𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒏𝒅𝒖𝒓𝒊𝒏𝒈 𝑾𝒐𝒓𝒅🎧
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت1 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* وقتی 7سالم بود مامانم بخاطر کارای بابام مرد خی
پارت یک عاشقی در امارت ارباب
𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒏𝒅𝒖𝒓𝒊𝒏𝒈 𝑾𝒐𝒓𝒅🎧
https://abzarek.ir/service-p/msg/2948725 #ناشناسمون
خوبین؟ حرف بزنیم؟
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۴۱
نگین دوباره تاکید کرد که پشت سرش سریع بیام آشپزخونه و خودش رفت و من و تنها
گذاشت
حاال باید سواالی میالد و جواب میدادم!
آخ که من چقدر بدشانسم...
تا نگین دور تر شد میالد هم شروع کرد
- قضیه بچه چیه سوگند؟
دست به سینه شدم و گوشه لبم و به دندون گرفتم و تو چشماش خیره شدم و حرفی نزدم
میالد – قضیه چیه؟! چرا من و بی خبر گذاشتید؟
+ نمیدونم واال برو از مهراب بپرس اون از خودش در آورده که من باردارم
- چرا آخه؟ چرا همچین چیزی گفت؟
+ میگم من خبر ندارم صبح دعوا شد مهرابم گفا من باردارم
- میدونید خودتون انداختید تو دردسر؟ با این خانواده پیگیر مهراب االن جدی جدی باید
بچه دار بشید
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۴۲
موی جلوی صورتم و پشت گوش دادم و با حرص گفتم
+ تقصیر من که نیست مهراب از خودش در اورد خودمم اون لحظه تو شوک بودم
بعدش من نمیتونم که تا آخر عمر نقش زنش و بازی کنم یه روزی نه چندان دور حقیقت
و میگم خانواده اشم میفهمن بچه ای تو کار نیست
کالفه سرش و تکون داد
- تو که خبر نداری سوگند نمیتونی قید این ازدواج رو بزنی
با تعجب پرسیدم
+ یعنی چی قید ازدواج و نمیتونم بزنم؟
بعدا میفهمی من االن باید برم
حرفش و گفت و بدون معطلی رفت
با کلی سوال و ذهن پیچیده وارد آشپزخونه شدم و پیش نگین روی یه صندلی نشستم
و نگین هم سریع شروع کرد به خوردن و بعد اینکه دید من چیزی نمیخورم خودش دست
به کار شد ، پشت سر هم قاشق پر برنج تو دهنم میزاشت و منم بی میل فقط میخوردم
بی میل بودم نسبت به غذا ولی اشتهام باز بود
از دست بدبختیام سیستمای بدنم مثل خودم قاطی کرده بودند
دستم و زیر چونه ام زدم و به گوشه آشپزخونه خیره شدم
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۴۳
میگم نگین!
- بله؟
+ اگر یکی با دروغ بهت نزدیک بشه بعدش بفهمی همچی الکی بوده و در کل کارش با
دروغ بگزره وقتی حقیقت و بفهمی چه واکنشی نسبت بهش نشون میدی ؟
نگاهم و از در و دیوار گرفتم و به نگین زل زدم
دستی روی لبش کشید و با کمی تاخیر جواب داد
اگر من و بازیچه
- خب تا به حال برام پیش نیومده همچین کسی رو ببینم ولی قطعاً
خودش کرده باشه حتی اگر عزیزترین فردی تو زندگیم باشه بدون اینکه وقتم و تلف
کنم از زندگیم بیرونش میکنم و تا آخر عمرم ازش بیزارم
سری تکون دادم و آروم پرسیدم
- خانواده ات چی؟ عمه و مادر بزرگتم همین کار و میکنند؟
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۴۴
-نهه
سرم و یکم خاروندم و گفتم
+ پس چیکار میکنند؟
یه قاشق برنج دوباره خورد و گفت
اگر
- ببین عمه ام روحیه اش خیلی حساسه اگر بفهمه خیلی ضریه مبینه مخصوصاً
طرف خیلی براش عزیز باشه خب صد در صد یه مدت گوشه گیر میشه و پدر
بزرگمم رو هم و نمیدونم چون تا االن تجربش و نداشتیم و...
یه لحظه سکوت کرد و با تعجب گفت
- چرا همچین سوالی رو پرسیدی؟
یه لحظه هول کردم تا جوابی بهش ندم ضایع بشم و خیلی سریع لیوان آب و برداشتم و
سر کشیدم
ولی فکر کنم کارم ضایع تر بود تا اینکه یه جواب الکی بدم و دست به سرش کنم!
لیوان و روی زمین گذاشتم و بدون نگاه کردن به نگین گفتم
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۴۵
همینطوری پرسیدم یهویی سوالش اومد تو ذهنم
باشه ای گفت و دیگه پیگیر نشد ، منم تو دلم کلی ازش تشکر کردم چون واقعا جوابی
نمیتونستم بودم
زندگی من تا گلو گیر کرده بود تو لجن!
من با احساسات این خانواده بازی نکنم هم با آبروشون بد بازی میکنم
دو دستی خودم و انداختم تو بدبختی و چند نفر دیگه رو هم با خودم میکشم
چرا من نمیتونم اصال جلوی خودمو بگیرم تا نقش آدم بودن و اجرا کنم
چرا همش دنبال دردسر درست کردن برای بقیه ام ولی خودم تو تله میوفتم و هیچوقت
عبرت نمیگیرم
آخه چراااا.
هر چی با خودم دو سه تا میکردم آخرش جوابش در میومد مقصر همه اینا خودتی سوگند
خانم
حاال هم خودت باید تالش کنی تا نجات پیدا کنی
آخرشم ختم میشد همش به خودم و خودم.
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۴۶
بی حوصله بلند شدم و با نگین خداحافظی کردم و بیرون رفتم
شاید یه دوری تو سالن میزدم حال و هوام عوض میکرد
هر چند امیدی نبودش
آروم و خیلی خانومانه قدم میزدم و هر کی احوال پرسی میکرد خیلی مهربون جوابش و
میدادم و میرفتم تا بالخره به آقا مهراب و میالد که یه گوشه نشسته بودند و در حال
حرف زدن بودند رسیدم
کنار مهراب روی مبل نشستم و با ناراحتی گفتم
+ یه احوال نگیری که دختر مردم که دستت امانته کجاست ، فقط پی عشق و حال خودت
باش
مهراب نیم نگاهیی به من انداخت و تو سوکت فقط بهم نگاه میکرد
با حرص بهش توپیدم و گفتم
+ چیه خوشگل ندیدی؟
مهراب دستم و گرفت و آروم من و تو بغل خودش کشید و روی سرم و آروم بوسید و
کنار گوشم گفت
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۴۷
کنار گوشم گفت
- خوشگل دیدم فرشته بداخالق تا به حال از نزدیک ندیده بودم که دیدم
با حرص گفتم
+ من بد اخالق نیستم ولی فرشته رو باهات موافقم
لبخندی بهم زد
- کامال درسته دختر مردم
با حرفش ریز خندیدم ، آروم کمرم نوازش کرد و من و نزدیکتر به خودش کرد
سرم و باال بردم و تو چشماش نگاهی انداختم خیلی عمیق و پر حس بهم خیره شد بود و
من رو هم کم کم داشت تحت تاثیر میبرد
با خجالت سرم و پایین انداختم و رو سینه اش گذاشتم
بازم بوی عطرش داشت دیوونه ام میکرد
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۴۸
اصال حس نمیکردم که تو مهمونی ام
تو لحظه ای بودم که حس میکردم تمام خستگی هام من و تنها گذاشتند و تو بغل آرامش
بودم
مهراب منبع آرامش من بود ، چرا ناخودآگاه انقدر محتاج بغل خوشبوش شدم
از اینکه انقدر راحت تو بغل مهراب ولو شده بودم خنده ام گرفت بود ولی نمیتونست از
حال و هوای خوبم بگزرم
باید از اول به جای گشتن تو حیاط و سالن میومدم تو بغل جنتلمن خیلی راحت و ساده
خمیازه کوچیکی کشیدم و بدون اینکه تکونی بخورم گفتم
+ مهراب جونمم
جوابی نداد! فکر کنم به خاطر طرز حرف زدن من هنگ کرد بنده خدا
بعد چند دقیقه کنار گوشم آروم جواب داد
- من فدای مهراب گفتنت آخه قشنگم! جانم بگو چی میخوای
از طرز حرف زدنش ذوق زده گوشه لبم و به دندون گرفتم
خدا رو شکر غش و ضعف نکردم نیوفتادم رو دستش ولی تو دلم عروسی بودش
با عشوه و ناز گفتم
+ خوابم میاد میشه برم بخوابم؟
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝