#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت16
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗
به خودم که اومدم دیدم از هوش رفته نبضش به کندی میزد سرمو کلافه تکون دادم داشتم چیکار میکردم این دختره از شدت ترسی که بهش وارد شد این اتفاق براش افتاد ،
بردمش داخل اتاق خودم نمیتونستم زنگ بزنم به دکتر این وقت شب مسلما نمیومد
سریع مریم بانو رو صدا زدم آماده شد و همراهم اومد.
مریم بانو : ارباب جسارتا چیشده؟
هیچی نگو یه کاری کن نبضش کند میزنه.
مریم بانو : تبش خیلی بالاست باید پاشویش کنم.
هرکاری میدونی درسته همونو انجام بده .
کلافه از اتاق بیرون اومدم اگر اتفاقی براش میفتاد فقط بخاطر من بوده اون پدریش اون کارو کرد .
چرا داشتم حرصمو رو یا دختر مظلوم خالی میکردم واسه اولین بار دلم برای یه نفر سوخت .
سرمو بین دستام گرفتم ،
اعصابم خورد بود باید باباشو پیدا میکردم ، کسی نمیتونست سرمن کلاه بزاره.
*مریم بانو*
نگاهی به چهرش کردم.
لبخندی زدم ، مثل دختر نداشتم دوسش داشتم احساس میکردم ،
از وقتی این دختره وارد این عمارت شده حال منم بهتر شده.
دستمالو از پیشونش برداشتم تبش پایین تر اومده بود ، نبضش انگار بهتر شده بود ، دستشو تو دستام گرفتم تا صبح بالای سرش بودم.
آرشاویر : حالش چطوره؟
بهتره ارباب
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت17
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
چشمامو باز کردم ، احساس میکردم سرگیجه دارم چند دقیقه ای که گذشت تازه متوجه شدم اطرافم شدم بعد از چند ثانیه مریم بانو وارد اتاق شد.
مریم بانو : بیدارشدی دخترم؟ بهتری عزیزم؟
لبخندی زدم سلام مریم بانو بله بهترم ، یه دفعه با یاد اتفاقای دیشب ترس همه وجومو گرفت چشمامو بستم تا آروم تر بشم.
مریم بانو : چیشد عزیزم؟ چراانقد بهم ریختی؟ دیشب چرا یه دفعه انقد حالت بد شد مادر؟
لبخند تلخی زدم و اتفاقات دیشب و براش توضیح دادم ، اشکام روی گونه هام میریخت مریم بانو اومد کنارمو بغلم کرد.
مریم بانو : عزیزم آروم باش ، بزار برات یه چیزیو تعریف کنم ، ارباب وقتی کوچیکتر بود حدودا 9ساله بود ، مادرش رفت بعد از چندسال معلوم شد مادرش پدر اربابو دوس نداشته و فقط بخاطر ثروتش باهاش ازدواج کرده بعد هم با پسرعموی پدرارباب فرار میکنه .
ارباب اون زمان کوچیک بود ولی وقتی ماجرارو میفهمه از همون زمان از زنا متنفر میشه ،
پدرش خان روستاست عاشق زنش بود بخاطر همین بعد از اون ازدواج نکرد پسرشون که بزرگ بود همه ارباب صداش میکردن .
ارباب بعد از چندسال برای ادامه تحصیل به شهر اومد ،
از همونجا بود که با کمک پدرش شرکت رو تاسیس کرد بخاطر همین دیگه به روستا برنگشت با دخترای زیادی نبوده .
تو این همه سال گسی جرئت نکرده بود با ارباب همچین کاری کنه.
اگر دیشب انقد عصبی بود ، صبح انگار رفته بودن روستا فکرکنم اونجا با خان دعواشون شده شبم تو شرکت اون اتفاق افتاده .
سارگل سعی کن زیادی به ارباب نزدیک نشی ، قلب مهربونی داره ولی اگر عصبی بشه هیچ کس جلودارش نیست ازش دوری کن ، سعی کن باهاش کل کل نکنی.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت18
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
سرمو آوردم بالا نمیفهمیدم چرا همه میگفتن ازش دوری کن چرا مریم بانو مگه چجوریه ؟
مریم بانو : ارباب جوونه ولی به همون اندازه هم میتونه خشن باشه.
بخاطر خودت میگم اون الان فکرمیکنه باید انتقام پدرتو ازت بگیره سعی کن زیاد دوروبرش نباشی.
آروم چشم گفتم روی سرمه بوسه ای زد.
مریم بانو : نبینم دخترم غصه بخوره ها همه چی درست میشه الانم پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن .
بغلش کردم و روی گونشو بوسیدم چشمی گفتم ، راستی مریم بانو اسم این آقای خشن چیه؟
مریم بانو : از دست تو شیطون ، آرشاویر.
آهانی گفتم و رفتم صورتمو آب بزنم ،
آرشاویر اسم قشنگی داشت برعکس قیافش بدش ، زدم زیر خنده بفهمه چیا گفتم پشت سرش قطعا خونم پای خودمه !
*آرشاویر *
تلفنم زنگ خورد برداشتم که دیدم باباست ، کلافه نفس کشیدم.
سلام.
بابا : سلام ، خب تصمیمتو گرفتی؟ یاخودم دست به کار بشم.
بابا یعنی چی؟ زمان بدید اصلا به این چیزا فکرنمیکنم.
بابا : خوب گوش کن ببین چی میگم یک ماه بهت فرصت میدم درضمن کاراتو میکنی برای همیشه میای روستا.
دستامو عصبی مشت کردم یه دفعه با صدای تقریبا بلندی گفتم : یعنی چی بابا کارمن اینجاست!
بابا : حرف نباشه همین که گفتم.
اینو گفت و قطع کرد گوشیو پرت کردم . باید یه فکری میکردم نباید میزاشتم اینجوری بشه ،
لیوان روی میز و با شتاب پرت کردم دستامو روی میز گذاشتم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت19
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
لباسامو عوض کردم و رفتم کمک مریم بانو ، لحظه ای اتفاقات دیشب از جلوی چشمام رد نمیشد سرمو کلافه تکون دادم ،
ساعت 2 بود هنوز برای ناهار نیومده بود پوزخندی روی لبم نشست بهتر روی صندلی نشستم سرمو بین دستام گرفتم باید چیکارمیکردم.
تاآخر عمرم اینجا میموندم چرا باید زندگیم اینجوری میشد . یه دفعه با صدای آشنایی سرمو با شتاب آوردم بالا.
آرشاویر : زودغذامو آماده کن!
سعی کردم آرامش خودمو حفظ کنم ازجام بلندشدم و میزو براش آماده کردم اومد نشست ، خواستم از آشپزخونه خارج بشم که با صداش متوقف شدم.
آرشاویر : از امشب غذامو خودت درست میکنی!
سرموآوردم بالا باتعجب بهش نگاه کردم یعنی چی؟ چرا من باید درست کنم؟
آرشاویر : عادت ندارم یه حرفو دوبار تکرار کنم جز صبحانه، ناهار و شام رو باید خودت درست کنی ،
اصولا بد غذام پس حسابی رو آشپزیت تمرین کن.
*آرشاویر*
با دیدن قیافش خندم گرفته بود . ولی سریع اخمی کردم ، عصبانی شد و نفش کلافه ای کشید از آشپزخونه خارج شد.
اسمشو حتی نمیدونستم چطوری باباش همچین کاری کرد ،
پوزخندی رو لبم نشست یعنی هنوز همچین آدمایی پیدا میشن . با صدای زنگ گوشیم از فکرم خارج شدم.
سام : یعنی تو ادب نداری فقط هیکل گنده کردی
الان تو ادب داری ؟ همین هیکلو دخترا خیلی دوس دارن شما خیلی حرص نخور
#رمان_عاشقی_در_عمارت_ارباب ‹.🧕🇮🇷.›
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
≽
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت20
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
سام : سلیقه نداری که نه تیپ داری نه قیافه اخلاقتم که گنده خدایی به چی تو باید دل خوش کنن.
سام میبندی یا نه حوصلتو ندارم زیادی حرف میزنی؟
سام : لیاقت نداری باهات حرف بزنم که چیشد راستی کی باید بری روستا ارباب زاده؟
نفسمو کلافه دادم بیرون یک ماه وقت داد باید برم اونجا سام میگی چیکارکنم کارای شرکت چی؟
سام : نگران شرکت نباش کارارو من برات اوکیش میکنم ولی خب ظهر ساعت 2 بیای تا 7 که باز خودت رو کارا نظارت داشته باشی . فقط باید بعدشم برگردی
بد فکریمنبود باشه حالا ببینم چی میشه.
سام : خیلی خب پس فعلا.
فعلا
*سارگل*
پسره نچسب همینو کم داشتم باید براش غذا درست کنم عصبی سرمو تکون دادم ،
اه ازش بدم میاد کاشکی پول داشتم پولشو میدادم ازش راحت میشدم.
رفتم طبقه بالا عجیب فضولیم گل کرده بود میخواستم بدونم تو اون اتاق چی هست که کسی حق نداره وارد اون اتاق بشه . کسی نبود وقتم داشتم ،
رفتم سمت اتاق دستگیره رو کشیدم که با تعجب دیدم قفل نیست . وارد اتاق شدم باتعجب داشتم نگاه میکردم .
رو درو دیوار پر عکس بود یه خانم جوونی بود چشماش مشکی بود موهاش لخت بود به زنگ مشکی بود تاکمرش بود قشنگ بود ،
یه صندوقچه کوچیک کنار اتاق بود خواستم درشو باز کنم،
که با صدای مهتاب سریع از اتاق خارج شدم در اتاق بستم رفتم پایین .
مهتاب : کجایی دختر؟
کارداشتم این چیزی شده ؟!
#رمان_عاشقی_در_عمارت_ارباب ‹.🧕🇮🇷.›
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01