میگم نمیخوای مهدی رو داماد کنی والا آرزو بهش میاد درسته کوچیکتره ولی خوب بازم بهم میان لطفا اگه میشه آرزو و مهدی رو بهم برسون ممنون
☆☆☆
نه مهدی باید بمونه خونه تا محسن ترشی بندازتش😂
آرزو سنش خیلی کمهههه
رمانت تا اینجا خیلی عالی بوده برای فصل سوم میتونه اینجوری باشه که علیرضا بزرگ بشه در حد ۱۳,۱۴ سال و اینکه مامانش چطور مرده رو میفهمه و یه سری آدمایی که با رسول خصومت شخصی دارن یه سری حرفای الکی به علیرضا بزنن و اون فکر کنه که رسول مقصر مرگ عاطفه اس میتونه مثل پسر عموی عاطفه که با رسول دعوا کرد و اینا بعد علیرضا یکم با رسول حرفش بشه و ... بعدم به علیرضا ثابت بشه که حرفایی که بهش زدن اشتباهه و اینا .
☆☆☆
خیلی مچکرم نظر لطف شماست
دوست ندارم توی رمان راجب عاطفه حاشیه سازی بشه،از اول گفتیم یه تصادف ساده بوده و فوت شده تمام
و اینکه قرار بود فصل سوم علیرضا چندسال بزرگ بشه ولی با توجه به طولانی بودن فصل دوم تموم کردمش و ادامهاش فصل سوم رو شروع کردم
حس خوبی به اینکه دنبال زجر کشیدن رسولم ندارم!! ولی به نظرم خیلی سالمه هااا یه فکری براش بکن
☆☆☆
دو روزه سالمه بدبخت فقط😂
شخصیت آفرین هم بزار
☆☆☆
اونقدر پررنگ نیست واقعا تو رمان(عکس پیدا کردن سخته🥴😂)
عکس هارو خوب انتخاب کردی👍🏻
☆☆☆
عزیزان لطف کردن و عکس هارو بهم دادن آره واقعا خوبه
لطفاً از بخشهایی مثل دکتر رفتن، آمپول زدن، سرم زدن و هرچی که به این مسائل مربوطه بیشترررر بنویس.
☆☆☆
آمپول زدن که دیگه معذورم،ولی بقیه رو چشم حتما
چرا این موحد ها در برابر خوب شدن مقاومت میکنن !!
☆☆☆
دوست دارن مریض بمونن😂😐
وقتی فقط خودت از حال خودت با خبری حکایت مهدی هست 🥲💔
☆☆☆
حکایت خیلیهامونه🥲
این ماجرای قلب مهدی و نمیشه یه جوری تمومش کنی؟ یکم خسته کننده شده
☆☆☆
راستش نه چون باید باشه تو رمان عذر میخوام