#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت28
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
کلافه ... حوصله نداشتم برم خونه باید یه فکری میکردم اینجوری نمیشد ، اونجوری باید زیر بار اون ازدواج میرفتم .
عصبی دستامو مشت کردم نگاهی به ساعت کردم روی 1 درجا میزد.
سوییچ ماشینمو برداشتم و از شرکت خارج شدم
رسیدم ماشینو پارک کردمو وارد خونه شدم.
وارد آشپزخونه شدم دیدم دختره سرشو روی میز گذاشته خوابش برده.
نگاهی بهش کردم تو خواب اون دختر شیطونو حاضر جواب نبود . اسمشو تکرار کردم ، سارگل ، اسم قشنگی داشت .
پوزخندی روی لبمنشست . سوییچ ماشینو پرت کردم.
روی میز که با ترس از خواب بیدارشد . بعد از چند دقیقه تازه متوجه میشد ، چشماش قرمز بود .
سارگل : مگه مرض داری پسره میکوبی روی میز ،
نمیخواستی بیای میگفتی مگه من بیکارم که برات غذا درست کنم بعد نیای غذا ها حیف بشه .
به اندازه کافی عصبی بودم ، این دختره داشت بیشتر روی مخم میرفت
برگشتم سمتش مچ دستشو گرفتم محکم فشار دادم ، حرف دهنتو بفهم عصبی بشم نه به نفع تو نه به نفع من.
سارگل : کلا عصبی هستی کی اخلاقت خوب بوده که این بار باشه.
بیشتر داشت با حرفاش عصبیم میکرد ، به اندازه کافی عصبی بودم این دختره با حرفاش بیشتر عصبیممیکرد.
فقط دهنتو ببن.
سارگل : تو ساکت شو هرجور که دلم بخواد حرف میزنم
حرفاشو زد و رفت ، دستامو کوبیدم روی میز ، چرا جلوی این دختره اینجوری بودم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت29
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
صبح زودتر از خواب بیدارشدم امروز تولد مامانم بود با مریم بانو حرف زده بودم گفت برم حواسش به همه چی هست.
لباس سیاهی پوشیدم شال سیاهمو سرم کردم رفتم پایین خداروشکر نبود ،
بهش نگفته بودم از برخورد بعدش میترسیدم.
مریم بانو : مراقب خودت باش مادر
لبخند تلخی زدم و آروم چشمی گفتم
مریمبانو : برات تاکسی گرفتم جلوی دره عزیزم.
تشکری کردم و از عمارت خارج شدم ، فضای بیرونش خیلی قشنگ بود یه حیاط بزرگ که پره درخت بود و فضارو قشنگتر کرده بود.
سوار تاکسی شدم و درو بستم ، به آدمای بیرون نگاه میکردم لبخند تلخی زدم خیلی وقت بود انگار تو اون خونه حبس شده بودم.
بعد از حدود 1 ساعت رسیدم پولو حساب کردم و پیاده شدم.
گلی که گرفته بودمو رو قبر مامان گذاشتم اجازه دادم اشکام بریزه ،
کاشکی الان بودی مامان باهام حرف میزدی میگفتی باید قوی باشم.
باورت میشه بابا ولم کردو رفت.
شدم خدمتکار ببین کارم به کجا رسیده .
ای کاش بودی الان آرومم میکردی سرمو رو زانوم گذاشتم و آروم گریه کردم اجازه دادم سبک بشم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت30
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
اصلا متوجه گذر زمان نبودم انقدر حرف زده بودم ، خیلی احساس بهتری داشتم حس میکردم سبک شدم .
نگاهی به ساعتم کردم تنها یادگاری که از مامانم داشتم همین بود که دیدم ، روی 9 درجا میزد ، انقدر غرق شده بودم که اصلا متوجه تاریکی هوا نشدم.
میترسیدم نمیدونستم چجوری برگردم ، این وقت شب ماشین پیدا نمیشد.
*آرشاویر*
رسیدم خونه که دیدم نیست ، تعجب کردم.
قرار بود همه چیزو خودش آماده کنه ولی مریم بانو آماده کرده بود اخمی روی صورتم نشست برگشتم سمت مریم بانو ، سارگل کجاست؟
مریم بانو : حالش زیاد خوب نبود استراحت میکنه ارباب.
بیخود ، پول نمیگیره که استراحت کنه همین الان میگی بیاد اینجا سریع ، دیدم رنگ هردوشون پرید ، چیشده کجاست؟
مهتاب : جایی نیست ارباب تو اتاقشه.
یه دفعه دادزدم میگم کدومگوری رفته بدون اینکه بگه ، میدونید میفهمم پس به نفع هردوتونه راستشو بگید.
مریم بانو : ارباب توروخدا آروم باشید.
میگم کجااااااست؟ خودم از صدای دادم تعجب کردم خیلی عصبی بودم.
*سارگل*
پیرمردی که اونجا بود کمکم کرد و رسوندم عمارت کلی ازش تشکر کردم اگر نبود معلوم نبود چی میشد!
پیرمرد : برو دخترم مواظب خودت باش.
ممنون ، واقعا خیلی لطف کردین
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوز تا یه بارون میاد میره قلبم برات
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01