→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁶⁸پارتღ
#محمد
یه لیوان چایی ریختم و گذاشتم جلوش،خودمم روبهروش نشستم
محمد:رسول چرا خودتو باختی؟مگه اولین باره؟
سرشو انداخت پایین و با انگشتهای دستش بازی کرد
محمد:یه تهدید سادهاس،بهش فکر نکن نمیزاریم اتفاقی برای علیرضا بیفته
رسول:آقامن وقتی برای بار اول قدم گذاشتم اینجا گفتم خب رسول تو دیگه اومدی اینجا برای رسیدن به یه هدف که مشترکه ...آقا این هدف یادم نرفته هنوز،محکمتر هم شده...خودمو خانوادهام فدای این خاک و هدف...دیشب بعد از حرف زدن با شما و بابا فهمیدم خیلی دیگه دارم لوس میشم😅 ولی برای شما و سعید و علیرضا نگرانم
محمد:محسن قشنگ دیشب تورو ساخته فرستاده پیش من...آفرین آفرین خوشم اومد
رسول:آره دیشب باید میرفتم پیش بابا،سرکار بود دیگه خودم رفتم اونجا باهم حرف زدیم تو ماشین همونجا هم خوابم برده بود
محمد:درکت میکنم این همه استرس و نگرانیُ،ولی این به کارت آسیب میزنه رسول،سعی کن زیاد بهش فکر نکنی
رسول:قبلا اینطوری نبودم که سر هرچی استرس و دلشوره بگیرم،همش حس میکنم از افسردگی و قرصهاییِ که میخورم
محمد:بخاطر فکر و خیال الکیِ رسول،زیاد توجه نکن بهش
رسول:چشم،حالا با این سه روز دیگه چیکار کنیم؟
محمد:فعلا آقای عبدی نیستن اومد حرف میزنم ببینم چی میگن...رسول برای توام آشنا بود اون فرد؟
رسول:اونجا انقدر ذهنم درگیر بود اصلا دقت نکردم،بعدم فقط چشمش معلوم بود دیگه
محمد:ولی برای من خیلی آشنا بود...اونجوری هم نه که خیلی دیده باشمش،حس میکنم قبلا یه جا این چشمهارو دیدم
رسول:خیلی ذهن خوبی داریدا،همهچی یادتون میمونه
محمد:حالا تو چشم نزن منو
رسول:😂
محمد:چاییتو بخور سرد شد
رسول:من همش میام پیش شما شکلات بخورم تموم شد؟
محمد:نه تموم نشد،نمیارم که دندونت خراب نشه
با حرفم خندید و منم بلند شدم و شکلات آوردم
☆☆☆
#داوود
روز بعد
امروز سانی و پناهی دعوتمون کردن به خونهشون دقیقا اون ویلا که هیچکس از وجودش خبر نداشت جز سانی و پناهی
وقتی رسیدیم یه نگاه به ویلا انداختم بزرگتر از ویلای قبلی که مهمونی گرفته بودن،بود
پناهی:خب خوشاومدید بچهها
رفتیم داخل ویلا،چندتا خدمتکار خانم اومدن و خوشآمد گفتن بعد با دستور پناهی رفتن
پناهی:خب خوشاومدید بچه ها بیاید بشینید یکم حرف بزنیم و یه چی بخوریم
نشستیم جای تعجب داشت که چرا به کامران نگفته بودن و فقط منو آراز باید میومدیم اینجا
پناهی گفت که برامون قهوه بیارن
پناهی:خب خواستیم که بیاید اینجا دلیل داشت،از این به بعد شما دیگه لازم نیست توی شرکت کار کنید و اینجا مشغول به کار میشید
آراز:اینجا خانم؟چرا اخه
سانی:اینحا طبقه دوم تمام تجهیزاتی که نیازه هست...باید هرچیزی که راجب کسایی که میگیم پیدا کنید،سه نفرن یکیشون آدرس خونهشو پیدا کردیم جز دونفر اونا پیدا میکنید هرچی میتونید ازشون پیدا کنید،میدونم که میتونید پس نه نیارید
میدونستم منظورش از اون سه نفر محمد و بچههان ولی باید طبیعی رفتار میکردیم
سوال پرسیدن منو آراز شروع شد
داوود:خب این سه نفر کی هستن؟
پناهی:کسایی که چوب میزارن لای کار ما
آراز:میشه درست بگید ما چیو باید پیدا کنیم؟
سانی:خانوادههاشون،محل کار،دوستاشون
داوود:حالا برای چی میخواید اینارو پیدا کنید؟
مشکیپوش:بهشما مربوط نیست
با صدای طرف برگشتیم که دیدم دوباره اون فرد سرتاپا مشکی اومد و کنار پناهی نشست
نباید همینجوری ساده قبول میکردم این بدتر باعث شکشون میشد،میدونستم سانی و پناهی بهمون اعتماد دارن ولی این فردُ که نمیشناختم پس نباید ریسک کرد
داوود:شما از ما یه کار میخواید باید بدونیم چیه دیگه نه؟
مشکیپوش:پیدا کردن یه سری آدم
داوود:خب نباید بفهمم اینا کیان؟
مشکیپوش:ماموران.پیدا کردن اینا الکی نیست ولی با تعریفی که نسیم و سانی ازتون کردن میتونم اعتماد کنم و این کار محرمانه رو به شما بسپارم،البته که توی امتحانتون هم قبول شدین
آراز:چه امتحانی
مشکیپوش:وقتی توی شرکتم یکی کار میکنه باید مراقبش باشم دیگه
این آدم بدجور داشت ذهنمو قلقلک میداد،واقعا این یارو کیه؟
داوود:در عوض چی به ما میرسه؟
مرده بلند زد زیر خنده
مشکیپوش:نه خوشم اومد زرنگی،از همون اول میخوای میخُ محکم بکوبی
داوود:بلاخره باید در قبال کار خطرناکی که میکنیم یه چیزی هم بدست بیاریم دیگه
پناهی:نگران نباشید بچهها پول خوبی گیرتون میاد
آراز:پیداشون کنیم که چی بشه؟میگید ماموران خب..
مشکیپوش:اون به شما ها مربوط نیست،کاری که گفتم انجام میدید آخر کار تمام پولتونو میگیرید
داوود:باید یکم فکر کنیم
مشکیپوش:باشه فکر کنید،فقط جواب منفی مساوی با مرگتونِ،خواستم که بدونید
بلند شد و دوباره رفت طبقه بالا،وسط پلهها ایستاد و سانی رو مخاطب قرار داد
مشکیپوش:دو روز دیگه برو سراغ نفر اصلی یه زهرچشمی ازش بگیر،تا بفهمن شوخی ندارم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:حالا دیگه مطمئن شدین آراز نیست🙃
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
دایگو👆🏻
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
ابزارک👆🏻
https://harfeto.timefriend.net/17701822568645
ناشناس قدیمی😂👆🏻
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
مهدیجان
بهراستیاعوذباللهمننفسی!
کهتورادرمیانتمامداشتههایمگمکردم،
درحالیکهتوسختمرادرآغوشتمیفشاری...❤️
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 #امام_زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
#نیمه_شعبان