•صومعهدرختنارنگی•🍊
https://eitaa.com/evergardenfamily/976 نوشتم منتها سواد خودمم نم کشیده خیلی خوب نشد.
نسخه غیر رسمی و بروز شده بنده از کارتون:
(سال پیش در چشم خویش، همتای مجنون بوده ام
فارغ از این چرخ، در افسار افسون بوده ام
سرخوش از این سادگی، من در پیِ لیلای خویش
با همان عشقی که خود پرداخته، واله و مفتون بوده ام
چرخِ دوران گشت و آن جامِ تصور هم شکست
چشم وا کردم، تهِ قصه ولی من، دل پرِ خون بوده ام
آن زمان رفت و دلم شد عرصهی شطرنجِ غم
بیرُخ، زِ کیشِ چشمِ او، مات و سرنگون بوده ام
رفت آن دمی، دریای دل هر غمزه ایش طوفان بود
سنگی به جا مانده از آن، خالی ز هر خون بوده ام
دیگر غمی در دل نماند، چون این خلأ بیانتهاست
از عالمی کز عشق بود، فرسنگ بیرون بوده ام
غرقِ سکوتِ خویشم و فارغ ز هر بود و نبود
تا آمدی تو ناگهان، بی تاب اکنون بوده ام
آن سنگِ ساکت در دلم، از این تلنگر جان گرفت
من بار دیگر تشنهی این طعمِ افیون بوده ام
آن سنگِ خاموشی که بود، محکومِ اثبات ابد
با معجزِ لبخندِ تو، یکباره دیدم که دگرگون بوده ام
آن جوی خشکیدهی جان، در حسرت یک قطره، حیف!
از سیلِ چشمانت ولی، من رود جیحون بوده ام
آن چشمهای بیفروغ، فانوسِ تار و خامُشت
درگیرِ یک آشوبِ خوش، از جنس جنون بوده ام
در برّ خشک سینهام، جایی که خاکستر نشست
با بارشِ خندیدنات، غرقِ همان افسون بوده ام
پشتِ بلورِ عینکت، رودی دو چون نیل خفته است
من صیدِ آن موجِ نگاه، گویی که فرعون بوده ام
شرطِ وصالِ تو، عبور از این منِ فرسوده بود
در کورهی رنج و طلب، در حالِ محزون بوده ام
اما در این آتشفشان، در این سلوکِ سوختن
از سایهی هر دیگری، ترسانِ مشحون بوده ام
امیررضا محققی)
هدایت شده از 𝑨𝒓𝒄𝒉𝒊𝒗𝒆
قدم هاتون در سکوت سالن میپیچید و دستانتون دور بازو های اون مرد حلقه شده بود، نگاهی مملوء از عشق، شاید نگرانی و غرور ؟ امروزملکهی مافیا به تخت سلطنت زیرین خودش بازگشته بود !
خدمتکار برایت نوشیدنی اورد و برداشتی و پیش،از اینکه بنوشی، پوزخندی بر لبت نقش بست و جام رو به سمت خدمتکار گرفتی :" امروز خیلی کار کردی، بنوش !" خدمتکار از ترس لرزید و اول امتناع کرد ولی چارهای نداشت و جرعهای نوشید و در جلوی چشم همه، مرگ خود را به فرشتهی مرگ تقدیم کرد.
𝑭𝒓𝒐𝒎 𝐀 𝐒𝐞𝐚 𝐎𝐟 𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝 𝒕𝒐 𝒉𝒆𝒓𝒆
•صومعهدرختنارنگی•🍊
در حال حاضر اگه تو این موقعیت بودم علاوه بر اینکه سر میکشیدمش میگفتم یکی دیگه بیاره مطمئن شم تمومه.