eitaa logo
《نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ³》
867 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
132 ویدیو
1 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Ta_akharinnafas/874 ممنونم عزیزم زیارت‌ت قبول باشه ان‌شاءالله رزق همیشگی‌ت (:🙃❤️
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برکت فراوان توی زندگی‌ت.... فقط ۳ثانیه وقت‌تو میگیره این ذکر🙃❤️
یا مرتضی‌علی مراقب‌قلبم‌باش‌نه‌بخاطر‌این‌که‌قلب‌من‌است؛ چون‌حُبّ‌شماو‌بچه‌هات‌تو‌قلبمِ إنّی اُحِبُّک یاعلیَ❤️‍🩹
خدایا‌شکرت برای اینکه ماه شعبان هم بودیم(:
خلق‌میدانند‌در‌بهداری‌قُرب‌حسین دَرد‌هارا‌بیشتر‌عَبّاس‌درمان‌می‌کند(:🥲
آخر شب پارت داریم عزیزان🙃
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁷⁶پارتღ محمد باز زیر بار استراحت نرفت و اومد توی اتاقش منم کنارش موندم تا کمکش کنم..سعید پیام داد که آرازُ سوار ماشین کرده هنوز نمیدونستیم چه اتفاقی اونجا افتاد بود ولی همینکه فهمیدیم لو نرفتن جای شکر داره گوشیم زنگ خورد دیدم داوود رسول:الو داوود داوود:سلام رسول،آراز از ویلا زد بیرون منم الان هرچی میگردم پیداش نمیکنم رسول:نگران نباش سعید رفته دنبالش داره میارتش سایت با صدای محمد برگشتم سمتش محمد:بگو داوود بیاد ولی خیلی مراقب باشه سری تکون دادم و به داوود گفتم رسول:داوود آقامحمد میگه بیا سایت داوود:اتفاقا نزدیکم رسول:فقط مراقب باش داوود:چشم استاد تماسُ که قطع کردم دیدم محمد سرشو گرفته،معلوم بود سرگیجه داره اذیتش میکنه...یه لیوان آب براش ریختم و قرصی که عماد داده بود رو از ورق درآوردم رفتم کنارش رسول:این قرصُ بخورید لطفا آقا سر بلند کرد نمیخورمی گفت...وای الان که محمدُ میبینم تازه دارم پی میبرم چقدر تو مخ بقیه‌ام رسول:خب بخورید دیگه محمد:رسول الان عصبی‌ام خیلی زیاد..نزار سر تو خالی کنم..گفتم نمیخورم یعنی نمیخورم یا خدا باز محمد عصبی شد،سعی کردم بزنم تو فاز شوخی شاید یکم آروم بشه رسول:بعله دیگه دیوار کوتاه‌تر از من پیدا نکردین..نوچ نوچ بنظرم به جای این قرص باید بهتون آرام‌بخش بدم من بابام هنوز بهم احتیاج داره نگاه خنثی‌ بهم کرد و بعد با سرش به بیرون اشاره زد محمد:یه چند دقیقه تنهام بزار..این مسخره بازی‌تو هم ببر واسه همون بابات رسول:😐 محمد:مشکلی داری؟ رسول:اینجا خیلی داره به من بی‌احترامی میشه محمد کلافه نفس‌شو داد بیرون..منم دیگه گفتم همون لال بشم بهتره وگرنه با اردنگی مینداختم بیرون -------------- نیم ساعتی گذشت که داوود اومد توی این مدت محمد فقط سرش روی میز بود و فکر میکردم خواب باشه رسول:سلام خوبی داوود:سلام اره خوبم...محمد خوابه خواستم بگم آره که سر بلند و به داوود سلام داد محمد:آراز و سعید نیومدن هنوز؟ رسول:نه زنگ زدم گفت ترافیک گیر کردن..بشین داوود چرا نفس نفس میزنی داوود:دویدم بخاطر اون محمد بلند شد با اینکه سعی می‌کرد خیلی خودشو خوب نشون بده ولی کمک گرفتنش از میز برای تکیه‌گاه نشون می‌دهد حال خوبی نداره و بزور سرپاست روی صندلی نشست و دستاشو قفل هم کرد محمد:خب تعریف کن داوود داوود:آقا خداروشکر لو نرفتیم توی پیام هم منظورمو رسوندم محمد:داوود نَپیچون که حوصله ندارم...امروز چه اتفاقی اونجا افتاد داوود یکم مکث کرد،انگار اونم فهمیده بود امروز چقدر محمد عصبیِ و حالش‌م میزون نیست داوود:یه بگو مگو داشتن باهم محمد:کی با کی؟ داوود:آراز با اون مشکی پوش محمد:داوود میشه قشنگ توضیح بدی؟عه داوود:آقا راستش آراز امروز سر یه موضوع شخصی عصبی شد خواست از ویلا بره بیرون..اون مشکی‌پوش ازش پرسید کجا میری بعد که اجازه نداد آراز عصبی شد و باهم دعوا کردن..اون مشکی‌پوش‌م از حرص‌ش که آراز اونجوری باهاش حرف زده گفت منو توی اتاق حبس کنن و آرازم بردن کتکش زدن.. محمد:چی؟...الان خوبه؟ داوود:خوب که نه راستش...تازه بهوش اومده بود که پاشد رفت بیرون محمد:چطور دوتا مامور امنیتی باید آنقدر سهل‌انگار باشن؟چرا یکم فکر نکردین شاید همین بگو‌مگوی از نظر خودتون ساده ممکنه به خطر بندازه‌ شماها رو...اگه به هویت اصلی شما‌ها پی ببرن چی با حرص و عصبانیت داشت میگفت اینارو و منم هی دعا میکردم که آراز و سعید دیر برسن ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:کم مارو پذیرا باشید🙏🏻😅