عشق در لحظه پدید میآید، دوست داشتن در امتداد زمان، این اساسیترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است ...
عشق معیارها را درهم میریزد، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا میشود. عشق ناگهان و ناخواسته شعله میکشد، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه میگیرد
عشق قانون نمیشناسد، دوست داشتن اوج احترام به مجموعهای از قوانین عاطفیست. عشق فوران میکند چون آتشفشان و شره میکند چون آبشاری عظیم، دوست داشتن جاری میشود چون رودخانهای بر بستری با شیب نرم ...
عشق ویران کردن خویش است ،
دوست داشتن ، ساختنی عظیم ...
میگفت اگه میخوای بدونی که یه نفر رو برای زندگیت دوست داری؛ چشمات رو ببند و تصور کن بعد از ظهر خسته و کوفته از راه میرسی و ماشین رو داری پارک میکنی و میفهمی که اون توو خونه منتظرته.
اگه این فکر خوشحالت میکنه و باعث میشه حتی توو فکرت خستگیات در بره، اون آدمِ زندگیته...
زیاد غمگین نباش و فکر نکن این تویی که متفاوتی و فقط تویی که داری تنها و به دور از آدمها، گوشهای رنج میکشی و دیگران، همه آسوده در گاهوارهی مسکوت و تاریک شب، بیهیچ خیالی به خواب رفتهاند.
شب، همهمان همینیم! بیگانگان تنها و سرگردانی در جزیرهای تاریک، با حجم عظیمی از افکار پراکنده، نگرانیهای افراطی و پشیمانیهای بیفایده...
تنها، غمگین، رنجیده و بیپناه اما شبیه به هم؛ هرچند جنس اندوه و طاقتمان فرق میکند...
فرمول مهربونی اونقدرام سخت نیست!
اون آدمی که بهش میگی زشت،
دستِ کم چند نفری رو داره که براشون خوشگلترین آدم دنیاست.
اونی که بابت اضافه وزنش سرزنشش میکنی، کلی اخلاق خوب داره که دوستاش عاشقشن.
اونی که دائم نداشتههاشو توی سرش میزنی، شاید با همون داشتههای کمش آرامشی داره که خیلیا ندارن.
زندگی یه فرمول سادست!
اگر میتونی آدما رو همونطوری که هستن دوست داشته باش، ولی اگر نه، مجبور نیستی با گذاشتن یه زخم بزرگ توی دلشون همراهیشون کنی.
باور کن فرمول مهربونی اونقدرام سخت نیست.
فقط کافیه کسی رو نرنجونی... اقا شعورشو داشته باشین ادم باشین خودتونو بالاتر از همه نبینین چون پایین ترینین
آیا شک داری، که بخشی از وجود منی؟
من از چشمان تو آتش را دزدیدم
و مهمترین انقلابها را رقم زدم،
تو ماهی هستی که در آب حیات من شنا میکنی
تو ماهی هستی که هرشب از پنجره کلمات من طلوع میکنی،
تو بزرگترین فتح در میان فتوحات منی،
تو آخرین وطنی که در آن زاده شدم،
و در آن دفن خواهم شد...!
خیلیهامون دلمون میخواد وقتی یکی میپرسه
چطوری؟ بگیم خوب نیستم. خستهام. اصلا حوصله حرف زدن با هیچکس رو ندارم. دلم نمیخواد آدم جدیدی ببینم. دلم نمیخواد جایی برم. دوست ندارم کار کنم. در حال حاضر هیچ هدفی ندارم... آقا اصلا ولم کنید... زیر این نقاب دارم خفه میشم...
اما نمیتونیم. یعنی این زندگی نمیذاره نفس بکشیم. همش عقبیم. از چی؟ نمیدونیم! همش باید ملاحظه کنیم. ملاحظه همه چی رو میکنیم جز حال خودمون...