📚کتاب:#خاطرات_خون_اشام
👤نویسنده:دی جی اسمیت
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
هستهی مرکزی داستان یک مثلث عشقی پیچیده است که دو رأس آن را دو برادر خونآشام بهنامهای استفن و دیمن تشکیل میدهند و رأس سوم متعلق به دختری زیبا بهنام الینا گیلبرت است که ناگزیر است میان آن دو یکی انتخاب کند. تصمیمی که برای هرسهی آنها سرنوشتساز خواهد بود.
ممکن است در نگاه اول این اثر شبیه یک رمان عاشقانهی معمولی نوجوانان به نظر برسد. اما فلشبکهای استفن به قرن چهاردهم میلادی و همچنین شخصیتپردازیهای قدرتمند داستان، کتاب را از یک اثر کلیشهای خارج میکند.
این کتاب مثل فیلمش خیلی هیجان انگیزه
اگر کتابش خوندین حتما فیلمش ببینید
اگر از کتاب و فیلمای فانتزی خوشتون میاد قطعا از این اثر هم خوشتون میاد
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
مرا ببخش... که برای از دست دادن، زود و برای دوست داشتن، دیر است.
📖 من فردای روز رفتن توام؛ مجموعه نویسندگان.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
📚کتاب:#دزیره
👤نویسنده: آن ماری سلینکو
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
این داستان جذاب و احساس برانگیز، مخاطبین را به درون دنیای شخصی ناپلئون جوان و خانواده اش می برد. دزیره، که شیفته ی ناپلئون شده، با پیشنهاد ازدواج این افسر جوان مواجه می شود. اما اتفاقات به گونه ای رقم می خورند که ناپلئون مجبور می شود به پاریس برود؛ شهری که در آن با همسر آینده اش، ژوزفین، آشنا می شود. دزیره که سخت از این اتفاق ناراحت و دل شکسته است، نمی داند که هیچوقت کسی را پیدا خواهد کرد یا خیر.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
صحبت حماقت که باشد، گاهی ده دیوانه را حریفم.
همزاد - داستایفسکی
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت4
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
اونوقت این دختره با این لحن باهام حرف زده بود عصبی برگشتم.
سمتش غریدم توصورتش مطمئن باش تاوان اینجوری حرف زدنتو پس میدی . بعدم بدون اینکه نگاهی بهش بکنم.
از اونجا خارج شدم ، یه بلایی سرش میاوردم که از کارامروزش پشیمون بشه هنوز منو نشناخته.
*سارگل*
پسره عوضی فکرکرده چه خریه ، فکر اینکه بابام قمار کرده باشه .
بغض بدی تو گلوم میذاشت ولی نمیخواستم گریه کنم ،
سخت تر از ایناشم گذروندم ولی دم نزدم الانم از پسش برمیام ، فکراینکه باید تاآخرعمر اینجا کارکنم عصبیم میکرد .
سعی کردم آروم باشم ، ازش متنفر بودم خیلی خودشو بالا میگرفت ، میدونستم باهاش چیکارکنم با بازشدن دراتاق به خودم اومدم.
بیا اینو بپوش
لباسارو داد و رفت ، به لباسا نگاه کرد هرچی بود از لباسای خودم بهتر بود ،
سارافن کوتاه صورتی راه راهی بود به هنراه بولیز سفید و ساپورت ،
پوزخندی روی لبم نشست کارم به جای کشیده شده بود که باید کلفتی یه آدم خودخواه و مغرورو میکردم.
ولی اگر منم که میدونم چیکارکنم ، پوزخندز روی لبم نشست بازی تازه شروع شده فقط ببین قراره چه بلایی سرت بیارم.
*آرشاویر*
دادم زدم ، یعنی چی؟
ارباب ما حواسمون بود نمیدونم چطور این اتفاق افتاد.
همتون برید اگر تا شب پیداش نکنید تک تکتونو با دستای خودم میکشم.
چشم همه جارو میگردیم
دستامو کوبیدم روی میز نباید این اتفاق الان میوفتاد
#رمان_عاشقی_در_عمارت_ارباب
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01✨♥
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت5
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
زنگ زدم به تمام آدمام گفتم باید تا شب برام پیداش کنن.
به حدی عصبی بودم که اگر کسی کنارم بود قطعا یه کاری دستش میدادم.
*سارگل*
لباسارو پوشیدم و دروباز کردن از اتاث خارج شدم ،
که دیدم همون پسره بعد از چند دقیقه پایین عمارت همه رو صداکرد اشاره کرد که برم نزدیکش ، رفتم.
آرشاویر : این خدمتکار جدیده ! مریم بانو خودتون کاراشو بهش یاد بدید.
دستامو مشت کردم کارم به کلفتی این رسیده بود دلم میخواست فقط سرمو بکوبم به دیوار میخواستم حرصمو یه جوری خالی کنم.
مریم بانو : چشم ارباب.
ههه ارباب ، فکرکردن کی هست حالا ، بعد از زدن حرفش به سمت بالا رفت .
سعی کردم لبخندی بزنم
مریم بانو : دختر بیا اینجا کاراتو بهت بگم ، ببین ناهارو شام و صبحانه اربابو آماده میکنی هرروز براشون ،
کاراشون زیاده ممکنه بگن بعضی وقتا غذاشونو ببری ، اتاقشو همیشه باید تمیز و مرتب باشه ، جزء این لباسا حق پوشیدن لباسه دیگه ای رو نداری .
صبح هرروز ۶:۳۰ بیدار میشی همین هال تمیز میکنی کوچیکترین کثیفی نباشه شبا ساعت ۱۲ میتونی به اتاقت بری
اتاقم کجاست؟
مریم بانو : اتاقت طبقه پایینه فقط یه تخت داری و چند دست لباس خودتم باید تمیزش کنی.
یه دفعه بگید کل کارارو من انجام بدم.
مریم بانو : صداتو بیار پایین دختر طرز حرف زدنتو درست کن مو به موی کارایی که بهت گفتم و باید انجام بدی .
پوزخندی زدم و دستامو مشت کردم یه روز انتقام همه این کارارو میگرفتم
#رمان_عاشقی_در_عمارت_ارباب
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت6
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
هیچ کدومشونو نمیشناختم حتی اسماشونم نمیدونستم رفتم داخل آشپزخونه تا ظرفارو بشورم ،
دختر ریزه میزه ای نشسته بود سالاد درست میکرد دلم میخواست لااقل تا وقتی که اینجام با یه نفر جور بشم.
سلام
سلام عزیزم.
از طرز برخوردش خوشم اومد احساس میکردم خیلی خونگرم باید باشه.
اسم من مهتابِ 20 سالمه.
لبخندی روی لبم نشست ، اسم منم سارگلِ 2 سال ازت کوچیکترم.
مهتاب : خوشبختم عزیزم ، نیاز به کمک داشتی بهم بگو.
خب الان دقیقا باید چیکارکنم بعد میشه یکم از آدمای این خونه بهم بگی.
مهتاب : این مریم بانو که دیدی حدودا 25 ساله که برای ارباب کار میکنه اون بیشتر اوقات باید بهمون بگه چه کاری انجام بدیم .
بهت گفت فعلا باید چه کاری انجام بدی هممون شب تو عمارت میمونیم ،
یه اتاق پشت عمارت هست اونجا میخوابیم ، حالا نمیدونم تو چرا اینجا میمونی ولی دستور ارباب بوده
چرا انقد بهش احترام میزارید حالا مگه کی هست اصلا که هعی ارباب ارباب میکنید؟!
مهتاب : هیس دختر ارباب به همه ما لطف کزدن ماجا نداشتیم ولی ایشون به ما جا دادن ،
نمیتونم چیز زیادی ازشون بهت بگم ممکنه بفهمن ولی اینم بهت بگم همون قدرم میتونه بی رحم و خشن باشه.
با حرفاش تو فکر بودم حتی نمیدوستم الان تو چه، شهری، هستم دروغ چرا از حرفاش ترسیدم ، هی تکرار میشد تو سرم ، همون قدرم میتونه بی رحم و خشن باشه
#رمان_عاشقی_در_عمارت_ارباب ‹.🧕🇮🇷.›
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت7
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
مریم بانو : دختر غذای ارباب رو ببر اتاقشون بعد از اون ساعت 11 قهوشونو آماده کن بعدم خواستی میتونی بری استراحت کنی.
بله چشم
مهتاب : اگر میبینی مریم بانو اینجوری باهات حرف میزنه ناراحت نشو ، واقعا چیزی تو دلش نیست چون خوب نمیشناستت باهات اینجوریه ، وگرنه خیلی مهربونه.
لبخندی روی لبم نشست ، نه ناراحت نمیشم سعی میکنم خودمو تو دلش جا بدم.
مهتاب : راستی اسمت خیلی قشنگه ، کی انتخاب کرده؟
قضیش مفصله حتما بهت میگم الان فعلا غذای اون گوریل رو ببرم .
خواست چیزی بگه که 2تایی پقی زدیم زیر خنده.
خودمو مرتب کردم ، واقعا گوریل بود با اون هیکلش ، نفسمو کلافه دادم بیرون ،
در زدم و بعد از اینکه اجازه داد وارد شدم ، تو دلم فحش بارونش میکردم ، غذاتون
آرشاویر : بزارش روی میز.
عصبی دستمو مشت کردم ، گذاشتم روی میز.
آرشاویر : زیادی عصبی نشو زشت تر از این میشی که هستی!
کارد میزدی خونم درنمیومد ، برگشتم سمتش و ریلکس زل زدم به چشماش ،
ببین پسرجون قیافه من به تو یکی ربطی نداره شما سعی کن یکم لاغرکنی خودتو عین گراز کردی انقد نخور ، بای بای.
خواستم برم که دستمو کشید ، مچ دستمو فشار میداد از دردش داشتم میمردم.
آرشاویر : باز اول و آخرت بود اینجوری حرف زدی ، یادت نره تو اینجا فقط در حد یه کلفتی همین و بس ، الانم میری تمام اون لباسا که اونجاست رو میشوری.
به قلم ریحانه✍
#رمان_عاشقی_در_عمارت_ارباب
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01