🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۳۳
سهیل چه غلطی کردی فراریش دادی
به گفته سهیل عمل کردم و به عقب اصال نگاه نکردم و تند تر شروع به دویدن کردم
با صدای داد و بیدادشون قلبم مثل گنجشک میزد!
اگر بالیی سر سهیل میوردن چی؟!
سهیل گفت اگر نجات پیدا کنم میام دنبالت...
یعنی ممکنه...! افکار منفی رو از خودم دور کردم و برگشتم به عقب که سهیل و زیر
مشت و لگد ها رشیدی دیدم
سهیل تا دیدتم بلند فریاد زد
- سوگند بروو چرا وایستادی
ایلیا به سمتم شروع به دویدن کرد که با ترس ادامه راهم و دوباره دویدم
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۳۴
ایلیا : سوگند وایستا...باور کن فرار کنی رشیدی سهیل و میکشه
به حرفش گوش ندادم ولی صورتم پر اشک شده بود ، خدا جونم لطفا داداشم و خودت
نجات بده
با صدای شلیک گلوله وایستادم و سریع به عقب برگشتم...
تیر هدف کسی قراره نگرفته بود و رشیدی فقط برای ترسوندن من زده بود
رشیدی تفنگش و از باال پایین اورد و روی پیشونی سهیل قرار داد
- سوگند به جون خودت قسم یه قدم دیگه حرکت کنی برادرت و جلو چشمات میکشم!
سهیل فریاد کشید
- سوگند اگر جونم برات مهمه برو به من فکر نکن
ایلیا وسط حرفش پرید
- غلط میکنی بزاری فرار کنه و تو بمیری ، پس خواهر من و بچه تو شکمش چی؟
با تعجب به ایلیا که تو چند قدمی ام بود خیره شدم و آروم زمزمه کردم
+ بچه؟!
ایلیا نگاهش و به من دوخت و سرش رو به نشونه مثبت تکون داد
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۳۵
ایلیا نگاهش و به من دوخت و سرش رو به نشونه مثبت تکون داد
- آره سهیل داره بابا میشه! بخاطر بچه اش فرار نکن ، بزار زنده بمونه خواهرم بفهمه
شوهرش کشته شده خودش رو با بچش یه جا میکشه
نگاهی به سهیل انداختم با بغض خیره بود بهم!
چیکار میکردم؟
فرار میکردم زندگی خودم رو نجات میدادم یا زندگی برادرم رو...
سهیلم حرفی نمیزد...حق داشت!منم اگر جای اون بودم حرفی نداشتم بگم
لبخند محوی زدم! درسته که زندگیم کنار رشیدی تباه بود...ولی فدا کردن خودم بهتر از
فدا کردن زندگی سه نفر برادرم بود
نفس عمیقی کشیدم و راه رفته ام و با قدم های آهسته برگشتم
لبخند خبیثی روی لب رشیدی اومد
سهیل دستش و روی چشمش گذاشت تا اشکاش و نبینم ، بمیرم براش که سرنوشتش با
عذاب رقم خورده
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۳۶
از کنارش رد شدم و رو به رشیدی وایستادم ، دستم و روی اسلحه اش گذاشتم و پایین
اوردمش
رشیدی دستش و دور کمرم حلقه کرد
- دیگه نمیزارم حتی یه دقیقه هم تلف بشه! میشی زن زندگی خودم
با چندش خاصی نگاهش کردم و چشمام و بستم ، دستش و کشید روی چشمم که از درد
بدنم لرزش کوچیکی کرد
دستم و گرفت و هنوز حرکت نکرده بود که سهیل دستم و از دستش کشید و پرتم کرد
روی زمین و این دفعه رشیدی زیر مشت و لگد های سهیل گیر کرده بود
توقع نداشتم ایلیا هم به کمکش بیاد ولی این دفعه همدست شده بودند و رشیدی رو تا
میتونستد زیر کتک گرفته بودند
از دور همون مرد غریبه که بعد بهوش اومدن دیده بودم با تفنگ به سمت سهیل و ایلیا
میدوید
این دفعه وقت من بود خودی نشون بدم!
بلند شدم و به محض نزدیک شدن به سهیل و ایلیا جلوش سبز شدم که با تعجب وایستاد و
بعد چند ثانیه پوزخندی روی لبش قرار گرفت
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۳۷
بعد چند ثانیه پوزخندی روی لبش قرار گرفت
- اوو خانم کوچولو رو نگاه میخوای با من دعوا کنی؟
دست به کمر شدم و با اطمینان گفتم
+ بهم نمیخوره نه؟ ولی من بدجور دعواییم
بعد تموم شدن حرفم هیچ فرصتی بهش ندادم و سیلی محکمی روی صورتش خوابوندم
که قیافه مهراب موقعی که اولین بار ازم سیلی خورد از جلوی چشمم رد شد...
وای بازم فکر درگیر اون شد ...
غریبه که حتی اسمشم نمیدونستم با تعجب بیشتری بهم خیره شد و با صداش از فکر
مهراب بیرون اومدم
- االن تو سیلی زدی روی صورت من؟
لبخند شیطونی زدم
+ آره دیگه نفهمیدی؟
بازم بهش فرصتی ندادم و سیلی دوم و روی صورتش خوابوندم
داد بلندی کشید و تا اومد سمتم...
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۳۸
سهیل مانع شد و جلوش ایستاد
لبخند گرمی روی لبم نشست! اینکه شده بود همون برادر قوی و خواهر دوست برام لذت
بخش بود ، با فکر اینکه حاال پدر هم شده بود از شدت ذوق میخواستم زمین و آسمون و
یکی کنم ولی حیف مکان مناسب نبود
این دفعه سهیل و غریبه به جون هم افتاده بودند و من این وسط فقط به دور و برم نگاه
میکردم...
هر چند دلم میخواست کمک سهیل کنم ولی دلم خیلی از رشیدی پر بود و به سمتش رفتم
ایلیا خسته شده بود ولی هنوزم مشت های محکمش و روی صورت رشیدی میخوابوند و
رشیدی هم تا زورش میرسید سعی میکرد بزنه!
ایلیا یقه اش و گرفت و بلندش کرد ، صورتش پر خون شده بود...
ولی وضعش به نظرم بهتر از من بود که اونقدر زیر دستش کتک خورده بودم
جلوتر رفتم و کنار ایلیا وایستادم ، صدای پوزخند ایلیا اومد
- میخوای تلافی کنی؟
نفس عمیقی کشیدم و دستم و مشت کردم
چجوری خالی میکردم این همه عُقده رو؟
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۳۹
چجوری خالی میکردم این همه عُقده رو؟
یعنی با یه مشت و سیلی عذاب تمام این دوسال و امشب خالص میشد؟
نفسمو آروم بیرون دادم...نمیشد ، یه بالیی بدتر از این باید سرش میومد
تو فکر بودم که چجوری خودم و خالی کنم که یهو ایلیا رو زمین زد و هیچ فرصتی نداد
و صدای شلیک گلوله خارج شد
با ترس چند قدم عقب رفتم...کی تیر خورد!
نگاهمو بین سهیل و ایلیا چرخوندم که روی ایلیا ثابت موند که روی زمین دراز شده بود
نفسام یکی در میون میزد...رشیدی کشتش!
جیغ بلندی کشیدم و گفتم
+ رشیدیییی کشتیشش
سریع کنار ایلیا نشستم ، نمیدونستم چیکار کنم
دستم و روی شکمش کشیدم که با دیدن خونه چشمام پر اشک شد
باور نمیشد...به خاطر من یه آدم قربانی شد؟!
به خاطر من بی ارزش یکی داشت جلوی چشمام پر پر میشد و هیچ کاری از من بر
نمیومد
هنوز تو شک بودم که دست رشیدی دور بازوم پیچیده شد و بلندم کرد ، بلند خطاب به
مرد غریبه گفت
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۴۰
- سهیل و بپیچون تا ما از اینجا دور شیم
نمیدونستم چی داره دور و برم میگزره فقط صدای فریاد های سهیل بود
- سوگند یکم استقامت کنن دخترر نزار ببرتت
گوشام میشنید ولی هنوز چشمم به جسم ایلیا بود و توانی نداشتم تا از خودم محافظت کنم
تا کمی دست و پام گرم شد رشیدی هلم داد
داخل ماشین و خودش سریع سوار شد و در و
بست
تازه مغزم شروع به کار کرد...
تا خواستم به سمتش حمله ور شم تفنگش و به سمتم نشونه گرفت
- سوگند برام خیلی عزیزی ولی تکون بخوری کاری میکنم که نباید بکنم
با ترس به در چسبیدم ، باید ازش میترسیدم
هیچی حالیش نبود
نگاهی به بیرون انداختم ، کاش من میمردم!
چرا باید به خاطر من یکی بمیره...چرا آخه انقدر شانس من خرابه
دستی روی چشمم کشیدم که با ریختن اشکم باز سوزش شروع شده بود
رشیدی ماشین و روشن کرد و با سرعت زیادی از جاش کنده شد
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۴۱
آخ خدا...خودت کمکم کن
هنوز تفنگ رشیدی به سمت من بود و عرق سرد روی پیشونی ام نشسته بود
یه لحظه به صورتش خیره شدم
تکون آرومی خوردم و با لکنت گفتم
+ میخوای...من...و ببری عقد...کنی؟
نیم نگاهی بهم انداخت و سریع به جلوش خیره شد
- نه پس میزارمت رو طاقچه خیره میشم بهت! این همه مدت دوریت روتحمل کردم
دیگه کافیه
نفسم و آهسته بیرون دادم و گفتم
+ ولی من بهت عالقه ندارم
با آرامش گفت
- دیگه برام مهم نیست بدرک یه چند مدت باهام زندگی کنی بهم عادت میکنی
اگر قراره زن این پست فطرت بشم همون بهتر که بمیرم!
+ بکشم ولی باور کن وارد زندگیت نمیشم
پوزخندی زد
- دیگه آخر راه سوگند خانم ، چه بخوای چه نخوای قراره بشی زنم
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۴۲
خیابون تو ت اریکی بود و مگس داخلش پر نمیزد
انگار زمین و زمان دست به دست هم داده بودند که من برای رشیدی بشم و تا آخر عمر
سیاه بخت.
یاد راهکار های قبلم افتادم...چه راحت میتونستم از دستش فرار کنم!
دستم و به دستگیره در رسوندم و خواستم بازش کنم که رشیدی زودتر گفت
- در قفله تالش نکن راه فرار نیست
بدجور ضایع شدم و برای جمع کردنش گفتم
+ نمیخواستم فرار کنم
تک خنده ای کرد
- بله مشخص بود!
با حرص سرم و تو دستم گرفتم...
تنم یبار شدید میسوخت یبار آروم میگرفت اونم همش خیر سر رشیدی نامرد بود
نگاهم به جلو بود که نوری با چشمم برخورد کرد
نگاهمو بین نور و قیافه رشیدی رد و بدل کردم...
ترس تو چهره اش واضح بود
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۴۳
ترس تو چهره اش واضح بود
یعنی راه نجات بود؟!
- سوگند سرت و بنداز پایین
با تعجب بهش نگاه کردم
+ چی؟
داد کشید
- سرتو بنداز پایین تا این ماشینه رد بشه
پوزخندی روی لبم نشست ، چقدر ابله بود!
فکر میکرد من میشینم و نگاهش میکنم تا آخرین راه نجاتم و از دست بدم؟
داد کشید
- سرتو بنداز پایین
بی توجه بهش خیره به رو به رو ام بودم و نور همینطور نزدیک و نزدیک میشد که
دقیق جلوی ماشین ایستاد و رشیدی هم ترمز کرد
نور ماشینش زیادی بود و چشمام و اذیت میکرد ، دستم و روی چشمم گذاشتم ولی هنوز
تمام حواسم به بیرون بود
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۴۴۴
در ماشین باز شد و یه نفر پیاده شد
تا بهتر تو دیدم قرار گرفت از همون قد و قواره اش فهمیدم کیه!
چشمام پر اشک شد...مهراب بودش! مطمئن بودم خودش بود
دستم و سمت دستگیره بردم و هر چند میدونستم قفله ولی باز میخواستم باز بشه...
مثل درهایی که خدا برای یوسف باز کرد تا به سمت نجابتش بره...خدا این در و باز
میکرد تا من به سمت فرشته نجاتم برم ولی نمیشد!
اونقدر جلو اومد که دیگه جلوی ماشین بود از قیافه اش عصبی بودنش واضح بود
رشیدی در و باز کرد که قفل در سمت من هم باز شد و بدون توجه به رشیدی و تفنگش
پریدم بیرون و به سمت مهراب رفتم و خودم و تو بغلش جا دادم
با فشار دادنش تمام بدنم درد گرفت ولی مگه تو آغوش پر از آرامشش دردم برام معنایی
داشت؟
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝