🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۸۰
ساعتت 11 و نیم شب بود ، چقدر دیر خوابیدم ، چقدر مهراب دیر کرده.
دستی به سرم کشیدم و یکم غذا روی بشقاب کشیدم و پشت میز نشستم
گشنمه ام بود! ولی دست و دلم به خوردن نمیرفت
خونه بدون مهراب چقدر غیر قابل تحمل بود ، سکوت خونه که گاهی واسه آدم لذت
بخشه االن شده بود عذاب آورترین سکوت دنیا
چند قاشق غذا داخل دهنم گذاشتم و یکم الکی دور خودم چرخیدم ، ولی بازم بی فایده بود
و حوصله ام در حال پوکیدن بود
از خونه بیرون زدم و تو حیاط روی پله ها نشستم و منتظر به در نگاه میکردم تا مهراب
برگرده
یعنی هنوز قهر بود که انقدر دیر اومده؟!
آخه چرا بی دلیل یه کارایی میکنه آدم نمیفهمه ، من که صبح چیزی بهش نگفتم
هوا خیلی سرد بود ولی من همچنان تو حیاط منتظر مهراب بودم
ساعت از 12 هم رد شده بود و خبری از مهراب نشده بود و دلم بدجور شور میزد
دعا دعا میکردم براش اتفاقی نیوفتاده باشه و آروم گاهی زمزمه میکردم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
بچه ها دوباره یه چالش میخوام بزارم💝 که شما قشنگا تا فردا ساعت ۱۲ ظهر اسماتون رو توی ناشناس میگین و من عکسای وایب اسمتون رو براتون میزارم کانال
https://abzarek.ir/service-p/msg/2948725