یه نگاه ساده توی دانشگاه کافی بود…تا “ساحل” و “سیاوش” یادشون بره دنیا چیه.
دوتا دل بیخبر از بازیِ تقدیر 💫
تا وقتی که بابای ساحل گفت: «نه!»
و یه امضای اجباری، سرنوشتشونو از هم جدا کرد…
ولی عشق، هیچوقت نمیمیره.
حالا ساحل مونده بین گذشتهای که تموم نشده و عشقی که هنوز نفس میکشه… 💔
✨ “ماه شب من” — از عشق تا مقاومت، از اجبار تا رهایی.
📚 @TheEnduringWord
نظری نداشتین در مورد پارت های قبل؟ بهم میگین نظرتون رو .... تا فردا پارت بدم
رهایم کرد..
بی آنکه برایِ آخرین بار در چشمانش غرق شوم...
انگار از جنگ برگشتهام تمام روح و تنم خستهست.
من برای داشتنش به اندازهی کافی زخم برداشته بودم اما نشد.