه لحظه سکوت کرد و با تعجب گفت - چرا همچین سوالی رو پرسیدی؟ یه لحظه هول کردم تا جوابی بهش ندم ضایع بشم و خیلی سریع لیوان آب و برداشتم و سر کشیدم ولی فکر کنم کارم ضایع تر بود تا اینکه یه جواب الکی بدم و دست به سرش کنم! لیوان و روی زمین گذاشتم و بدون نگاه کردن به نگین گفتم 🤍Soogndman✨ 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝