«باز چه بلایی سر خودت آوردی بابا؟» این جمله مستقیم خورد توی قلبم... 💔#SA
•••♥︎•••
انگار همیشه رسول دردسر داره🙂
محمد از نگرانی داشت دیوونه میشد ولی باز سعی میکرد حامد رو آروم نگه داره؛ مسئولیتش واقعاً سنگینه. 🥺#SA
•••♥︎•••
محمد بودن همه جا و هر رمانی سخته🥲
آخرش که رسول سرشو روی سینه باباش گذاشت اشکم دراومد. 😭🤍#SA
•••♥︎•••
آخ خدا🤌🏻
زنگار چرا هر پارت یه زخم جدید به قلب ما میزنی؟! 😭💔#SA
•••♥︎•••
از الان زخمها شروع شده؟؟؟!!🥲💔
رسول عزیزم، مدرک پیدا کردن به کنار، اول خودت سالم برگرد پسر. 😭#SA
•••♥︎•••
اصلا سلامتیش مهم نیست انگار
دلم برای حامد خیلی سوخت، هر جملهای که میگفت پر از ترس از دست دادن رسول بود. 🥺#SA
•••♥︎•••
پدرِ مظلومه رمان❤️🩹
اونجایی که محمد گفت «اگه تا یه ساعت دیگه نیومد خودم میرم داخل» خیلی قشنگ نگرانیشو نشون داد. 🥹#SA
•••♥︎•••
دوست داشتم محمد بره بعد یه ساعت..ولی یهو تصمیممو عوض کردم😅
حامد و محمد هر دو داشتن از استرس میمردن و رسول هنوز دنبال مدرک بود. 😐😂💔#SA
•••♥︎•••
رسوله دیگه...
چه انتظاری داشتی ازش اخه😂
هر بار فکر میکنم رسول عاقل شده، یه حرکت جدید از خودش رو میکنه. 😭#SA
•••♥︎
اصلا همچین فکرینکن
رسول جونم، یکم کمتر قهرمانبازی دربیار. 🥲#SA
•••♥︎•••
فکر کنم رسول فکر میکنه خیلی قهرمانه😂
زخم پای رسول درد داشت، ولی دلش از ناراحتی محمد بیشتر درد میکرد. 💔#SA
•••♥︎•••
محمد براش مهمتر از خودشه چون🥲
آخه اون سر گذاشتن روی سینه باباش چی بود؟! قلبم ترک خورد. 😭🤍#SA
•••♥︎•••
🤌🏻💔🛐