🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۴۳
میگم نگین!
- بله؟
+ اگر یکی با دروغ بهت نزدیک بشه بعدش بفهمی همچی الکی بوده و در کل کارش با
دروغ بگزره وقتی حقیقت و بفهمی چه واکنشی نسبت بهش نشون میدی ؟
نگاهم و از در و دیوار گرفتم و به نگین زل زدم
دستی روی لبش کشید و با کمی تاخیر جواب داد
اگر من و بازیچه
- خب تا به حال برام پیش نیومده همچین کسی رو ببینم ولی قطعاً
خودش کرده باشه حتی اگر عزیزترین فردی تو زندگیم باشه بدون اینکه وقتم و تلف
کنم از زندگیم بیرونش میکنم و تا آخر عمرم ازش بیزارم
سری تکون دادم و آروم پرسیدم
- خانواده ات چی؟ عمه و مادر بزرگتم همین کار و میکنند؟
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۴۴
-نهه
سرم و یکم خاروندم و گفتم
+ پس چیکار میکنند؟
یه قاشق برنج دوباره خورد و گفت
اگر
- ببین عمه ام روحیه اش خیلی حساسه اگر بفهمه خیلی ضریه مبینه مخصوصاً
طرف خیلی براش عزیز باشه خب صد در صد یه مدت گوشه گیر میشه و پدر
بزرگمم رو هم و نمیدونم چون تا االن تجربش و نداشتیم و...
یه لحظه سکوت کرد و با تعجب گفت
- چرا همچین سوالی رو پرسیدی؟
یه لحظه هول کردم تا جوابی بهش ندم ضایع بشم و خیلی سریع لیوان آب و برداشتم و
سر کشیدم
ولی فکر کنم کارم ضایع تر بود تا اینکه یه جواب الکی بدم و دست به سرش کنم!
لیوان و روی زمین گذاشتم و بدون نگاه کردن به نگین گفتم
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۴۵
همینطوری پرسیدم یهویی سوالش اومد تو ذهنم
باشه ای گفت و دیگه پیگیر نشد ، منم تو دلم کلی ازش تشکر کردم چون واقعا جوابی
نمیتونستم بودم
زندگی من تا گلو گیر کرده بود تو لجن!
من با احساسات این خانواده بازی نکنم هم با آبروشون بد بازی میکنم
دو دستی خودم و انداختم تو بدبختی و چند نفر دیگه رو هم با خودم میکشم
چرا من نمیتونم اصال جلوی خودمو بگیرم تا نقش آدم بودن و اجرا کنم
چرا همش دنبال دردسر درست کردن برای بقیه ام ولی خودم تو تله میوفتم و هیچوقت
عبرت نمیگیرم
آخه چراااا.
هر چی با خودم دو سه تا میکردم آخرش جوابش در میومد مقصر همه اینا خودتی سوگند
خانم
حاال هم خودت باید تالش کنی تا نجات پیدا کنی
آخرشم ختم میشد همش به خودم و خودم.
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۴۶
بی حوصله بلند شدم و با نگین خداحافظی کردم و بیرون رفتم
شاید یه دوری تو سالن میزدم حال و هوام عوض میکرد
هر چند امیدی نبودش
آروم و خیلی خانومانه قدم میزدم و هر کی احوال پرسی میکرد خیلی مهربون جوابش و
میدادم و میرفتم تا بالخره به آقا مهراب و میالد که یه گوشه نشسته بودند و در حال
حرف زدن بودند رسیدم
کنار مهراب روی مبل نشستم و با ناراحتی گفتم
+ یه احوال نگیری که دختر مردم که دستت امانته کجاست ، فقط پی عشق و حال خودت
باش
مهراب نیم نگاهیی به من انداخت و تو سوکت فقط بهم نگاه میکرد
با حرص بهش توپیدم و گفتم
+ چیه خوشگل ندیدی؟
مهراب دستم و گرفت و آروم من و تو بغل خودش کشید و روی سرم و آروم بوسید و
کنار گوشم گفت
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۴۷
کنار گوشم گفت
- خوشگل دیدم فرشته بداخالق تا به حال از نزدیک ندیده بودم که دیدم
با حرص گفتم
+ من بد اخالق نیستم ولی فرشته رو باهات موافقم
لبخندی بهم زد
- کامال درسته دختر مردم
با حرفش ریز خندیدم ، آروم کمرم نوازش کرد و من و نزدیکتر به خودش کرد
سرم و باال بردم و تو چشماش نگاهی انداختم خیلی عمیق و پر حس بهم خیره شد بود و
من رو هم کم کم داشت تحت تاثیر میبرد
با خجالت سرم و پایین انداختم و رو سینه اش گذاشتم
بازم بوی عطرش داشت دیوونه ام میکرد
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۴۸
اصال حس نمیکردم که تو مهمونی ام
تو لحظه ای بودم که حس میکردم تمام خستگی هام من و تنها گذاشتند و تو بغل آرامش
بودم
مهراب منبع آرامش من بود ، چرا ناخودآگاه انقدر محتاج بغل خوشبوش شدم
از اینکه انقدر راحت تو بغل مهراب ولو شده بودم خنده ام گرفت بود ولی نمیتونست از
حال و هوای خوبم بگزرم
باید از اول به جای گشتن تو حیاط و سالن میومدم تو بغل جنتلمن خیلی راحت و ساده
خمیازه کوچیکی کشیدم و بدون اینکه تکونی بخورم گفتم
+ مهراب جونمم
جوابی نداد! فکر کنم به خاطر طرز حرف زدن من هنگ کرد بنده خدا
بعد چند دقیقه کنار گوشم آروم جواب داد
- من فدای مهراب گفتنت آخه قشنگم! جانم بگو چی میخوای
از طرز حرف زدنش ذوق زده گوشه لبم و به دندون گرفتم
خدا رو شکر غش و ضعف نکردم نیوفتادم رو دستش ولی تو دلم عروسی بودش
با عشوه و ناز گفتم
+ خوابم میاد میشه برم بخوابم؟
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۴۹
- بریم بخوابیم کیه که بخواد جلومون وایسته که اجازه میگیری؟
از بغلش بیرون اومدم و دست به سینه گفتم
- ببخشید من میخوام تنها بخوابم با هم بخوابیم نداریم
- این مهراب جون گفتنات کجا و تو ذوق زدنات کجا
لبخند شروری بهش زدم
بلند شد و مچ دستم و گرفت و بلندم کرد
جلو اومد و آروم طوری که خودمون بشنویم گفت
یادت نره ما زن و شوهریم زشته دور از هم بخوابیم خانمم اصال هم تو ذوقم نخورد
الکی خوشحال نشو
من میخواستم بزنم تو برجکش که برعکس شد و ایشون زدن تو برجکم
به بهانه اینکه من خسته شدم و برای بچه ضرر داره زیاد بشینم یا راه برم و باید برم
بخوابم همه رو پیچوند و میخواستیم بریم باال که میالد از اون وسط گفت
- مهراب زنت خسته اس میخواد بره بخوابه تو کجا میری؟
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۵۰
صدای خنده مهمونا بلند شد ، دستی به صورتم کشیدم...یعنی هر کی دور و بر منه فقط
مایه ننگ و بی آبرویی واسه منهه
آخههه اینم حرففف بودد جلوی این همه نفر گفت االن معلوم نیست به چی فکر میکنند
منتظر بودم مهراب یه حرفی بزنه تا قضیه رو حل کنه که صدای داداش مهراب اومد
- چیکار داری میالد جان شاید یه کاری دارند که ما خبر نداری م اصال به ما چه ربطی
داره!
حرفش زد و پشت سرش موزیانه خندید
ای خدا آبروو واسممم نموند
نگاهی به مهراب انداختم و آروم گفتم
+ یه چیزی بگو من میرم باال تو اصال نیا دنبالم تا خاندانت بیشتر از این بی آبرومون
نکردند
اولین قدمم و روی پله گذاشتم که مهراب مچ دستم و گرفت و سرش و به عقب برگردوند
و با خنده گفت
- ای بابا فکر بد نکنید سوگند تنهایی میترسه من میرم پیشش که نترسه
آخخخخ مهراببببب بازم از من بدبخت مایع گذاشت تا یه قضیه رو بپیچونه
من که شبا تو خیابونا سر میبردم از تنهایی تو یه اتاق بترسم آخه...
دستم و کشید و پشت سر خودش از پله ها باال برد...
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒏𝒅𝒖𝒓𝒊𝒏𝒈 𝑾𝒐𝒓𝒅🎧
https://abzarek.ir/service-p/msg/2948725 #ناشناسمون
حرفی سخنی هست بفرمایید
https://eitaa.com/Haamimmmmmmmmmi حمایت شه؟؟.. 🌹🌹 .................... حتما. شما هم ما رو حمایت کن
سوگند چند پارته ............... تا 600 رو نوشته شده تا الان حالا نمیدونم 1000 پارتش کنم یا نه