🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۲۸
تو قیافه اش ترس واضح بود ، دستم و روی چشمم گرفتم و با اشک گفتم
+ رشیدی لطفا یکاری کن من کور نشم
بلند شد و سریع از اتاق زد بیرون ، با بست ن در بی اختیار صدام باال رفت ، مشتی روی
دیوار کوبیدم
+ خدااا! چرا من و نمیبنییی؟ چراا انقدرر بدبختیی جلومم گذاشتی؟
به سختی دراز کشیدم و دستم و روی قلبم گذاشتم
+ جنتلمنمم کجایی که ورپریده ات و زدن
کاش بود...کاش نجاتم میداد!
کاشکی پیداش میشد و دست رشیدی رو قلم میکرد
پوزخندی رو لبم نشست ...
چرا قلم کنه؟! مگه من براش مهمم؟
من فقط دختر بدهکارشم که یه روزی بالخره سواستفاده میکرد ازم
به من حتی برادرم رحم نکرد که اون بکنه...
ولی دلم میخواستش ، کاش کنارم بود بغلم میکرد
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۲۹
با سوزش چشمم انگار دوباره تمام بدنم بیدار شد و هر قسمتی از تنم یه جور خاصی درد
میکرد
تو خودم جمع شدم و دستم و روی قلبم گذاشتم
لعنتی کاشکی وایسته...کاشکی دیگهه نزنه...
چرا هنوز ضربان داره وقتی برای هیچکی مهم نیست و فقط داره آزار و تحقیر میشه؟
کاشکیی دیگه نزنه...
کاشکی همینجا تموم کنم و بمیرم...
در محکم باز شد که یه لحظه بی توجه به دردم با ترس نشستم
دستم و روی چشمم گذاشتم و با بغض خیره شدم به سهیل
آروم جلو اومد و مچ دستم و گرفت و از روی چشمم برداشت
- رشیدی آشغال اینطوری قول داده بود مراقبته
هر چند سهیل در حقم خیلی بد کرده بود ولی هنوز دوستش داشتم و االن میخواستم آرومم
کنه
دستام و دور گردنش حلقه کردم و و روی زانوهای پر دردم بلند شدم و سرم و روی
شونه اش گذاشتم و با درد گفتم
+ داداش من چه بدی بهت کردم که انقدر از جونم سیر شدی؟
جوابی بهم نداد سرم و باال اوردم و گونه اش و بوسیدم
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۳۰
جوابی بهم نداد سرم و باال اوردم و گونه اش و بوسیدم
+ ولی باور کن هر کاری در حقم کنی همیشه دوستت دارم
بی حس بهم نگاه کرد ، انگار حرفام هیچ تاثیری روش نداشت!
ولی بازم مهم نبود
محکمتر بغلش کردم
- بازم میگم هر کاری کنه خیلیی دوستت دارم
از خودش جدام کرد و روی تخت نشوندم
دستمالی از جیبش در اورد و روی چشمم کشید که سریع دستش و کنار زدم
- درد میکنه؟
سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم
کالفه به دیوار تکیه داد و کلمه ای رو زیر لب زمزمه کرد
دستم و روی چشمم گذاشتم که االن دردش بیشتر شده بود
کاش مهراب بود...اون دکتر بود...
زانو غم بغل گرفته بودم و به سهیل خیره بودم که چشماش و بسته بود و تو فکر بود
نمیدونم یهو چیشد که سهیل دستم و گرفت و بلندم کرد
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۳۱
نمیدونم یهو چیشد که سهیل دستم و گرفت و بلندم کرد
+ چیکار میکنی؟
دستش و روی دهنم گذاشت
- بلدی فرار کنی؟
با تعجب تو چشماش نگاه کردم
- میگم بلدی فرار کنی؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم
جدی تو چشمام خیره شد
- بیخیال نسبت به دردت تا بهت اشاره کردم از اینجا دور شو به عقبتم نگاه نکن باشه؟
با تعجب دستش و پایین اوردم و گفتم
+ برای چی؟
سرش و پایین انداخت و پیشونی ام و بوسید
- شرمنده اتم سوگند پول وسوسه ام کرد که زندگی خواهرم و بازیچه کنم
لبخند کوچیکی زد
- االن پشیمونم ، نجات پیدا کردم میام دنبالت باشه خواهرم....
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۳۲
با اون همه درد لبخند روی لبم اومد
سهیل واقعی این بود...همون داداش وفادار خودم...
دستشو و گرفتم
+ داداشی منتظرتم!
لبخند زد و دستم و گرفت و یواشکی از اتاق بیرون اورد
- سوگند تا اشاره کردم راهتو میگیری مستقیم و میری تا به جاده برسی باشه؟
+ باشه داداش
آروم جلو بردتم تا به دستشویی رسیدیم ، به محض رسیدن هلم داد و گفت
- سوگند سریع برو گیر رشیدی نیوفتی خودت و نجات بده من اینجا معطل میکنمشون
دل کندن ازش سخت بود!
ولی قول داده بود میاد دنبالم
دستی براش تکون دادم و تمام درد بدنم و فراموش کردم و شروع کردم به د ویدن...
اونقدر دور نشده بودم که صدای داد رشیدی اومد
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۳۳
سهیل چه غلطی کردی فراریش دادی
به گفته سهیل عمل کردم و به عقب اصال نگاه نکردم و تند تر شروع به دویدن کردم
با صدای داد و بیدادشون قلبم مثل گنجشک میزد!
اگر بالیی سر سهیل میوردن چی؟!
سهیل گفت اگر نجات پیدا کنم میام دنبالت...
یعنی ممکنه...! افکار منفی رو از خودم دور کردم و برگشتم به عقب که سهیل و زیر
مشت و لگد ها رشیدی دیدم
سهیل تا دیدتم بلند فریاد زد
- سوگند بروو چرا وایستادی
ایلیا به سمتم شروع به دویدن کرد که با ترس ادامه راهم و دوباره دویدم
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۳۴
ایلیا : سوگند وایستا...باور کن فرار کنی رشیدی سهیل و میکشه
به حرفش گوش ندادم ولی صورتم پر اشک شده بود ، خدا جونم لطفا داداشم و خودت
نجات بده
با صدای شلیک گلوله وایستادم و سریع به عقب برگشتم...
تیر هدف کسی قراره نگرفته بود و رشیدی فقط برای ترسوندن من زده بود
رشیدی تفنگش و از باال پایین اورد و روی پیشونی سهیل قرار داد
- سوگند به جون خودت قسم یه قدم دیگه حرکت کنی برادرت و جلو چشمات میکشم!
سهیل فریاد کشید
- سوگند اگر جونم برات مهمه برو به من فکر نکن
ایلیا وسط حرفش پرید
- غلط میکنی بزاری فرار کنه و تو بمیری ، پس خواهر من و بچه تو شکمش چی؟
با تعجب به ایلیا که تو چند قدمی ام بود خیره شدم و آروم زمزمه کردم
+ بچه؟!
ایلیا نگاهش و به من دوخت و سرش رو به نشونه مثبت تکون داد
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۳۵
ایلیا نگاهش و به من دوخت و سرش رو به نشونه مثبت تکون داد
- آره سهیل داره بابا میشه! بخاطر بچه اش فرار نکن ، بزار زنده بمونه خواهرم بفهمه
شوهرش کشته شده خودش رو با بچش یه جا میکشه
نگاهی به سهیل انداختم با بغض خیره بود بهم!
چیکار میکردم؟
فرار میکردم زندگی خودم رو نجات میدادم یا زندگی برادرم رو...
سهیلم حرفی نمیزد...حق داشت!منم اگر جای اون بودم حرفی نداشتم بگم
لبخند محوی زدم! درسته که زندگیم کنار رشیدی تباه بود...ولی فدا کردن خودم بهتر از
فدا کردن زندگی سه نفر برادرم بود
نفس عمیقی کشیدم و راه رفته ام و با قدم های آهسته برگشتم
لبخند خبیثی روی لب رشیدی اومد
سهیل دستش و روی چشمش گذاشت تا اشکاش و نبینم ، بمیرم براش که سرنوشتش با
عذاب رقم خورده
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۳۶
از کنارش رد شدم و رو به رشیدی وایستادم ، دستم و روی اسلحه اش گذاشتم و پایین
اوردمش
رشیدی دستش و دور کمرم حلقه کرد
- دیگه نمیزارم حتی یه دقیقه هم تلف بشه! میشی زن زندگی خودم
با چندش خاصی نگاهش کردم و چشمام و بستم ، دستش و کشید روی چشمم که از درد
بدنم لرزش کوچیکی کرد
دستم و گرفت و هنوز حرکت نکرده بود که سهیل دستم و از دستش کشید و پرتم کرد
روی زمین و این دفعه رشیدی زیر مشت و لگد های سهیل گیر کرده بود
توقع نداشتم ایلیا هم به کمکش بیاد ولی این دفعه همدست شده بودند و رشیدی رو تا
میتونستد زیر کتک گرفته بودند
از دور همون مرد غریبه که بعد بهوش اومدن دیده بودم با تفنگ به سمت سهیل و ایلیا
میدوید
این دفعه وقت من بود خودی نشون بدم!
بلند شدم و به محض نزدیک شدن به سهیل و ایلیا جلوش سبز شدم که با تعجب وایستاد و
بعد چند ثانیه پوزخندی روی لبش قرار گرفت
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۳۷
بعد چند ثانیه پوزخندی روی لبش قرار گرفت
- اوو خانم کوچولو رو نگاه میخوای با من دعوا کنی؟
دست به کمر شدم و با اطمینان گفتم
+ بهم نمیخوره نه؟ ولی من بدجور دعواییم
بعد تموم شدن حرفم هیچ فرصتی بهش ندادم و سیلی محکمی روی صورتش خوابوندم
که قیافه مهراب موقعی که اولین بار ازم سیلی خورد از جلوی چشمم رد شد...
وای بازم فکر درگیر اون شد ...
غریبه که حتی اسمشم نمیدونستم با تعجب بیشتری بهم خیره شد و با صداش از فکر
مهراب بیرون اومدم
- االن تو سیلی زدی روی صورت من؟
لبخند شیطونی زدم
+ آره دیگه نفهمیدی؟
بازم بهش فرصتی ندادم و سیلی دوم و روی صورتش خوابوندم
داد بلندی کشید و تا اومد سمتم...
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۳۸
سهیل مانع شد و جلوش ایستاد
لبخند گرمی روی لبم نشست! اینکه شده بود همون برادر قوی و خواهر دوست برام لذت
بخش بود ، با فکر اینکه حاال پدر هم شده بود از شدت ذوق میخواستم زمین و آسمون و
یکی کنم ولی حیف مکان مناسب نبود
این دفعه سهیل و غریبه به جون هم افتاده بودند و من این وسط فقط به دور و برم نگاه
میکردم...
هر چند دلم میخواست کمک سهیل کنم ولی دلم خیلی از رشیدی پر بود و به سمتش رفتم
ایلیا خسته شده بود ولی هنوزم مشت های محکمش و روی صورت رشیدی میخوابوند و
رشیدی هم تا زورش میرسید سعی میکرد بزنه!
ایلیا یقه اش و گرفت و بلندش کرد ، صورتش پر خون شده بود...
ولی وضعش به نظرم بهتر از من بود که اونقدر زیر دستش کتک خورده بودم
جلوتر رفتم و کنار ایلیا وایستادم ، صدای پوزخند ایلیا اومد
- میخوای تلافی کنی؟
نفس عمیقی کشیدم و دستم و مشت کردم
چجوری خالی میکردم این همه عُقده رو؟
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۳۹
چجوری خالی میکردم این همه عُقده رو؟
یعنی با یه مشت و سیلی عذاب تمام این دوسال و امشب خالص میشد؟
نفسمو آروم بیرون دادم...نمیشد ، یه بالیی بدتر از این باید سرش میومد
تو فکر بودم که چجوری خودم و خالی کنم که یهو ایلیا رو زمین زد و هیچ فرصتی نداد
و صدای شلیک گلوله خارج شد
با ترس چند قدم عقب رفتم...کی تیر خورد!
نگاهمو بین سهیل و ایلیا چرخوندم که روی ایلیا ثابت موند که روی زمین دراز شده بود
نفسام یکی در میون میزد...رشیدی کشتش!
جیغ بلندی کشیدم و گفتم
+ رشیدیییی کشتیشش
سریع کنار ایلیا نشستم ، نمیدونستم چیکار کنم
دستم و روی شکمش کشیدم که با دیدن خونه چشمام پر اشک شد
باور نمیشد...به خاطر من یه آدم قربانی شد؟!
به خاطر من بی ارزش یکی داشت جلوی چشمام پر پر میشد و هیچ کاری از من بر
نمیومد
هنوز تو شک بودم که دست رشیدی دور بازوم پیچیده شد و بلندم کرد ، بلند خطاب به
مرد غریبه گفت
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝