#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت26
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
آرشاویر : اونوقت کی همچین حرفی زده؟
مینو : مگه غیر اینکه عزیزم؟
آرشاویر : یادم نمیاد چیزی گفته باشم درضمن اگرم ازدواج کنمکسی مثل تو انتخابم نیست درضمن دیگه پاتو تو این خونه نمیزاری!
مینو: ولی...
آرشاویر : مریم بانو راهنماییشون کنید بیرون.
همینجوری فقط به حرفاشون گوش میدادم اصلا یه دفعه این از کجا پیداش شد.
آرشاویر : صبحانه آماده کن بیار.
سرمو تکون دادم و چیزینگفتم خواستم برم که
یه دفعه مچ دستامو تو دستاش گرفت.
آرشاویر : یادت باشه از این به بعد فقط صدای چشمتو میخوام بشنوم بار اول و آخرت بود سرتو تکون دادی.
دستامو مشت کردم پوزخندی روی لبم نشست همینجوری نمی موند ، چشم.
آرشاویر : خوبه ، زود صبحانه رو آماده کن عجله دارم.
بله چشم . پوزخندی زد و به اتاقش رفت.
دستامو مشت کردم پسره فکرکرده کیه ، یه روزی تمامی این کاراشو تلافی میکنم هیچ چیزی دائمی نیست .
همیشه وقتی خیلی ناراحت میشدم با خودم تکرار میکردم هیچ چیز دائمی نیست همه این روزا بالاخره تموم میشه .
بالاخره خداهست شاید الان دارم سختی میکشم ولی هیچ کاریش بی حکمت نیست .
با همین حرفا آروم میشدم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت27
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
سام : میخوای چیکارکنی بالاخره؟
رفتم دم پنجره ، نمیدونم چاره ای جز اینکه برگردم روستا رو ندارم ولی این وسط انگار یه چیزی درست نیست
سام : چرا مگه چیشده؟
این اصرار بابا برای ازدواج و برگشتن من به روستا رو واقعا دلیلشو نمیفهمم.
سام : بهش فکرنکن ، فعلا کاراتو انجام بده برو روستا نزار بیشتر از این عصبانی بشه .
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم که بعد از چند دقیقه از اتاق خارج شد.
بایاد آوری صبح لبخندی روی لبم نشست ،
انگار اون دختره یه چیزی داشت که فقط میخواستم حرصش بدم.
باید کارامو میکردم فردا حرکت میکردیم باید خدمرو این سری با خودم میبردم.
نمیخواستم برم اونجا ، باید میگفتم عمارت خونمو تو روستا آماده کنه.
شروع کردم به انجام دادن کارای عقب افتادم
*سارگل*
بعد از اینکه صبحانه شو بردم از اتاق بیرون اومدم ،
اصلا ازش خوشم نمیومد پسره هرکول تلافی کاراشو سرش درمیاوردم.
ظهر برای ناهار گفته بود نمیاد راحت بودم ، نمیدونم چرا همش یه حس بدی داشتم احساس میکردم قراره اتفاقای بدی بیفته رفتم تو آشپزخونه کمک مریم بانو تا شام شب و آماده کنم.
مریم بانو : خوبی عزیزم رنگت پریده؟
نه مریمبانو خوبم چیزی نیست .
تمام کارامو کردم غذای شبو آماده کردم فکرمیکردم چجوری کاره صبحشو تلافی میکنم..
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت28
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
کلافه ... حوصله نداشتم برم خونه باید یه فکری میکردم اینجوری نمیشد ، اونجوری باید زیر بار اون ازدواج میرفتم .
عصبی دستامو مشت کردم نگاهی به ساعت کردم روی 1 درجا میزد.
سوییچ ماشینمو برداشتم و از شرکت خارج شدم
رسیدم ماشینو پارک کردمو وارد خونه شدم.
وارد آشپزخونه شدم دیدم دختره سرشو روی میز گذاشته خوابش برده.
نگاهی بهش کردم تو خواب اون دختر شیطونو حاضر جواب نبود . اسمشو تکرار کردم ، سارگل ، اسم قشنگی داشت .
پوزخندی روی لبمنشست . سوییچ ماشینو پرت کردم.
روی میز که با ترس از خواب بیدارشد . بعد از چند دقیقه تازه متوجه میشد ، چشماش قرمز بود .
سارگل : مگه مرض داری پسره میکوبی روی میز ،
نمیخواستی بیای میگفتی مگه من بیکارم که برات غذا درست کنم بعد نیای غذا ها حیف بشه .
به اندازه کافی عصبی بودم ، این دختره داشت بیشتر روی مخم میرفت
برگشتم سمتش مچ دستشو گرفتم محکم فشار دادم ، حرف دهنتو بفهم عصبی بشم نه به نفع تو نه به نفع من.
سارگل : کلا عصبی هستی کی اخلاقت خوب بوده که این بار باشه.
بیشتر داشت با حرفاش عصبیم میکرد ، به اندازه کافی عصبی بودم این دختره با حرفاش بیشتر عصبیممیکرد.
فقط دهنتو ببن.
سارگل : تو ساکت شو هرجور که دلم بخواد حرف میزنم
حرفاشو زد و رفت ، دستامو کوبیدم روی میز ، چرا جلوی این دختره اینجوری بودم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت29
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
صبح زودتر از خواب بیدارشدم امروز تولد مامانم بود با مریم بانو حرف زده بودم گفت برم حواسش به همه چی هست.
لباس سیاهی پوشیدم شال سیاهمو سرم کردم رفتم پایین خداروشکر نبود ،
بهش نگفته بودم از برخورد بعدش میترسیدم.
مریم بانو : مراقب خودت باش مادر
لبخند تلخی زدم و آروم چشمی گفتم
مریمبانو : برات تاکسی گرفتم جلوی دره عزیزم.
تشکری کردم و از عمارت خارج شدم ، فضای بیرونش خیلی قشنگ بود یه حیاط بزرگ که پره درخت بود و فضارو قشنگتر کرده بود.
سوار تاکسی شدم و درو بستم ، به آدمای بیرون نگاه میکردم لبخند تلخی زدم خیلی وقت بود انگار تو اون خونه حبس شده بودم.
بعد از حدود 1 ساعت رسیدم پولو حساب کردم و پیاده شدم.
گلی که گرفته بودمو رو قبر مامان گذاشتم اجازه دادم اشکام بریزه ،
کاشکی الان بودی مامان باهام حرف میزدی میگفتی باید قوی باشم.
باورت میشه بابا ولم کردو رفت.
شدم خدمتکار ببین کارم به کجا رسیده .
ای کاش بودی الان آرومم میکردی سرمو رو زانوم گذاشتم و آروم گریه کردم اجازه دادم سبک بشم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت30
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
اصلا متوجه گذر زمان نبودم انقدر حرف زده بودم ، خیلی احساس بهتری داشتم حس میکردم سبک شدم .
نگاهی به ساعتم کردم تنها یادگاری که از مامانم داشتم همین بود که دیدم ، روی 9 درجا میزد ، انقدر غرق شده بودم که اصلا متوجه تاریکی هوا نشدم.
میترسیدم نمیدونستم چجوری برگردم ، این وقت شب ماشین پیدا نمیشد.
*آرشاویر*
رسیدم خونه که دیدم نیست ، تعجب کردم.
قرار بود همه چیزو خودش آماده کنه ولی مریم بانو آماده کرده بود اخمی روی صورتم نشست برگشتم سمت مریم بانو ، سارگل کجاست؟
مریم بانو : حالش زیاد خوب نبود استراحت میکنه ارباب.
بیخود ، پول نمیگیره که استراحت کنه همین الان میگی بیاد اینجا سریع ، دیدم رنگ هردوشون پرید ، چیشده کجاست؟
مهتاب : جایی نیست ارباب تو اتاقشه.
یه دفعه دادزدم میگم کدومگوری رفته بدون اینکه بگه ، میدونید میفهمم پس به نفع هردوتونه راستشو بگید.
مریم بانو : ارباب توروخدا آروم باشید.
میگم کجااااااست؟ خودم از صدای دادم تعجب کردم خیلی عصبی بودم.
*سارگل*
پیرمردی که اونجا بود کمکم کرد و رسوندم عمارت کلی ازش تشکر کردم اگر نبود معلوم نبود چی میشد!
پیرمرد : برو دخترم مواظب خودت باش.
ممنون ، واقعا خیلی لطف کردین
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوز تا یه بارون میاد میره قلبم برات
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01