#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت20
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
سام : سلیقه نداری که نه تیپ داری نه قیافه اخلاقتم که گنده خدایی به چی تو باید دل خوش کنن.
سام میبندی یا نه حوصلتو ندارم زیادی حرف میزنی؟
سام : لیاقت نداری باهات حرف بزنم که چیشد راستی کی باید بری روستا ارباب زاده؟
نفسمو کلافه دادم بیرون یک ماه وقت داد باید برم اونجا سام میگی چیکارکنم کارای شرکت چی؟
سام : نگران شرکت نباش کارارو من برات اوکیش میکنم ولی خب ظهر ساعت 2 بیای تا 7 که باز خودت رو کارا نظارت داشته باشی . فقط باید بعدشم برگردی
بد فکریمنبود باشه حالا ببینم چی میشه.
سام : خیلی خب پس فعلا.
فعلا
*سارگل*
پسره نچسب همینو کم داشتم باید براش غذا درست کنم عصبی سرمو تکون دادم ،
اه ازش بدم میاد کاشکی پول داشتم پولشو میدادم ازش راحت میشدم.
رفتم طبقه بالا عجیب فضولیم گل کرده بود میخواستم بدونم تو اون اتاق چی هست که کسی حق نداره وارد اون اتاق بشه . کسی نبود وقتم داشتم ،
رفتم سمت اتاق دستگیره رو کشیدم که با تعجب دیدم قفل نیست . وارد اتاق شدم باتعجب داشتم نگاه میکردم .
رو درو دیوار پر عکس بود یه خانم جوونی بود چشماش مشکی بود موهاش لخت بود به زنگ مشکی بود تاکمرش بود قشنگ بود ،
یه صندوقچه کوچیک کنار اتاق بود خواستم درشو باز کنم،
که با صدای مهتاب سریع از اتاق خارج شدم در اتاق بستم رفتم پایین .
مهتاب : کجایی دختر؟
کارداشتم این چیزی شده ؟!
#رمان_عاشقی_در_عمارت_ارباب ‹.🧕🇮🇷.›
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01