🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۰۴
ایلیا صندلی رو کنارم گذاشت و روش نشست
- دفعه اولی که دیدمت خیلی سرحال و شاد تر بودی االن عوض شدی!
چپ چپ نگاهش کردم
+ خب که چی؟
- اصال یادت میاد اولین بار کی هم دیگر و دیدیم؟
یکم فکر کردم و یادم اومد ، لبخند نامحسوسی زدم
آره تو اون قمار خونه ، مهراب میخواست سر من قمار کنه... اون موقع برای اولین
بار دیدمت که ای کاش نمیدیدمت
با یادآوری اسم مهراب بازم بغض گلوم و گرفت ، کجایی جنتلمن که دلم واسه اون
بداخالقی هات یه ذره شده
- اونروز اگر با من میومدی اال ن مثل سابق یه دختر شاد بودی نه گرفته و غمگین
پوزخندی زدم و راحت گفتم
+ بیا برو بابا من یه تار موی مهراب و با تو و رشیدی و اون مثال برادرم نمیدم
ابرویی باال انداخت و خندید
- زیادی برات اهمیت داره!
نفسم و آروم بیرون دادم و جوابش و دادم
+ هر انسانی با کاراش اهمیت وجود خودشو نشون میده مهرابم اثبات کرده که الیقش
هست
دست به سینه شد
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۰۵
دست به سینه شد
- وقتی رشیدی بردتت بهش زنگ میزنم همه حرفات و میگم تا از اعماق وجود
بسوزونمش
چشم غره ای رفتم
+ آره حتما به همین خیال باش که رشیدی من و ببره
سری تکون داد و گفت
- به همین خیال هستم خانم کوچولو...
" میلاد "
با باز شدن در خونه بلند شدم و به سمت در برگشتم
مهراب وارد خونه شد و در و محکم بست
نگین که منتظر بود برگرده سریع بلند شد و به سمتش رفت
سالم داداش چرا گوشیتو جواب نمیدی ، کجا بودی تا االن؟
دستی الی موهاش کشید
- بنظرت کجا باشم در به در دنبال یه نفر میگردم که معلوم نیس کدوم گوریه
اینکه پشت سوگند اینطوری حرف میزد اوج عصبانیتشو نشون میداد
نزدیکش شدم و بلند گفتم
+ برای بار هزارمه که رفتی دنبالش گشتی نیستش خوب ، اگر به میل خودش رفته نمیاد
تو چشم تو باشه که خودشو قایم کرده
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۰۶
پوزخندی زد و بدتر از من بلند و عصبی گفت
- پس بشینم دست رو دست بزارم تا در باز بشه و سوگند خودش از دری که رفته
برگرده داخل؟
دستم و روی شونه اش گذاشتم
+ نه دست رو دست نزار...برو به پلیس اطالع بده
پوزخندی زد
- دلت خوشه ها بگم زنم از دستم فرار کرده ، چیکار میتونن بکنن؟
نگاهی به عقب انداختم و گفتم
+ آرمان پلیس در مورد اشخاص گم شده کاری نمیکنه؟
آرمان بلند شد و با قدم های آهسته به سمت ما اومد
- پلیس تو این مواقع خیلی کارا میکنه اگر بهشون اعتماد بشه!
کنار مهراب ایستاد و دستش و جلو برد
- سالم رفیق قدیمی
مهراب بدون هیچ حسی فقط نگاهش میکرد
آروم بهش تشر زدم.
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۰۷
مهراب کینه رو بزار کنار...تنها کسی که بر فعال بهت یاری میرسونه آرمانه
انگار نه انگار که حرفی زده باشم ، بیخیالیش و که دیدم دست گذاشتم رو نقطعه ضعفش
به خاطر سوگند...! میتونه پیداش کنه
نگاهی بهم انداخت و دستش و جلو برد
- سالم
از اینکه انقدر سوگند براش مهم بود... به این پی میبردم که چقدر عاشقشه!
سردیش نسبت به آرمان کامال مشخص بود ولی آرمان و آروم کرده بودم و گفته بودم که
درکش کنه حالش خوب نیست
نگین به سمت آشپزخونه رفت تا چایی بیاره و ما سه نفرم روی مبل ها نشستیم
مهراب کالفه دستش و به صورتش میکشید و منتظر بود تا آرمان حرفی بزنه ولی فقط
سکوت بود و سکوت...!
+ خب االن ما چیکار کنیم جناب سرهنگ؟
آرمان تو جاش جا به جا شد و گفت
- خب اول بگید چرا رفت؟ دلیلش چی بود؟
مهراب عصبی گفت
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۰۸
مهراب عصی گفت
- بی دلیل
آرمان ابرویی باال انداخت و مشکوک پرسید
- مگه میشه!
سری تکون دادم و گفتم
+ بر فعال که شده
آرمان شونه ای باال انداخت
- خب برید خونشون!
دستی به چونه ام کشید.
+ خونه نداره...یعنی جز مهراب کسی رو نداره!
قبل از اینکه حرفی بزنه مهراب گفت
- نه خونه داره...نه فامیل ، جاش همیشه تو پارک ها و خیابونا بوده ، همه جاهایی که
حدس میزدم رفته باشه رو گشتم ولی نبود
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۰۹
آرمان با تعجب گفت
- خیلی عجیبه...
مثل اینکه یهو چیزی به ذهنش رسیده باشه گفت
- خونه دوربین داره؟ حداقل چک کنیم ببینم ساعت چند خروج کرده؟! شاید چیزی
گیرمون اومد
مهراب نگاهی بین هردومون رد و بدل کرد
- آره دور تا دور خونه پر از دوربینه
آرمان مثل جت با مهراب بلند شد و رفتن دنبال سرنخ
* * •
(1 ساعت بعد )
نگین : آبی ، چایی چیزی میخواید؟
برگشتم به سمتش
+ نه دستت درد نکنه میتونی بری خونتون شاید نگرانت باشن
سری تکون داد
- نه خبر دادم اینجام
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۱۰
سری تکون داد
- نه خبر دادم اینجام
مهراب : چیشد؟ چیزی فهمیدی ؟ ساعت چند خارج شده؟
آرمان بدون حرف بلند شد و به سمت بیرون رفت ، من و مهراب و نگین هم پشت سرش
روی پله ها ایستاد و گفت
- یه زمان خیلی طوالنی اینجا نشسته بوده!
+ خب این یعنی چی؟
آرمان پایین تر رفت و گفت
- بعدش خیلی یهویی از پله ها پایین میاد و به سمت درخت ها میره و دوربین دیگه
ویدیو ضبط نمیکنه!
مهراب اشاره ای به دوربین دیگه ای کرد
- اون دوربینم به نزدیکی این زاویه دسترسی داره اون و چک کن
آرمان نیشخندی زد
- اون دوربین کامال خاموش شده...مثل این میمونه که همسرت اصال به میل خودش
نرفته باشه یا همچی صحنه سازی باشه...
Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
سلام من بهتون علاقه مند شدم
.......
سلام ممنون از لطف شما . ولی خوب چکار کنم؟
وای عالییی مث همیشهههااا
.....
اخودااا مرسییی. ولی خدایی ناشناسو کویر نکنین تا ایده بگیرم بتونم بنویسم
الان من دوباره باید امشب بنویسم و ایده ای ندارم