شیطان مارو در راه جنگیدن با خودش در دام میندازه. اون عاشق اینکاره چون تو هرگز بهش شک نمیکنی. تو مطمئنی، تو مطمئنی چون میتونی درخششی رو از دور ببینی و تو فکر میکنی که تنها چشمهای تو توان دیدن اون رو داشتن.
شیطان مارو کم کم در خودش حل میکنه، مارو به خلاف اونچه مخالفش بودیم در وجود خودمون راضی میکنه و بعد با دستهای ما تیغ برمیداره و اول از همه مارو در خودمون میکشه.
انسانیت رو در راه انسانیت میکشه و مقصد گم میشه، مقصد کشته میشه. مقصد برای یک نفر دیگه هم کشته میشه و اون هیچوقت نمیفهمه... .
شیطان مارو به انجام اونچه برای خودمون نمیخواستیم در مورد دیگران مشتاق میکنه. مارو توجیح میکنه و شعارهامون رو در صدای خودش خفه میکنه، قایم میکنه، گم میکنه، میسوزونه.
اون اما و اگر میاره تا تو فراموش کنی. شیطان تورو در مسیر نور فریب میده و تاب و روشنایی آتش جهنم رو به جای نور راهنمای مسیرت میکنه. قانعت میکنه و انجام چیزایی مخالف هدفت رو برات توجیح میکنه و اینطور خواسته ی تورو در تو میکشه و تورو از هرچه غیر خودش تهی میکنه و تو دیگه اونی نیستی که در ابتدای راه میخواستی باشی.
تو حتی دیگه به اختیار خودت نیستی چون جنگیدن با هیولای درونت بر سر مالکیت جسم و روحت بود که تورو انسان میکرد و بعد از اینکه اون تورو مغلوب کرد دیگه هیچ تویی وجود نداره.
گم نشو، خودتو توی گور خواستت قایم نکن! در جنگ با خودت ساکت نشو! درد بکش و اشک بریز و تکه تکه شو... اما محو سعادت نشو. محو روشنایی نشو، تا که چشم هاتو از دست ندی.
این جنگ درون توعه و تا زمانی که فریب نخوری و تسلیم نشی با توعه... بجنگ تا تو زنده بمونی. برای تو و برای اونچه که تو میخواستی.
And I'm so sick of 17
Where's my fucking teenage dream?
If someone tells me one more time "Enjoy your youth", I'm gonna cry!