→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁷⁶پارتღ
#رسول
محمد باز زیر بار استراحت نرفت و اومد توی اتاقش منم کنارش موندم تا کمکش کنم..سعید پیام داد که آرازُ سوار ماشین کرده هنوز نمیدونستیم چه اتفاقی اونجا افتاد بود ولی همینکه فهمیدیم لو نرفتن جای شکر داره
گوشیم زنگ خورد دیدم داوود
رسول:الو داوود
داوود:سلام رسول،آراز از ویلا زد بیرون منم الان هرچی میگردم پیداش نمیکنم
رسول:نگران نباش سعید رفته دنبالش داره میارتش سایت
با صدای محمد برگشتم سمتش
محمد:بگو داوود بیاد ولی خیلی مراقب باشه
سری تکون دادم و به داوود گفتم
رسول:داوود آقامحمد میگه بیا سایت
داوود:اتفاقا نزدیکم
رسول:فقط مراقب باش
داوود:چشم استاد
تماسُ که قطع کردم دیدم محمد سرشو گرفته،معلوم بود سرگیجه داره اذیتش میکنه...یه لیوان آب براش ریختم و قرصی که عماد داده بود رو از ورق درآوردم رفتم کنارش
رسول:این قرصُ بخورید لطفا آقا
سر بلند کرد نمیخورمی گفت...وای الان که محمدُ میبینم تازه دارم پی میبرم چقدر تو مخ بقیهام
رسول:خب بخورید دیگه
محمد:رسول الان عصبیام خیلی زیاد..نزار سر تو خالی کنم..گفتم نمیخورم یعنی نمیخورم
یا خدا باز محمد عصبی شد،سعی کردم بزنم تو فاز شوخی شاید یکم آروم بشه
رسول:بعله دیگه دیوار کوتاهتر از من پیدا نکردین..نوچ نوچ بنظرم به جای این قرص باید بهتون آرامبخش بدم من بابام هنوز بهم احتیاج داره
نگاه خنثی بهم کرد و بعد با سرش به بیرون اشاره زد
محمد:یه چند دقیقه تنهام بزار..این مسخره بازیتو هم ببر واسه همون بابات
رسول:😐
محمد:مشکلی داری؟
رسول:اینجا خیلی داره به من بیاحترامی میشه
محمد کلافه نفسشو داد بیرون..منم دیگه گفتم همون لال بشم بهتره وگرنه با اردنگی مینداختم بیرون
--------------
نیم ساعتی گذشت که داوود اومد
توی این مدت محمد فقط سرش روی میز بود و فکر میکردم خواب باشه
رسول:سلام خوبی
داوود:سلام اره خوبم...محمد خوابه
خواستم بگم آره که سر بلند و به داوود سلام داد
محمد:آراز و سعید نیومدن هنوز؟
رسول:نه زنگ زدم گفت ترافیک گیر کردن..بشین داوود چرا نفس نفس میزنی
داوود:دویدم بخاطر اون
محمد بلند شد با اینکه سعی میکرد خیلی خودشو خوب نشون بده ولی کمک گرفتنش از میز برای تکیهگاه نشون میدهد حال خوبی نداره و بزور سرپاست
روی صندلی نشست و دستاشو قفل هم کرد
محمد:خب تعریف کن داوود
داوود:آقا خداروشکر لو نرفتیم توی پیام هم منظورمو رسوندم
محمد:داوود نَپیچون که حوصله ندارم...امروز چه اتفاقی اونجا افتاد
داوود یکم مکث کرد،انگار اونم فهمیده بود امروز چقدر محمد عصبیِ و حالشم میزون نیست
داوود:یه بگو مگو داشتن باهم
محمد:کی با کی؟
داوود:آراز با اون مشکی پوش
محمد:داوود میشه قشنگ توضیح بدی؟عه
داوود:آقا راستش آراز امروز سر یه موضوع شخصی عصبی شد خواست از ویلا بره بیرون..اون مشکیپوش ازش پرسید کجا میری بعد که اجازه نداد آراز عصبی شد و باهم دعوا کردن..اون مشکیپوشم از حرصش که آراز اونجوری باهاش حرف زده گفت منو توی اتاق حبس کنن و آرازم بردن کتکش زدن..
محمد:چی؟...الان خوبه؟
داوود:خوب که نه راستش...تازه بهوش اومده بود که پاشد رفت بیرون
محمد:چطور دوتا مامور امنیتی باید آنقدر سهلانگار باشن؟چرا یکم فکر نکردین شاید همین بگومگوی از نظر خودتون ساده ممکنه به خطر بندازه شماها رو...اگه به هویت اصلی شماها پی ببرن چی
با حرص و عصبانیت داشت میگفت اینارو و منم هی دعا میکردم که آراز و سعید دیر برسن
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:کم مارو پذیرا باشید🙏🏻😅
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
دایگو👆🏻
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
ابزارک👆🏻
https://harfeto.timefriend.net/17701822568645
ناشناس قدیمی😂👆🏻
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
ناشناس پر بشه ها
صبح قبل مدرسه سعی میکنم ناشناس جواب بدم 🙃
خدایاشکرت
برای تمام نعمت هایی که دادی و ما نمیبینیم😔
چونخستهمیشومزجهانوجهانیان
غیرازنجفبهقلبغمگینمعلاجنیست(:
ولی⁴⁰روز گذشت از پرپر شدن۲۴۲۷ هموطنمون
⁴⁰ روز گذشت از شهادت دختر۳ساله...💔
وَووووو کلی جوون و نوجوون و پیر
یه فاتحه برای شادی روحشون بخونیم؟
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁷⁷پارتღ
#آراز
وقتی رسیدیم و خواستم پیاده بشم یهو کل بدنم تیر کشید و مجبورم کرد یکم بشینم
سعید:خوبی آراز؟
سریتکون دادم و بلند شدم،مچ پاهام درد میکرد برای همین قدمهام کندتر از سعید بود یا دلیل محکمتر اینکه دیرتر روبهرو بشم با چشمای فرمانده...نمیدونستم توی این شرایط چه واکنشی نشون میده پس باید همون احتمال بدتر رو در نظر بگیرم
با توقف سعید سرمو بلند کردم که دیدم منتظره آسانسورِ الان اونقدر حالم بد بود چه روحی چه جسمی که توان بالا رفتن از پله رو نداشتم ولی آسانسور هم نمیتونستم سوار بشم
آراز:سعید
برگشت سمتم و من باز مجبور شدم فوبیای خودمو لو بدم..
آراز:من با پله میام
سعید:دیوونه شدی؟درست نمیتونی راه بری رنگت پریده بعد این همه پله....
مکث کرد انگار فهمید دردم چیه،مثل این بچه های بیپناه سرمو انداختم پایین و لب زدم که میترسم
سعید:خودم کنارتم آراز،یه لحظه چشماتو ببندی رسیدیم..با این حالت نمیتونی از پله بری
یه لحظه فکر کردم شاید بتونم ولی خب از خودم خبر داشتم..بی حرف راه کج کردم سمت پله ها
اولین پله پا گذاشتم که مچ پام تیر کشید
صدای آروم سعید کنار گوشم حواسمو جمع خودش کرد
سعید:بیا رو کولم ببرمت
از سر تعجب خندهای کردم
آراز:اونقدر حالم خراب نیستا..دمت گرم
دستامو گرفت و آروم آروم کمکم کرد برم بالا
هر چندتا پلهای که میرفتیم یکم صبر میکرد تا دردم کم بشه و نفس بکشم
فکر میکنم ۱۰،۱۵دقیقهای شد که رسیدیم بالا
یکی از بچه ها گفت که توی اتاق محمد جمع شدن بریم اونجا
دوباره استرس گرفتم ولی خب من از این صحنه ها کم نداشتم توی زندگیم...آراز فعلا دعوای محمد واست مهم نباشه،باباتو و بدبختی که قراره توش فرو بری مهمتره و خودتو واسه اون آماده کن
با چندتا نفس عمیق رفتیم داخل
فقط داوود و رسول توی اتاق بودن بعد از اینکه سلام دادیم به هم سعید پرسید
سعید:پس آقامحمد کجاست؟
رسول: پیش آقای عبدی الان میاد...آخه آراز احمق من به تو چی بگم،مریضی با اون در میفتی
آراز:فقط لفظی باهاش بحث کردم همین
محمد:برای یه مامور امنیتی همینم یعنی درافتادن
با صدای پر ابهتش برگشتیم
چند قدمی که فاصله داشت پر کرد و جلوم ایستاد...ولی تازه میفهمم دعوا با بابا بهتره..اونجا باز حق با منه و میتونم از خودم دفاع کنم ولی اینجا خب خودم گند زدم نباید چیزی بگم
توی این موقعیت نمیدونستم چطوری توجیه کنم کارمو،الان که فکر میکنم اگه از هویتمون باخبر میشد یعنی کل پرونده میرفت رو هوا
خیلی سعی کردم لرزش صدامو کنترل کنم ولی نشد
آراز:سلام آقا
جرعت نگاه کردن به چشماش هم نداشتم،منکه همیشه با غرور خاصی به بابا زل میزدم و تند تند از خودم دفاع میکردم و سعی داشتم تن به خواسته های زورکی بابا ندم ولی الان نمیشد
آراز:آقا.من....
پرید وسط حرفم و با صدای قاطع گفت
محمد:آراز الان فقط ازت یه دلیل قانعکننده میخوام که توجیه کنه این کارتو
سکوت کردم ولی اون صبر نداشت یعنی حق هم داشت
محمد:بهت دارم میگم چرا باهاش به قول خودت لفظی بحث کردی؟؟مگه قبل از رفتن بهت اینهمه گوشزد نکردم مراقب رفتار و حرفات باش...این همه بهت گفتم سلامتیتون از همه چیز برام واجبه بعد الان با تن و بدن زخمی جلوی من چیکار میکنی؟؟...آراز حرف بزن و ساکت نباش
همه اینارو با لحن تند و عصبی میگفت،ولی اون لحظه من یه ذوقی اومد روی دلم که یکی بخاطر سلامتیم نگران شد
بلاخره به خودم جرعت دادم و نگاهش کردم..رنگش خیلی پریده بود و تضاد داشت با چشمای به خون نشسته و خستهاش
نتونستم در برابر این چشمها طاقت بیارم و دوباره سرم پایین انداختم ولی دستاش که صندلی رو گرفته بودن دیدم
آراز:اونقدر حالم بد بود که یادم رفت یه لحظه کجام..میدونم خراب کردم و باید توبیخ بشم
محمد:دلیلت همین بود؟
چیمیشد داد میزدم و تمام بدبختیهامو میگفتم..آخرش هم میگفتم این دلیلمه..اما حیف
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:ذوق کردم نگرانمه....🙃💔