(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هجدهم💛
#محسن
محسن:راستش این انگشتر رو همون دکتر مرضیه به من داد
زینب:دکتر مرضیه؟
محسن:آره
زینب:آخه واسه
محسن:خواهش میکنم وسط حرفم نپر زینب جان
من که واسم سخته گفتن این حرفا تو سختترش نکن
زینب:خیله خب ببخشید شما بفرمایید
محسن:راستش زینب....چطوری بگم بهتون.... من.... من
حامد:وا دایی چرا اینجوری حرف میزنی؟خب بگو چیشده دیگه
رضا:اگه فقط با زینب حرف داری میخوای ما بریم؟
محسن:نه نه نه.. همتون باید باشین
علی:خب دایی بگو دیگه جون به سر شدیم
حامد: میگن جون به لب شدیم پروفسور😐
علی: کافی نبود همون قبلیه؟
رضا: شما دودیقه نمیتونید ساکت باشید؟
علی وحامد:خیر
محسن: پس لطفا.....
علی:غلط کردیم دایی.. شما حرفتو بزن😂
بدجور عصبیم کرده بودن این دوتا یه اخم واسشون کردم و برگشتم به سمت زینب
محسن:راستش بهم گفت که یعنی..چطوری بگم.. از اون جراحی که انجام داده بود دکترش ، یکی زنده مونده
زینب:چی داری میگی؟نمیفهمم
محسن:یعنی وقتی که اومد و گفت هر دوشون فوت کردن یعنی هم بچم و هم مرضیه مردن ولی این اشتباه بود
زینب:زندن؟؟؟😳
محسن:نه
زینب:ای بابا محسن زیر لفظی میخوای تا حرف بزنی؟ خب بگو دق کردم
محسن:بچم زندست
زینب:چییی؟ کی زندست؟
علی: دایی میشه یه بار دیگه بگی؟
رضا:چی میگی محسن؟ خودم کنارت بودم
محسن: ازم گرفتنش.....۲۷ سال ازم دور بود
بعد از این همه سال فهمیدم زندست
••••••••••••
حامد آب قند به دست اومد
ازش گرفتم و به زینب دادم
محسن:خوبی؟
زینب:🥺
حامد:مامان خوبی دورت بگردم؟ بیا اینو بخور یکم حالت جا بیاد
یکم از آب قند خورد
محسن:اشکاتو پاک کن عزیز من
زینب:اشک شوقِ داداش
محسن: باشه
علی:آقا من تو کَتَم نرفت
حامد:داداش جان چیزه عجیبی نیست که
علی بالشت رو از پشتش برداشت و پرت کرد
که حامد جاخالی داد خورد به من
حامد:🤣
علی:ای وای دایی ببخشید این جنس خراب جاخالی داد
محسن:علی این چه حرفیه
علی:غلط کردم
حامد:دایی اسم پسرت چیه؟
محسن:رسول
علی: رسول؟.. تو فامیل ما رسول نداشتیم
حامد:آره، ولی به امیرحسین و احسان نمیاد
زینب:داداش فردا میاریش ببینمش؟
محسن:تازه فردا میخوام برم بیارمش خونه
رضا:خب کی میری؟
محسن:بهش زنگ زدم گفت که صبح
رضا:خب پس صبح که میاد شب بیارش اینجا
علی:آره
حامد:دایی ازدواج کرده؟
محسن:آره
علی:جدی؟نه بابا
حامد:تکبیییر بلاخره یه پسر تو فامیل ما ازدواج کرد😂
علی:حالا دایی عروسی گرفته یا هنوز نامزدی؟
محسن:بچه اش ۳ سالشه
حامد:جااااانم؟😳
زینب:راست میگی داداش؟
محسن:دروغم چیه نصف شبی
علی:دایی اسمش چیه؟
محسن:علیرضا
علی:وای خدااا علی داره..حامد دلت بسوزهههه
حامد:رضا هم داره که بابامه😝
محسن:خدایا..رضا چرا این بچه های تو عقل کَمَن؟؟؟
رضا:محسن جان خودت فهمیدی حتما بهم بگو
علی و حامد:بابااااا😐
رضا:خب حالا ببخشید، زینب جان خوبی؟
زینب: آره خوبم
علی:دایی اسم خانمش چیه؟
محسن:عاطفه
حامد: وای یعنی شما فردا میرین خودشو زن و بچه اش رو میارین؟
محسن:نه
زینب:نه؟
محسن:فقط میرم رسولو علیرضا رو میارم
علی:پس خانمش چی؟
محسن:چند ماه پیش فوت کرده
حامد:الهی چرا؟
محسن:تصادف کرده
زینب:بمیرم الهی
محسن:اصلا یادم رفت بهتون بگم.. رسول همسرش رو نزدیک به۷ ماه پیش از دست داده ولی خب انگار هنوز نمیتونه با این موضوع کنار بیاد و عزا داره.. یکمم حال روحیش خوب نیست
رضا:منظور؟
محسن:میگم اگه اومد اینجا یا اصلا دیدینش اصلا راجبه همسرش حرفی نزنید نپرسید چرا مشکی پوشیده چون همیشه مشکی میپوشه🖤
زینب:ای بابا سر جوونی آخه
محسن:دیگه عمر دست خداست
علی:دایی عکس علیرضا رو نداری؟
محسن:چرا دارم
علی: بده بده بده😍
محسن:از ذوق نمیری بچه، بیا گوشیم
علی:حامد بده
حامد:اول خودم
علی:بزرگتری گفتن کوچیک تری گفتن
حامد:صبر کن....وای خداااا چقدر خوشگله
علی:ببینمممم
محسن:هیییس بابا ساعت۱۱ونیم شبه
علی:نزار با همین عصا آویزونت کنمااا
محسن:عه علی! حامد خب برو کنارش باهم ببینید
حامد:خیله خب بیا
علی:ای جان دلمممم، چقدر خوشگله این
محسن:چشم نزنید بچمو
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆
پ.ن: ذوق یه پدربزرگ رو درک کنید😍😂
خیلی باحاله یه شبه بابابزرگ بشی🤣
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و نوزدهم💛
#علی
خیره شده بودم روی عکس پسر بچه شیرین و بانمک
خیلی خوشگل و دوست داشتنی بود
جوری که دوست داشتم الان کنارم بود تا بغلش کنم و کلی بوسش کنم
زود گوشیم رو برداشتم و عکسش رو واسه خودم ریختم
علی:دایی از پسرت عکس نداری؟
محسن:نه
علی:خسته نباشی.. دایی جان باید حداقل یه عکسی از پسرت داشته باشی یا نه؟
محسن:تو لازم نیست بهم بگی جوجه رنگی.. بخاطر حساسیت های شغلش نمیشه ازش عکس گرفت
علی:دایی نمیشه الان بری بیاریش؟
محسن:کیو؟
علی: رسولو علیرضا
محسن: از وقت خوابت گذشته
علی:عه دایی..خب زنگ بزن بهش حداقل صداشو بشنویم
محسن: علی این وقت شب؟ خوابه شاید
علی: خب بیدار بشه چی میشه مگه
محسن: خودت بفهم چی میشه
علی: دایی میگم نمیشه هیچ جوره بیدارش کرد؟
محسن:خیر
علی:تشکر😐
گوشی دایی زنگ خورد احسان بود
علی: دایی احسانِ
محسن:بده
علی:دایی من با این پا؟
دایی پاشد اومد کنارم و گوشی رو گرفت
این حامدم که رفت تو آشپزخونه مثلا میوه بیاره
انگار رفته میوه پرورش بده انقدر که لف میده
گوش سپردم به حرفای دایی
چون کنار دایی بودم صدای احسانم شنیدم
محسن:جونم بابا؟
احسان:کجایی؟
محسن:خونه عمه زینبم
احسان:گفتی؟
محسن:آره
احسان:جدی؟ چیشد؟
محسن: آره.. هیچی چی میخواستی بشه؟
احسان: یعنی هیچ حرکت غیر منتظرهای پیش نیومده؟
محسن:ذوق کردن
احسان:الهی
با فکری که به سرم زد زود به سمت دایی چرخیدم و گفتم
علی: دایی دایی به احسان بگو بیاد
محسن:الان میخوام برم بعد بگم بیاد؟
رضا: راست میگه دیگه بگو بیاد یکم دور هم باشیم
محسن:رضا به ساعت نگاه کردی؟
زینب:وا داداش چه ربطی داره..بگو بیاد دلم براش تنگ شده
محسن:ماشینو من آوردم الان چطوری بیاد آخه
علی:دایی بهش بگو الان واسش اسنپ میگیرم
محسن:از دست شماها
علی:دایی زود باش
محسن:خیله خب..احسان بابا؟
احسان:جانم؟
محسن:الان علی واست اسنپ میگیره بیا اینجا
احسان:بابا من خوابم میاد خستم
گوشی رو از دست دایی گرفتمو گفتم
علی: زر زر نکن زود اومدیااا..به ما که میرسه خوابش میاد آقا..بعدم اومدی ۲ کیلو شیرینی باید بگیری
احسان:سلام😐
علی:علیک
احسان:بابا علی به جان بچه نداشتت خوابم میاد
علی:من نمیدونم در حال مردنم بودی باید بیای
اصلا از صبح چیکار کردی که انقدر خسته ای؟
احسان:تر باشه خشک؟
علی:چی؟
احسان:دیوونه شیرینی
علی:آها احسان هوس شیرینی خشک کردم
احسان:باشه
علی:الان واست میگیرم
احسان:خودم بلدما
علی:گفتم میگیرم رو حرف بزرگترت حرف نزن پرو
گوشی رو قطع کردم دادم به دایی
برای احسانم اسنپ گرفتم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#احسان
ای خدا لعنتت کنه علی من خستم
دلم میخواست از خستگی بیهوش بشم و تا چند روز هم بهوش نیام
از جام بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه
خب من الان خیلی گرسنهام این علی هم که اسنپ گرفت ای خدا
زود از کابینت چند تا دونه بیسکویت برداشتم و خوردم
یه نگاه به خودم کردم دیدم لباسم خاکیه
باید باشه انقدر خودمو مالیدم به انبار و کوفت و درد که خاکی شدم
زود رفتم تو اتاق و لباسمو عوض کردم
گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود
جواب دادم و به راننده گفتم یه دقیقه صبر کنه تا بیام
موهام خیلی ژولیده بود یه شونه هم بهش کشیدم
اومدم بیرون ولی قبل از اینکه برم پایین در اتاق رو باز کردم
خیلی از سلیقه خودم خوشم اومد
کل اتاق رو پر کرده بودم از اسباب بازی
فقط یه تخت کم داشت که اونم فردا صبح میرسید و این اتاق تکمیل میشه
درو بستم و زود رفتم پایین
سوار ماشین شدم و راننده راه افتاد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:اتاق درست کرده واسش😍☺️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و بیستم💛
#احسان
علی بهم پیام داده که کرایه رو حساب کرده
وقتی رسیدم تشکر کردم پیاده شدم
جعبه شیرینی به دست رفتم زنگ زدم
خوب شد یه شیرینی فروشی پیدا کردم وگرنه هیچ جا باز نبود
صدای عمه از آیفون شنیده شد آخ چقدر دلم تنگ شده بود واسش
احسان:الهی من فدای عمه مهربونم بشم
زینب: خدانکنه عزیزم بیا تو
احسان:چشم
درو زد زود رفتم بالا
عمه جلوی در منتظرم بود
زود رفتم و بغلش کردم
احسان:سلااام عمه جونم
زینب: سلام عزیزکم، خوبی؟
از بغلش بیرون اومدم و گفتم
احسان: مگه میشه شمارو دید ولی خوب نبود؟
زینب: خداروشکر، بیا تو
رفتم تو به همه سلام کردم
آخر هم نشستم کنار عمه
علی:لوسی مگه نه؟
احسان: برو بابا انقدر خوابم میاد
حامد:اصلا خوابت نمیاد چرت نگو
احسان:ولی من خوابم میاد، راستی بابا شما کی اومدین؟
محسن:یه ساعت پیش
احسان:تو یه ساعت گفتی؟
علی:بله گفت
حامد:راستی مبارکه
احسان:قربونت
علی:اصلا یادمون رفت به دایی تبریک بگیم😂
همه:😂
محسن:اشکال نداره
علی: احسان شیرینی فروشی از کجا پیدا کردی؟
من شوخی کردم باهات
احسان:بازور پیدا کردم اونم از محله خودمون
حالا خوب شد از همونجا گرفتم من میخواستم بیام از اینجا بخرم ولی بسته بودن
محسن:ساعتو نگاه کردی؟
احسان:خب میگم دیگه اونجا باز بود البته میخواست ببنده با هزار زور و التماس صبر کرد
زینب:زحمت کشیدی عزیزم
احسان:وظیفه بود
علی: احسان این داداش جدیدت الان خوابه؟
احسان: رسولو میگی؟
علی:اوهوم، میشه بهش زنگ بزنی؟
رضا: وا خب علی شاید خواب باشه
احسان:نه خواب نیست من اومدنی بهش زنگ زدم ولی گوشیش اشغال بود
حامد:خب الان زنگ بزنن ببین برمیداره
احسان:باش
شمارشو گرفتم و گذاشتم روی بلند گو
بعد از چند بوق برداشت و صدای خسته اش پیچید توی خونه
احسان:سلام چطوری؟
رسول:سلام خوبم
احسان:وا تو چرا انقدر بیحالی؟
رسول:خستم
احسان:تو خونه گرفتی خوابیدی دیگه سایتم که نرفتی
رسول:این برادر زاده شما از آدم صد برابر سایت کار میکشه
احسان: درباره برادر زاده من درست حرف بزنا😂
رسول: وای دیوونم کرد امروز
احسان:واسه چی؟ اصلا کجاست؟
رسول:احسان میشه قطع کنی؟
احسان:خیر
رسول:وای خدا.. باور کن خستم، خوابم میاد بعدم یه ساعت که بچه ها زنگ زدن نذاشتن بخوابم حالام تو؟
احسان:تعریف کن امروز چیشد؟ سریع
رسول: از دست تو😕
احسان:ببین از من که خسته تر نیستی، ولی یه آدم خیلی مریض منو بیدار کرد و نذاشت بخوابم منم نمیزارم بخوابی😂
رسول:به من چه آخه؟
احسان:تعریف کن دیگه
رسول:فردا مگه قرار نیست همدیگر رو ببینیم؟
احسان:بگو
رسول:ای خدا، امروز گفتم فقط فقط واسه علیرضا باشم هر چی اون گفت بگم چشم
تا ظهر بازی کردیم بعدش هم که گیر داد منو ببر پارک ولی همون موقع مهرداد زنگ زد بهش گفتم میخوام برم پارک گفت که ظهره خطر داره
بعد من باید میرفتم واسه علیرضا یکم خرید میکردم به مهرداد گفتم بریم پاساژی چیزی
رفتنی ترافیک شد و یک ساعت که اونجا گیر کردیم بعدش هم که خریدمون دیر شد وقتی اومدیم شب شد علیرضا رو پارک نذاشت بره مهرداد بعد با من قهر کرد😐
احسان:قهره الان؟😂
رسول:آره
احسان:خب ادامه
رسول:هیچی اومدیم خونه چپ میرفت راست میرفت یه میزد به زانوی زخمی من
احسان:وا خب واسه چی؟ الان خوبی؟
رسول:آره خوبم
احسان:خب
رسول:بعدش اومده تمام اسباب بازی های اتاقش رو خالی کرده وسط
اونارو جمع کردم باز اومد ریخت دیگه جون نمونده واسم از ترسم در اتاقش رو قفل کردم که باز نره بریزه
احسان:🤣
رسول:الان جاشه یه چیزی بگم؟
احسان:نه نه نه اصلا مکان مناسبی نیست، الان علیرضا کجاست؟
رسول:پیشه آقاجونم
احسان:آها
چند ثانیه سکوت بینمون ردوبدل شد
نگاهم به عمه افتاد که داشت اشک هاشو پاک میکرد
رسول:من برم؟
احسان:برو داداش
رسول:سلام برسون
احسان:چشم
رسول:شب بخیر
احسان: شبت بخیر
گوشی رو گذاشتم روی میز و برگشتم سمت عمه
احسان: چرا گریه میکنی؟
زینب:چیزی نیست عزیزم
محسن:خب دیگه خواهر من بسته گریه کردی
زینب:باشه
محسن:ممنون، احسان پاشو بریم من خستم
احسان:بابا تازه اومدما😐
رضا:محسن بزار بچه ۵ دیقه از اومدنش بگذره بعد
محسن:من دیشبم نخوابیدم پشت فرمون بودم
حامد:خب دایی اینجا خواب
احسان:راست میگه، منو اینا نذاشتن بخوابم تا صبح نمیزارم بخوابن 🤣
علی:شرمنده من فقط بتونم یه ساعت میتونم بیدار بمونم
احسان:عمرا، تا صبح
حامد:راست میگی نمیتونه
احسان:واسه چی
حامد:چون یه ساعت دیگه باید قرص بخوره که اونم خواب آوره
احسان:چرا بهت از این قرصا داده آخه
علی: تو شربت برای سرماخوردگی میخوری خوابت نمیگیره؟ 😁
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:اینبار شما پ.ن رو بگین😊
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و بیست ویکم💛
#احسان
علی: تو شربت برای سرماخوردگی میخوری خوابت نمیگیره؟
احسان:نه
حامد:ولی علی تازه مسکن خوردی نیازی نیست بخوریا
علی:چه بهتر انقدر قرص میخورم فکر کنم دو روز دیگه زخم معده بگیرم
حامد:خدا نکنه
علی:میگم از رسول بیشتر بگو
احسان:باشه فقط یه چیزی
حامد:چی؟
احسان:الان که همه رفتن خوابیدن من گشنمه
حامد:خب زودتر بگو بزار الان میرم یه چیزی میارم بخوری،علی آقا شمام میخوری دیگه؟
علی:میل ندارم
حامد:نزار دهنم باز بشه عزیزم
احسان:مگه شام نخوردی؟
حامد:نه
احسان:واسه چی؟ من گفتم کار دارم تو چی؟
حامد:میبینی احسان امروز که ناهار نخورد آقا شامم نخورد گفت من پام درد میکنه کلا امروز یه صبحونه خورده همین
علی:حامد جان عصر شما رفتی بیرون مامان برام غذا آورد
حامد:در جریان هستم ولی چند قاشق؟
احسان:میشه دعوا نکنید؟ من گشنمه یه چیزی بیار من بخورم بعد به دعواتون ادامه بدین
حامد:باشه..غذا از شام مونده یکم الان گرم میکنم فقط باقالی پلو میخوری؟
احسان:تو بگو سنگ
حامد:در اون حد گشنه ای؟
احسان:باور میکنی ناهارم نخوردم؟
علی:چیکار میکردی؟
احسان:وای بزار تعریف کنم
حامد:نگو نگو بزار من بیام بعد
احسان:باشه
حامد که رفت آشپزخونه علی هم از مبل بلند شد
زود رفتم سمتش و کمکش کردم
احسان:کجا میری با این پا؟
علی:باید هر چند ساعت یک بار یکم راه برم
احسان:آخه الان؟
علی:خیلی وقته نشستم داداش اون دوتا عصای منو بدی حله
احسان:تعادل داری من ولت کنم؟
علی:آره
آروم ولش کردم و رفتم عصاهاشو آوردم به کمک اون چند قدم راه رفت حامدم غذا رو گرم کرد
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
پتورو کشیدم روی علیرضا
به قول آقاجون من طاقت دوری از علیرضا رو ندارم
وقتی که فهمیدم خوابیده رفتم آوردمش کنار خودم
گوشیم رو برداشتم امشب حسابی خسته بودم ولی خب بعد از گوش دادن به صداش میخوابم
اول یکم آب خوردم و بعد کنار علیرضا نشستم
پتو رو کشیدم روی پاهام
گوشی رو روشن کردم و ویس هارو آوردم
گوشی رو گذاشتم کنار گوشم
[ عاطفه:سلام رسول جان خسته نباشی عزیزم]
ویس بعد
[ عاطفه: رسول میشه امشب یکم زودتر بیای؟ هم که خودت در جریان هستی امشب چه خبره و اینکه میخوام یه چیزه خیلی مهمی بهت بگم که خیلی خوشحال میشی]
ویس بعد
[ راستی یه چیزه دیگه.. میدونستی خیلی دوست دار...]
صدای تصادف
گوشی رو فاصله دادم
ضربان قلبم بالا رفته بود
دستام میلرزید آخه چرا اینجوری شد؟
چرا توی کسری از ثانیه زندگیم سیاه شد؟
گوشی رو خاموش کردم دوست نداشتم روشن باشه
اگه روشن میذاشتم بمونه بازم وسوسه میشدم به گوش دادن صداش
دراز کشیدم و دست علیرضا رو گرفتم بوسه به دستاش زدم
از خدا ممنونم که علیرضا رو بهم داد
مطمئنم که اگه علیرضا نبود بعد از عاطفه یک دیقه هم نمیتونستم دووم بیارم
علیرضاست که منو سرپا نگه داشته فقط فقط علیرضا💔
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
با صدای هشدار گوشیم بیدار شدم
از جام بلند شدم و رفتم بیرون
همون اول چشمم به بچه ها افتاد که خوابیدن
علی که روی مبل خواب بود
حامدم که سرش روی شکم احسان بود
احسانم که بالشت نداشت
از دست اینا من سر به کدوم بیابون بزارم آخه
زینب:سلام داداش صبحت بخیر
محسن:سلام صبح بخیر اینا چرا اینطوری خوابیدن؟
زینب: دیگه چیکار کنم مگه حرف گوش میدن چند بار صداشون کردم بیدار نشدن
محسن:احسان..احساان
زینب:چیکارش داری بزار بخوابه
محسن: باید بریم خونه این آقا دوش بگیره
زینب:آها میخواین برین دنبال پسرت؟
محسن:آره دیگه
زینب:احسان خب اینجا میره حموم
محسن: باش
زینب:میگم میاریش اینجا؟
محسن:نه
زینب:واسه چی؟
محسن:معذبه خواهر من
زینب:خب باهاش حرف بزن شاید اومد
محسن:چشم..احسان.احسان پاشو دیگه خستم کردی
احسان:بابا ولم کن جان عزیزت بزار بخوابم
محسن:پاشو مگه تو نمیخواستی بری دوش بگیری؟
احسان:واسه چی؟
زینب:😂
محسن:بچم از دست رفت،مگه قرار نیست بریم رسولو بیاریم
احسان:اَه ولم کن بابا رسول کیلو چنده
محسن:منو زینب باهم میریم پس،دلتنگی جنابعالی برای علیرضا هم به قول خودت کیلو چنده
احسان یه دفعه بلند شد و گفت
احسان:نه نه غلط کردم من علیرضا میخوام
حامد:ای خدا لعنتت کنه احسان اِی با حرمله مشهور بشی ایشالا
احسان:گمشو،بابا من علیرضا رو میخوام
زینب:احسان جان یکم آروم علی بیدار نشه
حامد:چرا مامان؟ نکنه باز درد داشت؟
زینب:آره صبح پاشدم دیدم بیداره گفت اصلا نخوابیده
حامد:ای بابا
محسن:چیزیت نشد تو؟
حامد:نه خوبم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:یاد این تیکه از شعر افتادم
[ دِگَر بعد تو عاشقی ممنوع
زندگی ممنوع••••!!!!!💔 ]
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و بیست و دوم💛
#محسن
احسان:هوی حامد خودت با حرمله..
حامد:به عواقب بعدش هم فکر کردی که میخوای جملهات رو ادامه بدی؟
احسان:سکوت اجاره کن
محسن:احسان جان پاشو
احسان:باش
احسان پاشد رفت تو اتاق.. نزدیک علی شدمو پتو رو مرتب کردم
حامد: من آخر از دست این علی خودمو میکشم
محسن:چرا؟
حامد:چرا داره دایی؟ آخه من نمیدونم علی و عملیات؟
محسن: اتفاقیه که افتاده حامد جان.. انشالله که بهتر میشه توام یکم حواست بهش باشه
حامد:چشم
احسان:بابا چی بخریم؟
محسن:چی چی بخریم؟
احسان:رفتنی دنبالشون دیگه
محسن:آها موندم خودم
حامد:خب شیرینی بگیرین
احسان:زشت نیست؟ اولین باره بابا
حامد:خب یه کادو هم برای علیرضا بگیرین اینجوری خوبه ها
احسان:چی بگیریم؟
حامد:اسباببازی دیگه
احسان:خب بگو چی بگیریم؟
حامد:صبرکن یکم فکر کنم..اوووم🤔🤔
حامد یکم فکر کرد بعد یه دفعه دستاشو محکم زد به هم و گفت
حامد:یافتتتتممممم
علی:حامممد خفههه شوووو
حامد:آخ آخ گند زدم که
محسن:خوبی علی؟
علی:آره
احسان:میخوای بیا برو تو اتاق بخواب
علی:اگه بزارین اینجا هم میتونم بخوابم
محسن:بخواب دایی جان.. حامد پاشو برو سرکار پاشو
حامد:دایی حال ندارم
محسن:پس برو تو اتاق این بخوابه
حامد:یکمم هوای مارو داشته باش😐
محسن:پاشو ببینم بچه پرو
حامد:چشم
احسان:😂علی خوابید دعوا نکنید
حامد:کی خوابید این؟
محسن: وقت گل نی.. احسان دیر میشه قبلش هم باید برم سایت
احسان:باشه باشه
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
(چون طاقت ندارین سریع میرم چند ساعت بعد)
وارد کوچشون شدم احسان که از ذوقش نمیدونست چیکار کنه
به حرفای احسان واسه آینده علیرضا میخندیدم
آنقدر که احسان واسش فکر کرده رسول نکرده
نزدیک خونشون که شدیم پسر بچه ای رو دیدم شبیه علیرضا که داره گربه رو اذیت میکنه
محسن:اون علیرضا نیست؟
احسان:خودشه بابا وای خدای من چقدر جیگره
احسان درو باز کرد
محسن:درو ببند مگه نمیبینی ماشین درحال حرکته؟
احسان:بابا وایسا
محسن:بفرما
ماشین رو نگه داشتم احسانم پرید پایین
بدوبدو رفت سمت علیرضا
از ماشین پیاده شدم
احسان:سلام نفسممممم
علیرضا:شلام عمو احسان
احسان:الهی من فدای عمو گفتنت بشم
احسان، علیرضارو محکم بغل کرده بود
نزدیکتر رفتم
محسن:بچه خفه شد
از بغل هم بیرون اومدن
کنار پایه علیرضا زانو زدم و دستاشو گرفتم
محسن:خوبی دورت بگردم؟
علیرضا:شلام اوهوم خوفم
محسن:عزیز دلم
خودمم بغلش کردم.. سیر نمیشدم از این بغل
به احسان نگاه کردم انگار دلش میخواست دوباره علیرضا رو بغل کنه که البته حق هم داره
از بغلم بیرون آوردم و بهش گفتم
محسن:بابا رسول کجاست؟
علیرضا:اونجا
با دست اشاره کرد به خونه
محسن:ممنون عزیزکم
بلند شدم با یادآوری شیرینی و کادویی که واسه علیرضا گرفتیم به طرف ماشین رفتم جعبه شیرینی و کادو رو برداشتم
احسانم علیرضا رو بغل کرده تو هوا می چرخوند
دستم رفت روی زنگ در
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:استرس..
خیلی بده.. بدبختی همیشه هم با آدمه
ولی خب میشه مهارش کرد
بعضیا با جویدن ناخن.. بعضی ها هم با آب خوردن
ولی یه دسته از آدم ها هستن با پناه بردن به خدا و آیات نورانی قرآن آروم میشن..
اینارو گفتم تا بگم.. محسنم به عنوان یه پدر استرس داره ولی پناه برده به خدا🌷🙃
نعمتالهی/زنگارღ
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحَ
بچه ها توی این پارت گفتم با حرمله مشهور بشی
اینجا اول اینکه خب مزاح بود قسمت حرمله
و اینکه محشور درسته ولی من برای طنز کردن اون قسمت از رمان نوشتم مشهور گفتم که نگید غلط املایی داره😂🙄
#فدایی_علی
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و بیست و سوم💛
#احسان
علیرضا رو تو هوا می چرخوندم واون میخندید
بابا زنگ زد بعد از دقایق کوتاهی در خونه باز شد و یه مرد سن دار با چهره مهربون نمایان شد
فکر کنم آقاجون رسوله
محسن:سلام حاجآقا
آقاجون:سلام آقامحسن..خیلی خوش اومدین
احسان:سلام
آقاجون:سلام پسرم..خوش اومدی
احسان:ممنون
اقاجون:بفرمایید داخل.. بفرمایید
محسن:شرمنده مزاحمتون شدیم
آقاجون:مراحمید بفرمایید داخل
بابا یااللهی گفتو وارد شد
منم همینجور که علیرضا بغلم بود وارد خونشون شدم
خیلی حیاط قشنگو باصفایی داشتن
آخ خدا چقدر اینجا دارُ درخته
آقاجون:بفرمایید داخل
احسان:خونتون چقدر قشنگه
آقاجون:صاحبخونهای پسرم
خانمی هم که فکر کنم بیبی رسول باشه از خونه اومد بیرون
بعد از سلام و احوال پرسی های همیشگی
مارو به داخل راهنمایی کردن
رسول داخل خونه داشت قدم میزد و با موبایل حرف میزد
با ورود ما انگار تازه متوجه شد که قرار بود ما بیایم😐
رسول:عه سلام خوبین
محسن:سلام رسول جان
احسان:سلام الحمدلله تو چطوری؟
رسول: قربونت..بفرمایید بشینید
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
داشتم با سهیل حرف میزدم
دلم خیلی واسش تنگ شده بود
رسول:خب حالا شیرینی فوق لیسانس آقا سهیل رو کی میخوریم؟
سهیل:کی خونهای؟اونموقع میام بهت شیرینی میدم
رسول:عه؟ نه بابا فقط یه نون خامهای؟
سهیل:چی دوست داری بهت بدم داداش؟البته با مهرداد هم هماهنگ کن تا یه دفعه ای بدم بهتون
رسول: یه چیزی که خوب باشه
سهیل:😂خب شام بدم؟
رسول:من آخه شام میخورم؟
سهیل:خب به من چه داداش
رسول:یه چیزی باشه که قشنگ بهم بچسبه
سهیل:کافه ببرمتون؟
رسول:نوچ
سهیل:زهرمار
رسول:😂
سهیل:اصلا چرا من باید هر دفعه بهتون شیرینی بدم؟
رسول:چون.. وظیفه شماست.. راستی کار؟
سهیل:وای رسول ولم کن توروخدا
رسول:یعنی چی ولت کنم؟، بخدا من به جای پدر و مادرت از دست تو خسته شدم
سهیل:کار میخوام چیکار.. میخوام درس بخونم بابا
رسول:اَه اَه اَه چندِش.. خب هر کسی درس میخونه تا یه شغلی واسه خودش دستو پا کنه
سهیل:برو بابا کار چیه..صبح از ساعت۸ تا غروب باید جون بکنی
رسول:بعضی از کارها هم هست که ساعت کمی از وقت شمارو میگیره
سهیل:رسول از کار بدم میاد بگو چشم
رسول:مهرداد رو بندازم به جونت؟
سهیل:تو غلط میکنی..ببین مهرداد بهم زنگ بزنه من میدونم و تو
رسول:بابا بخدا دانشمندا هم درس میخوندن تا یه کاره ای بشن
سهیل:من فرق دارم
رسول:دلم به حال پدرت میسوزه
سهیل:لازم نیست بسوزه هنوز که از دستم خسته نشدن
رسول:بابا دوروز دیگه میخوای زن بگیری خب بیا یه کاری واسه خودت دست و پا کن
سهیل:آقا من میخوام درس بخونم اصلا هم به فکر زن و زندگی و کار نیستم
صدای زنگ خونه اومد چون آقاجون توی حیاط بود اهمیتی ندادم و به صحبتم ادامه دادم
رسول:بابا فوق لیسانس گرفتی بسته
سهیل:من میخوام تا فوق دکترا ادامه بدم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:انقدر بَدَم میاد از پسرای درسخون😐😐
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و بیست و چهارم💛
#رسول
رسول:بابا فوق لیسانس گرفتی بسته
سهیل:من میخوام تا فوق دکترا ادامه بدم
صدای یاالله کسی اومد چقدر صداش شبیه آقامحسن بود..آخ آخ خاک توسرم باز که گفتم آقا
در خونه رو بیبی باز کرد و بعد بابا و احسان اومدن گوشی رو فاصله دادم
رسول:عه سلام خوبین؟
بابا یه لبخند خیلی قشنگ بهم زد و گفت
محسن:سلام رسول جان
احسانم علیرضا رو بغل کرده بود بهم سلام کرد
رسول:بفرمایید بشینید
اومدن نشستن آقاجون و بیبی هم اومدن
رسول:سهیل بعدا همدیگرو میبینیم حرف میزنیم الان کار دارم
سهیل:باشه داداش
رسول:فقط اون یادت نره
سهیل:چی؟
رسول:شیرینی 😂
سهیل: ای خدا..باشه چشم
رسول:شوخی کردم باهات آقا دکتر
سهیل:هنوز که دکتر نشدم
رسول:نه دیگه خواستم اولین نفر باشم
سهیل:دمت چیز
رسول:بی ادب.. چیز چیه؟
سهیل:منظورم این بود که دمت گرم
رسول:خب درست بگو دمم گرم
سهیل:معذرت میخوام
رسول:آفرین..خب برم دیگه
سهیل:برو داداش..سلام برسون
رسول:چشم مراقب خودت باش
سهیل:شما بیشتر..یاعلی
رسول:علی یارت
گوشی رو قطع کردم و رفتم بهشون دست دادم و دوباره خوش آمد گویی کردم
کنار آقاجون نشستم
رسول:علیرضا بابا یه لحظه میای پیشم؟
علیرضا:نه
رسول:چقدر قاطع
احسان سرش رو انداخت پایین و آروم خندید
آقاجون:عه علیرضا باباجان بیا ببین چیکارت داره دیگه
علیرضا:قهلم
رسول:ولش کنید آقاجون..شب میشه دیگه
علیرضا:پیشت نمیخوابم
رسول:ولی دیشب که کنارم بودی
علیرضا:عهههه
آقاجون:اذیت نکن بچمو..خوبه خودت اومدی بردیش
رسول:آقاجوون😐
صدای خنده احسان اومد
احسان:😂 وای ببخشید توروخدا نتونستم جلوی خودمو بگیرم
رسول:اشکال نداره😂از دیشبه فقط دارم بهش میخندم
احسان:دیشب که داشتی حرص میخوردی؟
رسول:وای وای اصلا یادش میفتم حالم بد میشه
احسان:😂
علیرضا:نخند😢
رسول:داداشمه دوست داره بخنده
علیرضا:واسه منهههه
رسول:داداش منه بهت نمیدم
آقاجون:رسول خجالت بکش
رسول:چشم😂
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#احسان
علیرضا فکرکنم از دستم ناراحت شد که از روی پام بلند شد رفت توی آشپزخونه
بابا آروم نزدیک گوشم طوری که فقط خودم بشنوم گفت
محسن:خجالت بکش
احسان:😐
رسول: چه خبر از سایت؟
محسن:خبری نبود
رسول:میزم
احسان:آخ آخ رسول عجب حال میکنن با میزت بچه ها
رسول:من پام میرسه به سایت دیگه.. میدونم باهاشون چیکار کنم
احسان:لامصب چی داره اون میز که همه دنبالشن؟
رسول:حسادت برادر
احسان:اوکی گرفتم
رسول:هی.. داداشم داداشای قدیم
احسان:الان منظورت با من بود؟
رسول:نه بابا این بچه ها نامردا یه زنگ نمیزنن ببینن مُردَم،زندم
محسن:سرشون شلوغه آقارسول
رسول:وقت یه زنگم ندارن؟
بیبی:تو تازه دیروز اومدی پسرم بزار یکم بگذره بعد
حاجخانم سینی چایی دستش بود علیرضام چسبیده بود به پاهاشون
رسول زود بلند شد رفت سینی رو گرفت
رسول:مگه رسول مرده شما چایی میاری؟
بیبی:خدانکنه پسرم
رسول لبخندی زد و اول اومد و به بابا و من تعارف کرد بعدش هم به آقاجونش و بیبی
بیبی:رسول مامان جان برو از آشپزخونه اون ظرف شیرینی هم بیار یادم رفت بیارم
رسول:چشم.
علیرضا بابا میای باهم بریم؟
علیرضا:نوچ
رسول:بیا کارت دارم.. یه چیزی بهت بگم بعد بیا بازم
علیرضا:نمیخوام
رسول:از دست تو
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خجالتم خوب چیزیه😐🤣
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و بیست و پنجم💛
رسول رفت تو آشپزخونه
آقاجونِ رسولم، علیرضا رو نشوند روی پاهاش و آروم تو گوشش حرف میزد
هرچند یک بار علیرضا یه نمیخوامی میگفت که اونو فقط میشنیدم
بابا داشت با بیبی حرف میزد ولی انقدر که گیج علیرضا بودم اصلا حواسم به حرفای اونا نبود
چقدر این بچه بانمکه
بنظرم این بچه و رسول بتونن مارو دوباره به همون خانواده قبلی برگردونن
همون خانواده ای بشیم که وقتی مامان هم بود،بودیم
با صدای رسول به خودم اومدم و چشم از علیرضا برداشتم
رسول:احسان کجایی؟
احسان:ببخشید
رسول:بفرما
به ظرف شیرینی نگاه کردم بعد هم به رسول
احسان:ممنون نمیخورم
بدون هیچ حرفی ظرف رو گذاشت روی میز و گفت
رسول:من یه لحظه با احسان برم حیاط برگردم بااجازه
بیبی:بیرون هوا سرده رسول مامان جان
رسول: قربونت برم میرم خونه خودم
بیبی:باشه برو
دستمو گرفت و بلند شدم
بی اراده همراهش میرفتم بغض راه گلومو بسته بود..دلم واسه مامانم تنگ بود بدجور هم تنگ
به رسول حسودیم میشد خوشبه حالش که یکی رو داشت مامان صداش کنه.. روز مادر که میشد براش کادو بخره و بهش تبریک بگه نه مثل من، نه مثل منی که روز مادر برام روزِ...💔
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
بچه ها که رفتن بیرون علیرضا اومد و دستش رو جلوم دراز کرد توی دستش نصفه شیرینی بود
علیرضا:میخولی؟
لبخندی زدم و بغلش کردم روی پاهام نشوندمش
دست به موهاش کشیدم و گفتم
محسن:نوش جونت عزیز دل بابا خودت بخور
شیرینی رو گذاشت توی دهنش و با همون دهن پر گفت
علیرضا:بابالسول میدُفت تو بابابزلدِ منی؟
محسن:عزیز دلم.. آره
علیرضا:منو دوشت دالی؟
محسن:خیلی زیاد عزیزکم
علیرضا:بابا لسولم دوشت دالی؟
محسن:خیلی زیاد
علیرضا:نه
محسن:چی نه؟
علیرضا:دوشت نداشته باش
محسن:چرا قربونت برم؟
علیرضا:قهلم باهاش
محسن:چرا؟
علیرضا:منو نبُلد پالک
محسن:خب شب بوده.. اصلا خودم میبرمت
علیرضا:میبَلی؟
محسن:معلومه فقط یه شرطی
علیرضا:تی؟
محسن:برو آشتی کن با بابا رسول
علیرضا:باته😍
از پام پایین اومد و زود رفت بیرون
آقاجون:😂 این دوتا اصلا نمیتونن یه روز باهم قهر باشن
محسن:😄چقدر همدیگرو دوست دارن
بیبی:خیلی
یکم که گذشت و چایی هامونو خوردیم حاجخانم هم رفتن آشپزخونه حاجآقا رو بهم گفت
آقاجون:خیلی خوشحالم که شما رسولو پیدا کردین.. از وقتی که رسولو دیدم خیلی خوشحال شدم واقعا برق شادی رو تو چشماش میبینم
محسن:چی میشد زودتر پیداش میکردم
آقاجون:حکمت خدا بوده الان مهمه که به هم رسیدین
محسن:نمیدونم خدارو واسه این نعمتی که بهم داده چطوری شکر کنم
آقاجون:خدا تشکر لازم نداره آقامحسن..
راستش میخواستم باهاتون حرف بزنم راجبه رسول هرچی باشه قراره بیاد کنارتون
محسن:در خدمتم
آقاجون:از شرایط رسول که خبر دارین؟
محسن:بله
آقاجون:رسول این چندماه خیلی پیر شد.. اصلا انگار خسته شده از زندگی مطمئنم اگه علیرضا نبود رسول تا الان طاقت نمیآورد.. در کل دلم روشنه با اومدن شما به زندگی رسول وضع و اوضاعش بهتر میشه
محسن:امیدوارم
آقاجون:امیدت به خدا باشه پسرم..فقط بهت گفته قرص مصرف میکنه؟
محسن:قرص؟چه قرصی؟
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:صحبتی ندارم🙄🙄
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و بیست وششم💛
#محسن
با شنیدن کلمه قرص یه لحظه هنگ کردم
یعنی چی؟
محسن:قرص؟ چه قرصی؟
آقاجون:یکم آرومتر شاید بیبی بشنوه
محسن:چشم
آقاجون:راستش این مورد رو رسول به هیچکس نگفته حتی دوستاش و آقامحمد به هیچکس.. فقط من خبر داشتم که از این به بعد شماهم خبر دارین
محسن:چی؟
آقاجون: رسول چندوقته که قرص ضدافسردگی میخوره
محسن:چی میخوره؟؟؟
اقاجون:اروم باش پسرم نگران نباش اگه قرصاشو به موقع بخوره بهتر میشه
محسن:واسه چی افسردگی اخه؟
اقاجون:دیگه بعد از فوت عاطفه رسول اینطوری شده به منم نمیخواست بگه دکترش رفیقش بوده
محسن:خوب میشه؟
اقاجون:والا چه بگم این بچه خودش دوست نداره حالش خوب بشه وگرنه خوب شدنی که هست
سرمو انداختم پایین نمیدونم چرا دستام میلرزید
خدایا پسرم تو اوج جوونی باید قرص بخوره اونم چی؟ ضدافسردگی
پسری که بعد از ۲۷ سال تازه پیداش کردم افسرده شده و هیچ کس خبر نداره اینم باز مهم نیست
مهم اینه.. اینکه دوست نداره خوب بشه، آخه مگه میشه؟من تازه رسولمو پیدا کردم
خدایا بازم داری امتحانم میکنی؟
نمیتونم.. من نمیتونم از این یکی سربلند بیرون بیام💔😔
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
دست احسانو گرفتم آوردمش بیرون
هوا سرد بود واسه اینکه سرما نخوره احسان بردمش خونه خودم
درو باز کردم هدایتش کردم داخل
اشاره کردم به مبل و اونم بدون هیچ حرفی نشست
خودمم کنارش نشستم و گفتم
رسول:چیزی شده داداش؟
احسان:نه
رسول:ولی شده..خر نیستم که ندونم
احسان: چیزی نیست رسول بریم دیگه
رسول:نیاوردمت بیرون که بهم بگی چیزی نیست برادر جان.. بگو بهم قول میدم که دهم لقی نکنم
احسان لبخندی روی لبش نشست
خب فکر کنم یکم تونستم نفوذ کنم به دلش
رسول:داداشی بهم بگو باهم مشکلو حل میکنیم
احسان:چیزی نشده بخدا رسول
رسول:ولی من اون احسان شیطونو نمیبینم
احسان:شیطونم من؟
رسول:پیش من آره😂
احسان:دیوونه
رسول:اینم بگم که من پیش خان داداشم دیوونه میشم
احسان:احسان فدای اون داداش گفتنت
رسول:خدانکنه.. قشنگ معلومه داری بحث رو عوض میکنه فکر نکن خرم
احسان: چه علاقه ای به خر داری شما
رسول:خب حالا.. جواب بده
احسان:چیزی نیست بخدا فقط دلم واسه مامان مرضیه تنگ شد
رسول:اسم مامان مرضیه بوده؟
احسان:اوهوم
رسول:چه قشنگ.. یکی از القاب خانم
احسان:آره خیلی قشنگه
رسول:خدا رحمتش کنه
احسان:😔
رسول:چرا ناراحتی آخه
احسان:گفتم که دلم تنگ شده
رسول: بغض نکن دیگه داداش بخدا من گریه ام میگیره ها
احسان:ببخشید.. رسول خوش به حالت این همه سال هم پدر داشتی هم مادر.. حاج آقا برات پدری کرده و حاج خانم مادری هیچی کم نداشتی تو دنیا با وجود اونا ولی من..😔
رسول:ولی تو چی؟
احسان:من مادرم نبود رسول..حتی کسی نبود که واسم مادری بکنه.. ناشکریه اگه بگم بابا واسم هیچ کاری نکرده نه اون بنده خدا از همه چی زد تا مارو بزرگ کنه ولی خب اون هرچقدر هم برامون پدری کرده ولی هیچی جای مادر رو تو قلبمون نمیگیره
رسول:الهی دورت بگردم من
احسان:خدانکنه
رسول:من زیاد بلد نیستم کسی رو دلداری بدم چون خودم خیلی لازم دارم به دلداری
ولی..
در خونه با شدت باز شد و علیرضا بدو بدو اومد پرید بغلم ترسیدم
رسول:چیشده بابا
علیرضا:بِبَشید
رسول:چی؟
علیرضا:ببشید
احسان:😂 خب بچه جان میخوای عذرخواهی کنی یکم آرومتر وارد خونه شو تا سکته نزنیم
علیرضا:باباجونم دُفت منو میبله پالک
احسان:باباجون دیگه کیه؟چند تا بابا داری تو😂
علیرضا:بابا محسن دیده
رسول:ای جان دلم
محکم بغلش کردم دیشب توی راه بهش گفتم به بابا بگه باباجون و به احسانم بگه عمو ولی باهام لج افتاد دیگه نگفت اما الان گفت
احسان:وای خدا.. رسول بسته بغلش کردی
از بغلم بیرون آوردمش احسان پاشد علیرضا رو بغل گرفت رفتن بیرون
وا مثلا ما داشتیم حرف میزدیم😐
از جام بلند شدم رفتم تو اتاق
به چمدون کنار تخت نگاه کردم هنوز تصمیم نگرفته بودم که وسایلم رو بچینم تو چمدون یا نه
از یه طرف دوست نداشتم برم هم طاقت دوری از این خونه رو نداشتم
از جهت دیگه هم دوست داشتم برم
نمیدونستم چیکار کنم..
از اتاق اومدم بیرون
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خیلی سخته آدم ها با یه دونه قرص سرپا هستن..
بعضی ها با قرص میتونن بخوابن
بعضی ها هم با این قرص لعنتی میتونن خاطراتی که تلمبار شده تو قلبشون رو فراموش کنن و به زندگی عادی برگردن
بعضی ها هم هستن که فقط میخورن
نه چیزی رو فراموش میکنن نه خوب میشن🙃💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و بیست و هفتم💛
#احسان
با علیرضا رفتیم پیش بقیه
از ذوقم خیلی سریع به بابا گفتم علیرضا چی گفت
نمیدونم برق ذوق تو چشماشو دیدم یا برق اشک بود ،نمیدونم
ولی توقع داشتم خیلی ذوق کنه نه اینکه فقط لبخند بزنه و علیرضا رو بغل کنه
قشنگ بادم خالی شد
علیرضا:باباجون
محسن:جان دلم؟
علیرضا:امشب میای کنالم بخوابی؟
محسن:باش دورت بگردم
علیرضا: تایی میخولی؟
محسن: نه عزیزم
علیرضا: خولاکی میخولی؟
محسن: نه قربونت برم نمیخورم😊
علیرضا: منو تِی میبلی پالک؟
محسن: هر وقت تو بگی
علیرضا: غلوب
محسن:باشه غروب میریم
در باز شد و رسول اومد ببخشیدِ آرومی گفت و وقتی دید دارم نگاهش میکنم لبخندی زد که باعث شد لبخند رو لبم بشینه
چقدر محتاج این لبخند از جانب داداشم بودم
کاش امیرحسین و عمو مهدی هم کنارمون بودن حداقل این لبخند تنها واسه من نبود.. واسه هر دوتامون بود..
اومد کنارم نشست
خم شد یکم و آروم تو گوشم گفت
رسول:آروم شدی؟ البته تازه داشتم شروع میکردم این فسقلی اومد
زیر خندیدم و سر تکون دادم
رسول:پای بابای من درد گرفت نشستی تو
علیرضا:دوشت دالم بَدَل باباجونم بشینم
رسول:ولی من دوست ندارم بغل بابا محسنم بشینی🤨
احسان:😂
رسول:نخند احسان
محسن:چیکار به بچه داری آخه؟ دوست داری بازم باهات قهر کنه؟
رسول:وای نه قهر دیگه خسته شدم.. از دیشبه چپ میره راست میاد یه میزنه به پام
آروم جوری که فقط رسول بشنوه گفتم
احسان:دستش درد نکنه
رسول:😐
بیبی:خب دیگه حرفاتونو بزارید بعد از ناهار
محسن:نه نه دست شما درد نکنه ما دیگه زحمتو کم میکنیم
آقاجون:این چه حرفیه آقامحسن حالا یه نونُ نمکی باهم میخوریم
محسن:اختیار دارین..آخه کار داریم
رسول:عه بابا بهانه نیارید دیگه شما کار ندارین.. باید بمونید
محسن:آخه..
آقاجون:آخه نداره دیگه
محسن:چی بگم والا
رسول:ایول..بیبی شما بشین من الان خودم میرم میزو میچینم
بیبی:باشه مادر.. خدا خیرت بده
رسول:قربون شما
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:ماجرا رو عشقه🤣❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و بیست و هشتم💛
#رسول
رفتم آشپزخونه و میزو چیدم
یکم زمان برد چون واسه اولین بار بود ناهار خونمون بودن دیگه باید سنگ تموم میذاشتم
البته آشرشته دیگه سنگ تموم نداره😂
از آشپزخونه بیرون اومد
رسول:خب بفرمایید که باید دست پخت بیبی رو زودتر خورد
علیرضا بدو اومد طرفم و دو دستش رو پشت پاهام گره کرد
همه بلند شدن و رفتن آشپزخونه
منم علیرضا رو بغل کردم رفتم
پشت صندلی نشستم
بیبی:شرمنده، میخواستم یه غذای دیگه درست کنم ولی این رسول گفت آش بزارم
محسن:نه بابا این چه حرفیه از سر ما زیاده همینم
آقاجون:رسول جان براشون بریز
رسول:چشم
کاسه هارو با آش پر کردم و با پیاز داغ تزئین الکی کردم
کشک هم گذاشتم وسط هرکی خواست خودش برمیداره دیگه
یکم برای خودم ریختم و مشغول خوردن شدم
احسانم علیرضا رو نشونده بود روی پاهاش بهش غذا میداد
خیلی خوشمزه شده بود
از دیشب انقدر که گفتم دلم آش میخواد بیبی مجبور شد واسم درست کنه
یادمه عاطفه خیلی دوست داشت وقتی که باردار بود ساعت ۳ صبح گفت دلم آش میخواد
خدا میدونه اون شب چی کشیدم از دستش تا بیبی براش درست کنه
یاده غر زدناش افتادم چقدر روزای خوبی داشتیم باهام.. کم بود ولی خب بازم خداروشکر
بغض راه گلومو بست.. با رشته های توی آش داشتم فقط بازی میکردم ،اشتهام کور شده بود
چی میشد همش خواب بود.. البته فقط مرگ عاطفه وگرنه اومدن بابا محسن و احسان تو زندگیم رو خیلی دوست دارم.. اصلا فکر میکنم خدا هنوزم بهم نگاه میکنه.. هنوزم هوامو داره که بابا محسن و احسانو گذاشت سر راهم
از خدا ممنونم❤️
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
نگاهم به رسول افتاد که فقط داشت با غذاش بازی میکرد
آقاجون:رسول؟
رسول:..
علیرضا:بابایییی
رسول:ببخشید..جانم؟
آقاجون:کجایی؟
رسول:هیچ جا😄
آقاجون:غذاتو بخور دیگه
رسول:ممنون من سیر شدم
آقاجون:از دیشب مخ مارو خوردی انقدر گفتی آش میخوام پس چیشد؟
رسول:خوردم دیگه
آقاجون:پس به علیرضا غذا بده تا احسان جان قشنگ غذاشو بخوره
احسان:دستتون درد نکنه ولی نیازی نیست خودم میدم بهش
آقاجون:هرطور راحتی
••••••••••••
دیگه باید کم کم میرفتیم خیلی مونده بودیم
آروم زیر گوش احسان گفتم که بلند بشه
محسن:خب دیگه بااجازه ما مرخص بشیم
آقاجون:بمونید دیگه
محسن: دست شما درد نکنه زحمت کشیدین باید بریم
آقاجون:پس چند لحظه منتظر بمونید تا رسولم حاضر بشه.. رسول جان پاشو
رسول یه نگاه تعجب آوری به حاجآقا انداخت
اخم حاج آقا هم از چشمم پنهون نموند
دوست نداشتم تحت فشار بزارمش
محسن:بزارید راحت باشه.. اگه خواست بیاد
آقاجون:نه میخواد الان بلند میشه.. رسول
رسول:چشم
بلند شد دست علیرضا رو هم گرفت رفت بیرون
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خدا همیشه و هر لحظه و هر ثانیه هوای تورو داره
همیشه کنارته
فقط کافیه صداش کنی که البته صدا نکرده هم هواتو داره و همیشه به فکرته🙃❤️