eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
866 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
132 ویدیو
1 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت آخر شب یا صبح خیلی زود...
‌ولی⁴⁰روز گذشت از پرپر شدن۲۴۲۷ هم‌وطن‌مون ⁴⁰ روز گذشت از شهادت دختر۳ساله...💔 وَووووو کلی جوون و نوجوون و پیر یه فاتحه برای شادی روح‌شون بخونیم؟
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁷⁷پارتღ وقتی رسیدیم و خواستم پیاده بشم یهو کل بدنم تیر کشید و مجبورم کرد یکم بشینم سعید:خوبی آراز؟ سری‌تکون دادم و بلند شدم،مچ پاهام درد میکرد برای همین قدم‌هام کندتر از سعید بود یا دلیل محکم‌تر اینکه دیرتر روبه‌رو بشم با چشمای فرمانده...نمیدونستم توی این شرایط چه واکنشی نشون میده پس باید همون احتمال بدتر رو در نظر بگیرم با توقف سعید سرمو بلند کردم که دیدم منتظره آسانسورِ الان اونقدر حالم بد بود چه روحی چه جسمی که توان بالا رفتن از پله رو نداشتم ولی آسانسور هم نمیتونستم سوار بشم آراز:سعید برگشت سمتم و من باز مجبور شدم فوبیای خودمو لو بدم‌.. آراز:من با پله میام سعید:دیوونه شدی؟درست نمیتونی راه بری رنگت پریده بعد این همه پله.... مکث کرد انگار فهمید دردم چیه،مثل این بچه های بی‌پناه سرمو انداختم پایین و لب زدم که میترسم سعید:خودم کنارتم آراز،یه لحظه چشماتو ببندی رسیدیم..با این حالت نمیتونی از پله بری یه لحظه فکر کردم شاید بتونم ولی خب از خودم خبر داشتم..بی حرف راه کج کردم سمت پله ها اولین پله پا گذاشتم که مچ پام تیر کشید صدای آروم سعید کنار گوشم حواسمو جمع خودش کرد سعید:بیا رو کولم ببرمت از سر تعجب خنده‌ای کردم آراز:اونقدر حالم خراب نیستا..دمت گرم دستامو گرفت و آروم آروم کمکم کرد برم بالا هر چندتا پله‌ای که میرفتیم یکم صبر می‌کرد تا دردم کم بشه و نفس بکشم فکر میکنم ۱۰،۱۵دقیقه‌ای شد که رسیدیم بالا یکی از بچه ها گفت که توی اتاق محمد جمع شدن بریم اونجا دوباره استرس گرفتم ولی خب من از این صحنه ها کم نداشتم توی زندگیم...آراز فعلا دعوای محمد واست مهم نباشه،باباتو و بدبختی که قراره توش فرو بری مهمتره و خودتو واسه اون آماده کن با چندتا نفس عمیق رفتیم داخل فقط داوود و رسول توی اتاق بودن بعد از اینکه سلام دادیم به هم سعید پرسید سعید:پس آقامحمد کجاست؟ رسول: پیش آقای عبدی الان میاد...آخه آراز احمق من به تو چی بگم،مریضی با اون در میفتی آراز:فقط لفظی باهاش بحث کردم همین محمد:برای یه مامور امنیتی همینم یعنی درافتادن با صدای پر ابهتش برگشتیم چند قدمی که فاصله داشت پر کرد و جلوم ایستاد...ولی تازه میفهمم دعوا با بابا بهتره..اونجا باز حق با منه و میتونم از خودم دفاع کنم ولی اینجا خب خودم گند زدم نباید چیزی بگم توی این موقعیت نمیدونستم چطوری توجیه کنم کارمو،الان که فکر میکنم اگه از هویت‌مون باخبر میشد یعنی کل پرونده میرفت رو هوا خیلی سعی کردم لرزش صدامو کنترل کنم ولی نشد آراز:سلام آقا جرعت نگاه کردن به چشماش هم نداشتم،منکه همیشه با غرور خاصی به بابا زل میزدم و تند تند از خودم دفاع میکردم و سعی داشتم تن به خواسته های زورکی بابا ندم ولی الان نمیشد آراز:آقا‌.من.... پرید وسط حرفم و با صدای قاطع گفت محمد:آراز الان فقط ازت یه دلیل قانع‌کننده میخوام که توجیه کنه این کارتو سکوت کردم ولی اون صبر نداشت یعنی حق هم داشت محمد:بهت دارم میگم چرا باهاش به قول خودت لفظی بحث کردی؟؟مگه قبل از رفتن بهت این‌همه گوشزد نکردم مراقب رفتار و حرفات باش...این همه بهت گفتم سلامتی‌تون از همه چیز برام واجبه بعد الان با تن و بدن زخمی جلوی من چیکار میکنی؟؟...آراز حرف بزن و ساکت نباش همه اینارو با لحن تند و عصبی میگفت،ولی اون لحظه من یه ذوقی اومد روی دلم که یکی بخاطر سلامتی‌م نگران شد بلاخره به خودم جرعت دادم و نگاهش کردم‌..رنگش خیلی پریده بود و تضاد داشت با چشمای به خون نشسته و خسته‌اش نتونستم در برابر این چشم‌ها طاقت بیارم و دوباره سرم پایین انداختم ولی دستاش که صندلی رو گرفته بودن دیدم آراز:اونقدر حالم بد بود که یادم رفت یه لحظه کجام..میدونم خراب کردم و باید توبیخ بشم محمد:دلیلت همین بود؟ چی‌میشد داد میزدم و تمام بدبختی‌هامو میگفتم‌..آخرش هم میگفتم این دلیل‌مه..اما حیف ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:ذوق کردم نگرانمه....🙃💔
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 دایگو👆🏻 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 ابزارک👆🏻 https://harfeto.timefriend.net/17701822568645 ناشناس قدیمی😂👆🏻 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
‌ناشناس زیاد باشه شبتون بخیر التماس دعا یاعلی ❤️
‌اللهم عجل لولیک الفرج
بسم‌رب‌المهدی(:
خدایا‌شکرت برای رسیدن به ماه رمضان(:
عزیزانی که تازه عضو شدن خیلی خوش‌اومدید ☺️❤️ https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe توی این کانال جواب پیام های ناشناس داده میشه به اضافه که کانال زاپاس هم هست که اگه خدایی نکرده اتفاقی افتاد اونجا ادامه بدیم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به‌اذن‌عالی‌اعلی‌به‌احترام‌علی‌ع شروع‌میکنم‌این‌ماه‌را‌به‌نام‌علی‌ع🥲
ببخشید دیروز از همسایه های عزیز حمایتی گذاشته نشد امروز جبران میکنم