eitaa logo
The Enduring Word
399 دنبال‌کننده
442 عکس
936 ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 سرمو آوردم بالا نمیفهمیدم چرا همه میگفتن ازش دوری کن چرا مریم بانو مگه چجوریه ؟ مریم بانو : ارباب جوونه ولی به همون اندازه هم میتونه خشن باشه. بخاطر خودت میگم اون الان فکرمیکنه باید انتقام پدرتو ازت بگیره سعی کن زیاد دوروبرش نباشی. آروم چشم گفتم روی سرمه بوسه ای زد. مریم بانو : نبینم دخترم غصه بخوره ها همه چی درست میشه الانم پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن . بغلش کردم و روی گونشو بوسیدم چشمی گفتم ، راستی مریم بانو اسم این آقای خشن چیه؟ مریم بانو : از دست تو شیطون ، آرشاویر. آهانی گفتم و رفتم صورتمو آب بزنم ، آرشاویر اسم قشنگی داشت برعکس قیافش بدش ، زدم زیر خنده بفهمه چیا گفتم پشت سرش قطعا خونم پای خودمه ! *آرشاویر * تلفنم زنگ خورد برداشتم که دیدم باباست ، کلافه نفس کشیدم. سلام. بابا : سلام ، خب تصمیمتو گرفتی؟ یاخودم دست به کار بشم. بابا یعنی چی؟ زمان بدید اصلا به این چیزا فکرنمیکنم. بابا : خوب گوش کن ببین چی میگم یک ماه بهت فرصت میدم درضمن کاراتو میکنی برای همیشه میای روستا. دستامو عصبی مشت کردم یه دفعه با صدای تقریبا بلندی گفتم : یعنی چی بابا کارمن اینجاست! بابا : حرف نباشه همین که گفتم. اینو گفت و قطع کرد گوشیو پرت کردم . باید یه فکری میکردم نباید میزاشتم اینجوری بشه ، لیوان روی میز و با شتاب پرت کردم دستامو روی میز گذاشتم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* لباسامو عوض کردم و رفتم کمک مریم بانو ، لحظه ای اتفاقات دیشب از جلوی چشمام رد نمیشد سرمو کلافه تکون دادم ، ساعت 2 بود هنوز برای ناهار نیومده بود پوزخندی روی لبم نشست بهتر روی صندلی نشستم سرمو بین دستام گرفتم باید چیکارمیکردم. تاآخر عمرم اینجا میموندم چرا باید زندگیم اینجوری میشد . یه دفعه با صدای آشنایی سرمو با شتاب آوردم بالا. آرشاویر : زودغذامو آماده کن! سعی کردم آرامش خودمو حفظ کنم ازجام بلندشدم و میزو براش آماده کردم اومد نشست ، خواستم از آشپزخونه خارج بشم که با صداش متوقف شدم. آرشاویر : از امشب غذامو خودت درست میکنی! سرموآوردم بالا باتعجب بهش نگاه کردم یعنی چی؟ چرا من باید درست کنم؟ آرشاویر : عادت ندارم یه حرفو دوبار تکرار کنم جز صبحانه،  ناهار و شام رو باید خودت درست کنی ، اصولا بد غذام پس حسابی رو آشپزیت تمرین کن. *آرشاویر* با دیدن قیافش خندم گرفته بود . ولی سریع اخمی کردم ، عصبانی شد و نفش کلافه ای کشید از آشپزخونه خارج شد. اسمشو حتی نمیدونستم چطوری باباش همچین کاری کرد ، پوزخندی رو لبم نشست یعنی هنوز همچین آدمایی پیدا میشن . با صدای زنگ‌ گوشیم از فکرم خارج شدم. سام : یعنی تو ادب نداری فقط هیکل گنده کردی الان تو ادب داری ؟ همین هیکلو دخترا خیلی دوس دارن شما خیلی حرص نخور   ‹.🧕🇮🇷.› https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 سام : سلیقه نداری که نه تیپ داری نه قیافه اخلاقتم که گنده خدایی به چی تو باید دل خوش کنن. سام میبندی یا نه حوصلتو ندارم زیادی حرف میزنی؟ سام : لیاقت نداری باهات حرف بزنم که چیشد راستی کی باید بری روستا ارباب زاده؟ نفسمو کلافه دادم بیرون یک ماه وقت داد باید برم اونجا سام میگی چیکارکنم کارای شرکت چی؟ سام : نگران شرکت نباش کارارو من برات اوکیش میکنم ولی خب ظهر ساعت 2 بیای تا 7 که باز خودت رو کارا نظارت داشته باشی . فقط باید بعدشم برگردی بد فکریم‌نبود باشه حالا ببینم چی میشه. سام : خیلی خب پس فعلا. فعلا *سارگل* پسره نچسب همینو کم داشتم باید براش غذا درست کنم عصبی سرمو تکون دادم ، اه ازش بدم میاد کاشکی پول داشتم پولشو میدادم ازش راحت میشدم. رفتم طبقه بالا عجیب فضولیم گل کرده بود میخواستم بدونم تو اون اتاق چی هست که کسی حق نداره وارد اون اتاق بشه . کسی نبود وقتم داشتم ، رفتم سمت اتاق دستگیره رو کشیدم که با تعجب دیدم قفل نیست . وارد اتاق شدم باتعجب داشتم نگاه میکردم . رو درو دیوار پر عکس بود یه خانم جوونی بود چشماش مشکی بود موهاش لخت بود به زنگ مشکی بود تاکمرش بود قشنگ بود ، یه صندوقچه کوچیک کنار اتاق بود خواستم درشو باز کنم، که با صدای مهتاب سریع از اتاق خارج شدم در اتاق بستم رفتم پایین . مهتاب : کجایی دختر؟ کارداشتم این چیزی شده ؟!   ‹.🧕🇮🇷.› https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01