ببین میدونی احساس من چیه آراز خیلی دوس داره ازینجا بره و از نظر اون بچهای سایت خیلی تو مخن ولی اتفاقایی قراره بیوفته که اگه مثبت نگاه کنیم آراز با بچها رفیق میشه و رفتارش بهتر میشه و ایران می مونه😁 اگه از دید بد و منفی ببینیم به خاطر لجبازی با باباش که نمیزاره بره خارج اونم جاسوسی میکنه برای سایت😂💔 یااا یه نظریه هم دارم احساس میکنن جاسوس سایت آرازه ولی اشتباه میکردن و همچنین چیزی نبوده به نظرم این شخصیت یکی ازین موضوع ها دربارش صدق خواهد کرد😂
☆☆☆
سلام عزیز
آفرین نظرات و ایده های جالب و قشنگ دادی
منتظر بمون رمان رو بخون ببین درست گفتی یا نه😂
سلام لطفا لینک کانال رمان در آغوش معشوق رو میفرستی؟
☆☆☆
سلام عزیز ندارم من
اگه کسی داره پیوی میفرسته واسم؟
بسیار زیبا با قلمی عالی نوشته شده آفرین دختر ❤️
☆☆☆
قلم که هیچی، دلِ منم با این تشویق پرواز کرد 😂❤️ممنون عزیز دل
وایییی من دیالوگ ها رو خوندم زوتر جای هیجانی برسههههههه🥺❤️❤️
☆☆☆
چشم زود مینویسم تا منتظر نمونید😊
شب بازم میزاری؟! 🥲
☆☆☆
میخواستم زودتر بدم ولی مهمون داریم نمیدونم بتونم زود بدم یا آخر شب
ولی میدم
اولیش که محمد به آراز میگه دومیش از زبون مهدیه سومیش احتمالا محسن به احسان میگه بازم احتمالا رسول یه اتفاقی براش افتاده بقیش هم یادم رفته😁
☆☆☆
ممنون که گفتی☺️☺️
••• چرا حرف نمیزنی هاااا؟مگه تو اونجا نبودی؟پس چرا بهم گفتی لغو شده قطعا محمد ••• ای بابا این همه دارو واسه یه درد ساده؟منصفانهاس؟ مهدی ••• باید خودمون بریم دنبالش،سریع آماده بشید بچه ها خیلی دیر شده محمد ••• تو زمان غیبت من تو پرونده رو پیش ببر،قول میدم داداشتو بهت برگردونم،قسم خوردم محمد خطاب به داوود ••• خدایا الان به کدوم دردم برسم قربونت برم؟دنبال کدومشون بگردم؟کجای این شهرُ برگردم تا پیداشون کنم.. خدااااا محمد ••• مراقب باااااش نمیدونم😀 ••• سیلی محکمی که بهم خورد مزه شور خون تو دهنم پخش شد رسول ••• تو چرا منو ول نمیکنی؟بابامی درست ولی قرار نیست که همش هر چی میگی من بگم چشم؟یکمم تو به علایق من توجه کن آراز ••• هیچوقت فکر نمیکردم به اینجا برسم،اینکه شماها چقدر فرق دارید آراز ••• قطعا که تو سایت نفوذی داریم محمد،حواست باشه آقای عبدی ••• آقا یعنی میگید نفوذیِ؟ رسول ••• با صدای بلند بوق ماشین از فکر بیرون اومدم فرصت هیچ واکنشی نداشتم و تنها فرمان مغزم پیچیدن به یهوری بود رسول ••• شروع عملیات.... محمد ••• تصادف کرده حالش خوب نیست درمورد رسول ••• دیگه نمیتونستم تحمل کنم،دردم اونقدر زیاد بود که اجازه حرکت نمیداد،چشمامو بستم و سیاهی.... بازهم رسول
☆☆☆
همش شد رسول و محمد که😂