#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت30
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
اصلا متوجه گذر زمان نبودم انقدر حرف زده بودم ، خیلی احساس بهتری داشتم حس میکردم سبک شدم .
نگاهی به ساعتم کردم تنها یادگاری که از مامانم داشتم همین بود که دیدم ، روی 9 درجا میزد ، انقدر غرق شده بودم که اصلا متوجه تاریکی هوا نشدم.
میترسیدم نمیدونستم چجوری برگردم ، این وقت شب ماشین پیدا نمیشد.
*آرشاویر*
رسیدم خونه که دیدم نیست ، تعجب کردم.
قرار بود همه چیزو خودش آماده کنه ولی مریم بانو آماده کرده بود اخمی روی صورتم نشست برگشتم سمت مریم بانو ، سارگل کجاست؟
مریم بانو : حالش زیاد خوب نبود استراحت میکنه ارباب.
بیخود ، پول نمیگیره که استراحت کنه همین الان میگی بیاد اینجا سریع ، دیدم رنگ هردوشون پرید ، چیشده کجاست؟
مهتاب : جایی نیست ارباب تو اتاقشه.
یه دفعه دادزدم میگم کدومگوری رفته بدون اینکه بگه ، میدونید میفهمم پس به نفع هردوتونه راستشو بگید.
مریم بانو : ارباب توروخدا آروم باشید.
میگم کجااااااست؟ خودم از صدای دادم تعجب کردم خیلی عصبی بودم.
*سارگل*
پیرمردی که اونجا بود کمکم کرد و رسوندم عمارت کلی ازش تشکر کردم اگر نبود معلوم نبود چی میشد!
پیرمرد : برو دخترم مواظب خودت باش.
ممنون ، واقعا خیلی لطف کردین
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوز تا یه بارون میاد میره قلبم برات
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01