نویسنده جان ما اومدیم رمان بخونیم، نه اینکه فشار خونمون بره بالا. 😭🤝#SA
•••♥︎•••
همیشه یه چی کنارتون باشه چون بدتر از اینم هست🦦🙄
وای قلبم برای حامد و رسول مچاله شد... اون لحظه که حامد گفت «بچهم اونجاست» واقعاً درد داشت. 🥺💔#SA
•••♥︎•••
فقط حامد...
گفتم که مظلومه بچه🥺🙂
رسول یه روز از نگرانی دق مرگمون میکنه، این بچه چرا اینقدر خودسره؟! 😐💔#SA
•••♥︎•••
بدبخت حامد چی میکشه از دستش😢
گوشت پاش کنده شد و هنوز نگران ناراحتی محمد بود... رسول واقعاً دل آدمو میسوزونه. 😭#SA
•••♥︎•••
آخه میدونه واکنش محمد بدتر از زخم سگه☺️🦦
پارس سگ و رسیدن محمد و حامد به نظرم یکی از استرسزاترین صحنههای رمان بود. 😭✨#SA
•••♥︎•••
واقعا...
مخصوصا اگه با تصویر سازی ذهنی خودم بخونید واقعا استرسش ۱۰۰۰ بود🙈🦦
حامد رو توی این پارت خیلی خوب نوشتی، نگرانی یه پدر کاملاً حس میشد. 🥺#SA
•••♥︎•••
حامد کلا خوبه🙊🥺
«باز چه بلایی سر خودت آوردی بابا؟» این جمله مستقیم خورد توی قلبم... 💔#SA
•••♥︎•••
انگار همیشه رسول دردسر داره🙂
محمد از نگرانی داشت دیوونه میشد ولی باز سعی میکرد حامد رو آروم نگه داره؛ مسئولیتش واقعاً سنگینه. 🥺#SA
•••♥︎•••
محمد بودن همه جا و هر رمانی سخته🥲
آخرش که رسول سرشو روی سینه باباش گذاشت اشکم دراومد. 😭🤍#SA
•••♥︎•••
آخ خدا🤌🏻
زنگار چرا هر پارت یه زخم جدید به قلب ما میزنی؟! 😭💔#SA
•••♥︎•••
از الان زخمها شروع شده؟؟؟!!🥲💔
رسول عزیزم، مدرک پیدا کردن به کنار، اول خودت سالم برگرد پسر. 😭#SA
•••♥︎•••
اصلا سلامتیش مهم نیست انگار