eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
870 دنبال‌کننده
222 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و بیست و دوم💛 احسان:هوی حامد خودت با حرمله.. حامد:به عواقب بعدش هم فکر کردی که میخوای جمله‌ات رو ادامه بدی؟ احسان:سکوت اجاره کن محسن:احسان جان پاشو احسان:باش احسان پاشد رفت تو اتاق.. نزدیک علی شدمو پتو رو مرتب کردم حامد: من آخر از دست این علی خودمو میکشم محسن:چرا؟ حامد:چرا داره دایی؟ آخه من نمیدونم علی و عملیات؟ محسن: اتفاقیه که افتاده حامد جان.. انشالله که بهتر میشه توام یکم حواست بهش باشه حامد:چشم احسان:بابا چی بخریم؟ محسن:چی چی بخریم؟ احسان:رفتنی دنبالشون دیگه محسن:آها موندم خودم حامد:خب شیرینی بگیرین احسان:زشت نیست؟ اولین باره بابا حامد:خب یه کادو هم برای علیرضا بگیرین اینجوری خوبه ها احسان:چی بگیریم؟ حامد:اسباب‌بازی دیگه احسان:خب بگو چی بگیریم؟ حامد:صبرکن یکم فکر کنم..اوووم🤔🤔 حامد یکم فکر کرد بعد یه دفعه دستاشو محکم زد به هم و گفت حامد:یافتتتتممممم علی:حامممد خفههه شوووو حامد:آخ آخ گند زدم که محسن:خوبی علی؟ علی:آره احسان:میخوای بیا برو تو اتاق بخواب علی:اگه بزارین اینجا هم میتونم بخوابم محسن:بخواب دایی جان.. حامد پاشو برو سرکار پاشو حامد:دایی حال ندارم محسن:پس برو تو اتاق این بخوابه حامد:یکمم هوای مارو داشته باش😐 محسن:پاشو ببینم بچه پرو حامد:چشم احسان:😂علی خوابید دعوا نکنید حامد:کی خوابید این؟ محسن: وقت گل نی.. احسان دیر میشه قبلش هم باید برم سایت احسان:باشه باشه ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ (چون طاقت ندارین سریع میرم چند ساعت بعد) وارد کوچشون شدم احسان که از ذوقش نمی‌دونست چیکار کنه به حرفای احسان واسه آینده علیرضا میخندیدم آنقدر که احسان واسش فکر کرده رسول نکرده نزدیک خونشون که شدیم پسر بچه ای رو دیدم شبیه علیرضا‌ که داره گربه رو اذیت میکنه محسن:اون علیرضا نیست؟ احسان:خودشه بابا وای خدای من چقدر جیگره احسان درو باز کرد محسن:درو ببند مگه نمیبینی ماشین درحال حرکته؟ احسان:بابا وایسا محسن:بفرما ماشین رو نگه داشتم احسانم پرید پایین بدوبدو رفت سمت علیرضا از ماشین پیاده شدم احسان:سلام نفسممممم علیرضا:شلام عمو احسان احسان:الهی من فدای عمو گفتنت بشم احسان، علیرضارو محکم بغل کرده بود نزدیکتر رفتم محسن:بچه خفه شد از بغل هم بیرون اومدن کنار پایه علیرضا زانو زدم و دستاشو گرفتم محسن:خوبی دورت بگردم؟ علیرضا:شلام اوهوم خوفم محسن:عزیز دلم خودمم بغلش کردم.. سیر نمی‌شدم از این بغل به احسان نگاه کردم انگار دلش می‌خواست دوباره علیرضا رو بغل کنه که البته حق هم داره از بغلم بیرون آوردم و بهش گفتم محسن:بابا رسول کجاست؟ علیرضا:اونجا با دست اشاره کرد به خونه محسن:ممنون عزیزکم بلند شدم با یادآوری شیرینی و کادویی که واسه علیرضا گرفتیم به طرف ماشین رفتم جعبه شیرینی و کادو رو برداشتم احسانم علیرضا رو بغل کرده تو هوا می چرخوند دستم رفت روی زنگ در ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:استرس.. خیلی بده‌‌‌.. بدبختی همیشه هم با آدمه ولی خب میشه مهارش کرد بعضیا با جویدن ناخن.. بعضی ها هم با آب خوردن ولی یه دسته از آدم ها هستن با پناه بردن به خدا و آیات نورانی قرآن آروم میشن.. اینارو گفتم تا بگم.. محسنم به عنوان یه پدر استرس داره ولی پناه برده به خدا🌷🙃
نعمت‌الهی/زنگارღ
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحَ
بچه ها توی این پارت گفتم با حرمله مشهور بشی اینجا اول اینکه خب مزاح بود قسمت حرمله و اینکه محشور درسته ولی من برای طنز کردن اون قسمت از رمان نوشتم مشهور گفتم که نگید غلط املایی داره😂🙄
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و بیست و سوم💛 علیرضا رو تو هوا می چرخوندم واون می‌خندید بابا زنگ زد بعد از دقایق کوتاهی در خونه باز شد و یه مرد سن دار با چهره مهربون نمایان شد فکر کنم آقاجون رسوله محسن:سلام حاج‌آقا آقاجون:سلام آقامحسن..خیلی خوش اومدین احسان:سلام آقاجون:سلام پسرم..خوش اومدی احسان:ممنون اقاجون:بفرمایید داخل.. بفرمایید محسن:شرمنده مزاحمتون شدیم آقاجون:مراحمید بفرمایید داخل بابا یااللهی گفت‌و وارد شد منم همینجور که علیرضا بغلم بود وارد خونشون شدم خیلی حیاط قشنگو باصفایی داشتن آخ خدا چقدر اینجا دارُ درخته آقاجون:بفرمایید داخل احسان:خونتون چقدر قشنگه آقاجون:صاحبخونه‌ای پسرم خانمی هم که فکر کنم بی‌بی رسول باشه از خونه اومد بیرون بعد از سلام و احوال پرسی های همیشگی مارو به داخل راهنمایی کردن رسول داخل خونه داشت قدم میزد و با موبایل حرف می‌زد با ورود ما انگار تازه متوجه شد که قرار بود ما بیایم😐 رسول:عه سلام خوبین محسن:سلام رسول جان احسان:سلام الحمدلله تو چطوری؟ رسول: قربونت..بفرمایید بشینید ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ داشتم با سهیل حرف میزدم دلم خیلی واسش تنگ شده بود رسول:خب حالا شیرینی فوق لیسانس آقا سهیل رو کی میخوریم؟ سهیل:کی خونه‌ای؟اونموقع میام بهت شیرینی میدم رسول:عه؟ نه بابا فقط یه نون خامه‌ای؟ سهیل:چی دوست داری بهت بدم داداش؟البته با مهرداد هم هماهنگ کن تا یه دفعه ای بدم بهتون رسول: یه چیزی که خوب باشه سهیل:😂خب شام بدم؟ رسول:من آخه شام میخورم؟ سهیل:خب به من چه داداش رسول:یه چیزی باشه که قشنگ بهم بچسبه سهیل:کافه ببرمتون؟ رسول:نوچ سهیل:زهرمار رسول:😂 سهیل:اصلا چرا من باید هر دفعه بهتون شیرینی بدم؟ رسول:چون.. وظیفه شماست.. راستی کار؟ سهیل:وای رسول ولم کن توروخدا رسول:یعنی چی ولت کنم؟، بخدا من به جای پدر و مادرت از دست تو خسته شدم سهیل:کار میخوام چیکار‌‌.. میخوام درس بخونم بابا رسول:اَه اَه اَه چندِش.. خب هر کسی درس میخونه تا یه شغلی واسه خودش دستو پا کنه سهیل:برو بابا کار چیه..صبح از ساعت۸ تا غروب باید جون بکنی رسول:بعضی از کار‌ها هم هست که ساعت کمی از وقت شمارو میگیره سهیل:رسول از کار بدم میاد بگو چشم رسول:مهرداد رو بندازم به جونت؟ سهیل:تو غلط میکنی..ببین مهرداد بهم زنگ بزنه من میدونم و تو رسول:بابا بخدا دانشمندا هم درس میخوندن تا یه کاره ای بشن سهیل:من فرق دارم رسول:دلم به حال پدرت میسوزه سهیل:لازم نیست بسوزه هنوز که از دستم خسته نشدن رسول:بابا دوروز دیگه میخوای زن بگیری خب بیا یه کاری واسه خودت دست و پا کن سهیل:آقا من میخوام درس بخونم اصلا هم به فکر زن و زندگی و کار نیستم صدای زنگ خونه اومد چون آقاجون توی حیاط بود اهمیتی ندادم و به صحبتم ادامه دادم رسول:بابا فوق لیسانس گرفتی بسته سهیل:من میخوام تا فوق دکترا ادامه بدم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:انقدر بَدَم میاد از پسرای درس‌خون😐😐
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و بیست و چهارم💛 رسول:بابا فوق لیسانس گرفتی بسته سهیل:من میخوام تا فوق دکترا ادامه بدم صدای یاالله کسی اومد چقدر صداش شبیه آقامحسن بود..آخ آخ خاک توسرم باز که گفتم آقا در خونه رو بی‌بی باز کرد و بعد بابا و احسان اومدن گوشی رو فاصله دادم رسول:عه سلام خوبین؟ بابا یه لبخند خیلی قشنگ بهم زد و گفت محسن:سلام رسول جان احسانم علیرضا رو بغل کرده بود بهم سلام کرد رسول:بفرمایید بشینید اومدن نشستن آقاجون و بی‌بی هم اومدن رسول:سهیل بعدا همدیگرو می‌بینیم حرف می‌زنیم الان کار دارم سهیل:باشه داداش رسول:فقط اون یادت نره سهیل:چی؟ رسول:شیرینی 😂 سهیل: ای خدا..باشه چشم رسول:شوخی کردم باهات آقا دکتر سهیل:هنوز که دکتر نشدم رسول:نه دیگه خواستم اولین نفر باشم سهیل:دمت چیز رسول:بی ادب‌.. چیز چیه؟ سهیل:منظورم این بود که دمت گرم رسول:خب درست بگو دمم گرم سهیل:معذرت میخوام رسول:آفرین..خب برم دیگه سهیل:برو داداش..سلام برسون رسول:چشم مراقب خودت باش سهیل:شما بیشتر..یاعلی رسول:علی یارت گوشی رو قطع کردم و رفتم بهشون دست دادم و دوباره خوش آمد گویی کردم کنار آقاجون نشستم رسول:علیرضا بابا یه لحظه میای پیشم؟ علیرضا:نه رسول:چقدر قاطع احسان سرش رو انداخت پایین و آروم خندید آقاجون:عه علیرضا باباجان بیا ببین چیکارت داره دیگه علیرضا:قهلم رسول:ولش کنید آقاجون..شب میشه دیگه علیرضا:پیشت نمی‌خوابم رسول:ولی دیشب که کنارم بودی علیرضا:عهههه آقاجون:اذیت نکن بچمو..خوبه خودت اومدی بردیش رسول:آقاجوون😐 صدای خنده احسان اومد احسان:😂 وای ببخشید توروخدا نتونستم جلوی خودمو بگیرم رسول:اشکال نداره😂از دیشبه فقط دارم بهش میخندم احسان:دیشب که داشتی حرص میخوردی؟ رسول:وای وای اصلا یادش میفتم حالم بد میشه احسان:😂 علیرضا:نخند😢 رسول:داداشمه دوست داره بخنده علیرضا:واسه منهههه رسول:داداش منه بهت نمیدم آقاجون:رسول خجالت بکش رسول:چشم😂 ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ علیرضا فکرکنم از دستم ناراحت شد که از روی پام بلند شد رفت توی آشپزخونه بابا آروم نزدیک گوشم طوری که فقط خودم بشنوم گفت محسن:خجالت بکش احسان:😐 رسول: چه خبر از سایت؟ محسن:خبری نبود رسول:میزم احسان:آخ آخ رسول عجب حال میکنن با میزت بچه ها رسول:من پام میرسه به سایت دیگه.. میدونم باهاشون چیکار کنم احسان:لامصب چی داره اون میز که همه دنبالشن؟ رسول:حسادت برادر احسان:اوکی گرفتم رسول:هی.. داداشم داداشای قدیم احسان:الان منظورت با من بود؟ رسول:نه بابا این بچه ها نامردا یه زنگ نمیزنن ببینن مُردَم،زندم محسن:سرشون شلوغه آقارسول رسول:وقت یه زنگم ندارن؟ بی‌بی:تو تازه دیروز اومدی پسرم بزار یکم بگذره بعد حاج‌خانم سینی چایی دستش بود علیرضام چسبیده بود به پاهاشون رسول زود بلند شد رفت سینی رو گرفت رسول:مگه رسول مرده شما چایی میاری؟ بی‌بی:خدانکنه پسرم رسول لبخندی زد و اول اومد و به بابا و من تعارف کرد بعدش هم به آقاجونش و بی‌بی بی‌بی:رسول مامان جان برو از آشپزخونه اون ظرف شیرینی هم بیار یادم رفت بیارم رسول:چشم. علیرضا بابا میای باهم بریم؟ علیرضا:نوچ رسول:بیا کارت دارم.. یه چیزی بهت بگم بعد بیا بازم علیرضا:نمی‌خوام رسول:از دست تو ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خجالتم خوب چیزیه😐🤣
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و بیست و پنجم💛 رسول رفت تو آشپزخونه آقاجونِ رسولم، علیرضا رو نشوند روی پاهاش و آروم تو گوشش حرف می‌زد هرچند یک بار علیرضا یه نمیخوامی میگفت که اونو فقط می‌شنیدم بابا داشت با بی‌بی حرف می‌زد ولی انقدر که گیج علیرضا بودم اصلا حواسم به حرفای اونا نبود چقدر این بچه بانمکه بنظرم این بچه و رسول بتونن مارو دوباره به همون خانواده قبلی برگردونن همون خانواده ای بشیم که وقتی مامان هم بود،بودیم با صدای رسول به خودم اومدم و چشم از علیرضا برداشتم رسول:احسان کجایی؟ احسان:ببخشید رسول:بفرما به ظرف شیرینی نگاه کردم بعد هم به رسول احسان:ممنون نمی‌خورم بدون هیچ حرفی ظرف رو گذاشت روی میز و گفت رسول:من یه لحظه با احسان برم حیاط برگردم بااجازه بی‌بی:بیرون هوا سرده رسول مامان جان رسول: قربونت برم میرم خونه خودم بی‌بی:باشه برو دستمو گرفت و بلند شدم بی اراده همراهش میرفتم بغض راه گلومو بسته بود..دلم واسه مامانم تنگ بود بدجور هم تنگ به رسول حسودیم میشد خوش‌به حالش که یکی رو داشت مامان صداش کنه.. روز مادر که میشد براش کادو بخره و بهش تبریک بگه نه مثل من، نه مثل منی که روز مادر برام روزِ...💔 ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ بچه ها که رفتن بیرون علیرضا اومد و دستش رو جلوم دراز کرد توی دستش نصفه شیرینی بود علیرضا:میخولی؟ لبخندی زدم و بغلش کردم روی پاهام نشوندمش دست به موهاش کشیدم و گفتم محسن:نوش جونت عزیز دل بابا خودت بخور شیرینی رو گذاشت توی دهنش و با همون دهن پر گفت علیرضا:بابالسول میدُفت تو بابابزلدِ منی؟ محسن:عزیز دلم.. آره علیرضا:منو دوشت دالی؟ محسن:خیلی زیاد عزیزکم علیرضا:بابا لسولم دوشت دالی؟ محسن:خیلی زیاد علیرضا:نه محسن:چی نه؟ علیرضا:دوشت نداشته باش محسن:چرا قربونت برم؟ علیرضا:قهلم باهاش محسن:چرا؟ علیرضا:منو نبُلد پالک محسن:خب شب بوده.. اصلا خودم میبرمت علیرضا:می‌بَلی؟ محسن:معلومه فقط یه شرطی علیرضا:تی؟ محسن:برو آشتی کن با بابا رسول علیرضا:باته😍 از پام پایین اومد و زود رفت بیرون آقاجون:😂 این دوتا اصلا نمیتونن یه روز باهم قهر باشن محسن:😄چقدر همدیگرو دوست دارن بی‌بی:خیلی یکم که گذشت و چایی هامونو خوردیم حاج‌خانم هم رفتن آشپزخونه حاج‌آقا رو بهم گفت آقاجون:خیلی خوشحالم که شما رسولو پیدا کردین.. از وقتی که رسولو دیدم خیلی خوشحال شدم واقعا برق شادی رو تو چشماش میبینم محسن:چی میشد زودتر پیداش میکردم آقاجون:حکمت خدا بوده الان مهمه که به هم رسیدین محسن:نمی‌دونم خدارو واسه این نعمتی که بهم داده چطوری شکر کنم آقاجون:خدا تشکر لازم نداره آقامحسن.. راستش میخواستم باهاتون حرف بزنم راجبه رسول هرچی باشه قراره بیاد کنارتون محسن:در خدمتم آقاجون:از شرایط رسول که خبر دارین؟ محسن:بله آقاجون:رسول این چندماه خیلی پیر شد.. اصلا انگار خسته شده از زندگی مطمئنم اگه علیرضا نبود رسول تا الان طاقت نمی‌آورد.. در کل دلم روشنه با اومدن شما به زندگی رسول وضع و اوضاعش بهتر میشه محسن:امیدوارم آقاجون:امیدت به خدا باشه پسرم..فقط بهت گفته قرص مصرف میکنه؟ محسن:قرص؟چه قرصی؟ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:صحبتی ندارم🙄🙄
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و بیست وششم💛 با شنیدن کلمه قرص یه لحظه هنگ کردم یعنی چی؟ محسن:قرص؟ چه قرصی؟ آقاجون:یکم آرومتر شاید بی‌بی بشنوه محسن:چشم آقاجون:راستش این مورد رو رسول به هیچکس نگفته حتی دوستاش و آقامحمد به هیچکس.. فقط من خبر داشتم که از این به بعد شماهم خبر دارین محسن:چی؟ آقاجون: رسول چندوقته که قرص ضدافسردگی میخوره محسن:چی میخوره؟؟؟ اقاجون:اروم باش پسرم نگران نباش اگه قرصاشو به موقع بخوره بهتر میشه محسن:واسه چی افسردگی اخه؟ اقاجون:دیگه بعد از فوت عاطفه رسول اینطوری شده به منم نمیخواست بگه دکترش رفیقش بوده محسن:خوب میشه؟ اقاجون:والا چه بگم این بچه خودش دوست نداره حالش خوب بشه وگرنه خوب شدنی که هست سرمو انداختم پایین نمیدونم چرا دستام میلرزید خدایا پسرم تو اوج جوونی باید قرص بخوره اونم چی؟ ضدافسردگی پسری که بعد از ۲۷ سال تازه پیداش کردم افسرده شده و هیچ کس خبر نداره اینم باز مهم نیست مهم اینه.. اینکه دوست نداره خوب بشه، آخه مگه میشه؟من تازه رسولمو پیدا کردم خدایا بازم داری امتحانم میکنی؟ نمیتونم.. من نمیتونم از این یکی سربلند بیرون بیام💔😔 ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ دست احسانو گرفتم آوردمش بیرون هوا سرد بود واسه اینکه سرما نخوره احسان بردمش خونه خودم درو باز کردم هدایتش کردم داخل اشاره کردم به مبل و اونم بدون هیچ حرفی نشست خودمم کنارش نشستم و گفتم رسول:چیزی شده داداش؟ احسان:نه رسول:ولی شده..خر نیستم که ندونم احسان: چیزی نیست رسول بریم دیگه رسول:نیاوردمت بیرون که بهم بگی چیزی نیست برادر جان.. بگو بهم قول میدم که دهم لقی نکنم احسان لبخندی روی لبش نشست خب فکر کنم یکم تونستم نفوذ کنم به دلش رسول:داداشی بهم بگو باهم مشکلو حل میکنیم احسان:چیزی نشده بخدا رسول رسول:ولی من اون احسان شیطونو نمیبینم احسان:شیطونم من؟ رسول:پیش من آره😂 احسان:دیوونه رسول:اینم بگم که من پیش خان داداشم دیوونه میشم احسان:احسان فدای اون داداش گفتنت رسول:خدانکنه.. قشنگ معلومه داری بحث رو عوض میکنه فکر نکن خرم احسان: چه علاقه ای به خر داری شما رسول:خب حالا.. جواب بده احسان:چیزی نیست بخدا فقط دلم واسه مامان مرضیه تنگ شد رسول:اسم مامان مرضیه بوده؟ احسان:اوهوم رسول:چه قشنگ.. یکی از القاب خانم احسان:آره خیلی قشنگه رسول:خدا رحمتش کنه احسان:😔 رسول:چرا ناراحتی آخه احسان:گفتم که دلم تنگ شده رسول: بغض نکن دیگه داداش بخدا من گریه ام میگیره ها احسان:ببخشید.. رسول خوش به حالت این همه سال هم پدر داشتی هم مادر.. حاج آقا برات پدری کرده و حاج خانم مادری هیچی کم نداشتی تو دنیا با وجود اونا ولی من..😔 رسول:ولی تو چی؟ احسان:من مادرم نبود رسول..حتی کسی نبود که واسم مادری بکنه.. ناشکریه اگه بگم بابا واسم هیچ کاری نکرده نه اون بنده خدا از همه چی زد تا مارو بزرگ کنه ولی خب اون هرچقدر هم برامون پدری کرده ولی هیچی جای مادر رو تو قلبمون نمیگیره رسول:الهی دورت بگردم من احسان:خدانکنه رسول:من زیاد بلد نیستم کسی رو دلداری بدم چون خودم خیلی لازم دارم به دلداری ولی‌.. در خونه با شدت باز شد و علیرضا بدو بدو اومد پرید بغلم ترسیدم رسول:چیشده بابا علیرضا:بِبَشید رسول:چی؟ علیرضا:ببشید احسان:😂 خب بچه جان میخوای عذرخواهی کنی یکم آرومتر وارد خونه شو تا سکته نزنیم علیرضا:باباجونم دُفت منو میبله پالک احسان:باباجون دیگه کیه؟چند تا بابا داری تو😂 علیرضا:بابا محسن دیده رسول:ای جان دلم محکم بغلش کردم دیشب توی راه بهش گفتم به بابا بگه باباجون و به احسانم بگه عمو ولی باهام لج افتاد دیگه نگفت اما الان گفت احسان:وای خدا.. رسول بسته بغلش کردی از بغلم بیرون آوردمش احسان پاشد علیرضا رو بغل گرفت رفتن بیرون وا مثلا ما داشتیم حرف میزدیم😐 از جام بلند شدم رفتم تو اتاق به چمدون کنار تخت نگاه کردم هنوز تصمیم نگرفته بودم که وسایلم رو بچینم تو چمدون یا نه از یه طرف دوست نداشتم برم هم طاقت دوری از این خونه رو نداشتم از جهت دیگه هم دوست داشتم برم نمیدونستم چیکار کنم.. از اتاق اومدم بیرون ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خیلی سخته آدم ها با یه دونه قرص سرپا هستن.. بعضی ها با قرص میتونن بخوابن بعضی ها هم با این قرص لعنتی میتونن خاطراتی که تلمبار شده تو قلبشون رو فراموش کنن و به زندگی عادی برگردن بعضی ها هم هستن که فقط میخورن نه چیزی رو فراموش میکنن نه خوب میشن🙃💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و بیست و هفتم💛 با علیرضا رفتیم پیش بقیه از ذوقم خیلی سریع به بابا گفتم علیرضا چی گفت نمیدونم برق ذوق تو چشماشو دیدم یا برق اشک بود ،نمیدونم ولی توقع داشتم خیلی ذوق کنه نه اینکه فقط لبخند بزنه و علیرضا رو بغل کنه قشنگ بادم خالی شد علیرضا:باباجون محسن:جان دلم؟ علیرضا:امشب میای کنالم بخوابی؟ محسن:باش دورت بگردم علیرضا: تایی میخولی؟ محسن: نه عزیزم علیرضا: خولاکی میخولی؟ محسن: نه قربونت برم نمی‌خورم😊 علیرضا: منو تِی میبلی پالک؟ محسن: هر وقت تو بگی علیرضا: غلوب محسن:باشه غروب میریم در باز شد و رسول اومد ببخشیدِ آرومی گفت و وقتی دید دارم نگاهش میکنم لبخندی زد که باعث شد لبخند رو لبم بشینه چقدر محتاج این لبخند از جانب داداشم بودم کاش امیرحسین و عمو مهدی هم کنارمون بودن حداقل این لبخند تنها واسه من نبود.. واسه هر دوتامون بود.. اومد کنارم نشست خم شد یکم و آروم تو گوشم گفت رسول:آروم شدی؟ البته تازه داشتم شروع میکردم این فسقلی اومد زیر خندیدم و سر تکون دادم رسول:پای بابای من درد گرفت نشستی تو علیرضا:دوشت دالم بَدَل باباجونم بشینم رسول:ولی من دوست ندارم بغل بابا محسنم بشینی🤨 احسان:😂 رسول:نخند احسان محسن:چیکار به بچه داری آخه؟ دوست داری بازم باهات قهر کنه؟ رسول:وای نه قهر دیگه خسته شدم.. از دیشبه چپ میره راست میاد یه میزنه به پام آروم جوری که فقط رسول بشنوه گفتم احسان:دستش درد نکنه رسول:😐 بی‌بی:خب دیگه حرفاتونو بزارید بعد از ناهار محسن:نه نه دست شما درد نکنه ما دیگه زحمتو کم میکنیم آقاجون:این چه حرفیه آقامحسن حالا یه نونُ نمکی باهم میخوریم محسن:اختیار دارین..آخه کار داریم رسول:عه بابا بهانه نیارید دیگه شما کار ندارین.. باید بمونید محسن:آخه.. آقاجون:آخه نداره دیگه محسن:چی بگم والا رسول:ایول..بی‌بی شما بشین من الان خودم میرم میزو میچینم بی‌بی:باشه مادر.. خدا خیرت بده رسول:قربون شما ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:ماجرا رو عشقه🤣❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و بیست و هشتم💛 رفتم آشپزخونه و میزو چیدم یکم زمان برد چون واسه اولین بار بود ناهار خونمون بودن دیگه باید سنگ تموم میذاشتم البته آش‌رشته دیگه سنگ تموم نداره😂 از آشپزخونه بیرون اومد رسول:خب بفرمایید که باید دست پخت بی‌بی رو زودتر خورد علیرضا بدو اومد طرفم و دو دستش رو پشت پاهام گره کرد همه بلند شدن و رفتن آشپزخونه منم علیرضا رو بغل کردم رفتم پشت صندلی نشستم بی‌بی:شرمنده، میخواستم یه غذای دیگه درست کنم ولی این رسول گفت آش بزارم محسن:نه بابا این چه حرفیه از سر ما زیاده همینم آقاجون:رسول جان براشون بریز رسول:چشم کاسه هارو با آش پر کردم و با پیاز داغ تزئین الکی کردم کشک هم گذاشتم وسط هرکی خواست خودش برمیداره دیگه یکم برای خودم ریختم و مشغول خوردن شدم احسانم علیرضا رو نشونده بود روی پاهاش بهش غذا میداد خیلی خوشمزه شده بود از دیشب انقدر که گفتم دلم آش میخواد بی‌بی مجبور شد واسم درست کنه یادمه عاطفه خیلی دوست داشت وقتی که باردار بود ساعت ۳ صبح گفت دلم آش میخواد خدا میدونه اون شب چی کشیدم از دستش تا بی‌بی براش درست کنه یاده غر زدناش افتادم چقدر روزای خوبی داشتیم باهام.. کم بود ولی خب بازم خداروشکر بغض راه گلومو بست.. با رشته های توی آش داشتم فقط بازی می‌کردم ،اشتهام کور شده بود چی میشد همش خواب بود.‌. البته فقط مرگ عاطفه وگرنه اومدن بابا محسن و احسان تو زندگیم رو خیلی دوست دارم.. اصلا فکر میکنم خدا هنوزم بهم نگاه میکنه.. هنوزم هوامو داره که بابا محسن و احسانو گذاشت سر راهم از خدا ممنونم❤️ ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ نگاهم به رسول افتاد که فقط داشت با غذاش بازی می‌کرد آقاجون:رسول؟ رسول:.. علیرضا:بابایییی رسول:ببخشید..جانم؟ آقاجون:کجایی؟ رسول:هیچ جا😄 آقاجون:غذاتو بخور دیگه رسول:ممنون من سیر شدم آقاجون:از دیشب مخ مارو خوردی انقدر گفتی آش میخوام پس چیشد؟ رسول:خوردم دیگه آقاجون:پس به علیرضا غذا بده تا احسان جان قشنگ غذاشو بخوره احسان:دستتون درد نکنه ولی نیازی نیست خودم میدم بهش آقاجون:هرطور راحتی •••••••••••• دیگه باید کم کم میرفتیم خیلی مونده بودیم آروم زیر گوش احسان گفتم که بلند بشه محسن:خب دیگه بااجازه ما مرخص بشیم آقاجون:بمونید دیگه محسن: دست شما درد نکنه زحمت کشیدین باید بریم آقاجون:پس چند لحظه منتظر بمونید تا رسولم حاضر بشه‌‌.. رسول جان پاشو رسول یه نگاه تعجب آوری به حاج‌آقا انداخت اخم حاج آقا هم از چشمم پنهون نموند دوست نداشتم تحت فشار بزارمش محسن:بزارید راحت باشه.. اگه خواست بیاد آقاجون:نه میخواد الان بلند میشه‌‌.. رسول رسول:چشم بلند شد دست علیرضا رو هم گرفت رفت بیرون ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خدا همیشه و هر لحظه و هر ثانیه هوای تورو داره همیشه کنارته فقط کافیه صداش کنی که البته صدا نکرده هم هواتو داره و همیشه به فکرته🙃❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و بیست و نهم💛 دست علیرضا رو گرفتم رفتم تو خونه رسول:برو لباساتو بیار بابا بپوشونم علیرضا:باته علیرضا بدو بدو رفت تو اتاقش منم رفتم تو اتاق چمدون رو گذاشتم رو تخت و بازش کردم بازم مونده بودم که ببرمش یا نه در زده شد و احسان با اجازه ای گفت رسول:احسان بیا اینجا احسان:بیام تو اتاق؟ رسول:آره دیگه بیا کارت دارم احسان:آخه رسول جان من بیام تو اتاق؟ بلند شدم رفتم بیرون رسول:بابا کارت دارم احسان:گیج مادر زادی میگم شاید عکس خانمت تو اتاق بود من بیام چیکار؟ رسول:آها‌.. نگران نباش بیا عکساش همه با حجابه احسان:خب زودتر بگو.. حالا چیکارم داشتی رسول:میگم من با خودم چمدون بیارم یانه؟ احسان:لازم نکرده خودم واست همه‌چیز میخرم رسول:خب نه پس میارم احسان:عه رسول اعصاب منو خورد نکن رسول:قربونت برم داداش احسان:لازم نکرده قربونم بری رسول:اگه میخوای معذب بشم چشم نمیارم احسان:نمیخوام گوشی احسان زنگ خورد لبخندی روی لبش اومد و تماس رو وصل کرد احسان:یه لحظه گوشی.. برو لباساتو عوض کن بعد هرچی لازم داری بردار حالا فردا میریم بازار رسول: نزار برادر بودنمون رو فراموش کنم احسان:گمشو زودتر هر غلطی دوست داری بکن رسول:😐 احسان:حقته😂 رسول:دیوونه ای احسان:مثل تو رسول:هرهرهر احسان: هارهارهار علیرضا:بابایی اینو احسان:بده من تنت کنم رسول:گوشیت احسان احسان:ای وای.. مگه تو حواس میزاری‌.. بیا بریم عمو جان احسان دست علیرضا رو گرفت روی مبل نشستن برگشتم تو اتاق ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ علیرضا رو نشوندم روی پام و گوشی هم گذاشتم رو گوشم احسان:جانم علی؟ علی:سلام کجایین؟ احسان: فعلا در نیومدیم علی:هنوز اونجایین؟ احسان:آره وای منو..علیرضا بغلمه الان علی:جدی میگی؟ احسان:به جان تو..صبر کن عمو جون بیا حرف بزن علیرضا:تیه؟ احسان:عمو علیه‌.‌ البته پسرعمه من منظورمه علیرضا:نه احسان:چرا؟خیلی دوستت داره ها علیرضا:نمیتام احسان:باشه نخواه‌.. بعدا باهاش حرف میزنی علیرضا:بپوشون احسان:الان عزیزم.. علی من بعدا بهت زنگ بزنم؟ الان برم لباسای علیرضا رو تنش کنم علی:باشه فقط مامان میگه میاین اینجا؟ احسان:فکر نکنم علی:بازم خبر بده احسان:باش گوشی رو قطع کردم احسان:اینا چقدر خوشگلن علیرضا:بابایی دیلوز بلام خلید احسان:خیلی قشنگه بیا بپوش بریم علیرضا:توجا میلیم؟ احسان:خونه ما علیرضا: آخ جون😍 احسان:ای دورت بگردم چه خوشگل شدی تو ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن: این پ.ن رو شما بگین☺️🌷
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و سی 💛 از بغل بی‌بی بیرون اومدم اشکام صورتم رو خیس کرده بود آخه چطوری دل بکنم ازتون آقاجون اومد و بغلم کرد محکم دستامو دورش حلقه کردم آقاجون:مگه داری میری که برنگردی اینجوری گریه میکنی؟.. خجالت بکش رسول الان بابات میگه چه پسری تربیت کردما.. لوس نباش دیگه آبروی من میره رسول:دلم تنگ میشه خب🥺 آقاجون: عادت میکنی.. برو یکم تو خانواده جدید.. رسول:آقاجووون آقاجون:رسول خفم کردی بیا برو دیگه یه نفس بکشم از دستت رسول:نامرد آقاجون: ۲۰ سال بیشتر پیشم بودی حق بده از دستت خسته شدم رسول:خیلی ممنون اصلا آقاجون: شوخی کردم عزیز بابا ناراحت نشو از بغل هم بیرون اومدیم آقاجون اشکامو پاک کرد و لبخند زد آقاجون:من حلالت نمیکنم اگه بری و فراموشمون کنی رسول: رسول غلط بکنه شما رو فراموش کنه آقاجون:برو بابا برو که منتظرن رسول:چشم آقاجون:آها یه چیزی.. دیگه من سفارش نکنم رسول کنارشونی باید اون لبخندت همیشه رو لبت باشه، اگه گفتن بریم بیرون قبول کن، یکمم خوش صحبت باش روزه سکوت نگیر کنارشون رسول:😂 چشم آقاجون پیشونیم رو بوس کرد آقاجون:چشمت بی بلا.. برو بابا برو خدا پشت و پنهانت رسول:واسم دعا کن باشه؟ آقاجون:اگه لوس نباشی چشم رسول:آقاجون😐 آقاجون:ببخشید... برو دیگه ده بار گفتم بهت رسول:خدافظ آقاجون:خداحافظ بابا جان از بی‌بی هم خدافظی کردم قبل از بیرون اومدم از زیر قرآن رد شدم دست آقاجون و بی‌بی بوسیدم و بیرون اومدم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆☆ با علیرضا و بابا کنار ماشین وایساده بودیم منتظر رسول بودیم احسان:اَه چرا نمیاد محسن:احسان ساکت احسان:ساکت چیه بابا خب راست میگم دیگه بابا یه اخم اساسی واسم رفت که دیگه چیزی نگفتم چند لحظه ای گذاشت که با صدای آرومی خطاب بهم گفت محسن:رسول اومد بهش بگی چرا انقدر لف دادی و اینجور حرفا من میدونم و تو احسان:چشم..ببخشید نگاهم به علیرضا افتاد داشت با توپش بازی می‌کرد لبخندی زدم آخ خدا چقدر این بچه شیرینه رسول از در اومد بیرون حاج‌آقا و بی‌بی هم اومدن بیرون آقاجون:ببخشید یکم این رسول لوس تشریف دارن محسن:😂 رسول:آقاجون😐 بی‌بی:بچمو اذیت نکن حاجی آقاجون:چشم رسول:اخ من فدای بهترین مادر دنیا بشم بی‌بی:خدانکنه مادر آقاجون:برین دیگه دیرتون نشه محسن:نه دیر نمیشه حاج‌آقا آقاجون:من میخوام زودتر از دست این رسول خان راحت بشم بعد شما میگی دیر نمیشه؟ رسول:جدی جدی داره بهم بر میخوره آقاجون:بخوره.. چه بهتر رسول:بابا میشه زودتر بریم😫 احسان:😂 حاج‌آقا رسولو بغل کرد و گفت آقاجون:شوخی کردم باهات لوس خودم علیرضا:بابایی‌ دَسته شدم رسول: دسته چیه بچه.. بگو خسته آقاجون:خب بچه راست میگه دیگه رسول:باشه بریم دیگه محسن:دستتون درد نکنه زحمت دادیم آقاجون:این چه حرفیه مراحمید بازم از این کارا بکنید محسن:چشم حتما رسول:خداحافظ آقاجون.. بی‌بی خدافظ مراقب خودتون باشید ••••••••• بلاخره بعد از کلی تعارف و خدافظی سوار ماشین شدیم راه افتادیم سمت خونه رسولو بازور فرستادم جلو بشینه منو علیرضا هم عقب نشستیم همینکه وارد یکم راه اومدیم آهنگو روشن کردم علیرضا هم کلی ورجه‌ورجه می‌کرد ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:پیش به سوی خوشی و کلی اتفاقات جورواجور😜😁
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و سی و یکم💛 تو راه احسان و علیرضا کلی شیطونی کردن و میخندیدن لبخندی که امروز روی لبای احسان میبینم رو هیچ وقت ندیده بودم نگاهی به رسول کردم که خیره به جاده بود درکش میکردم ترک کردن جایی که بزرگ شده و کلی خاطره خیلی سخته ولی خب باید درستش کنیم دیگه محسن: کجا بریم شیطونا؟ احسان: علیرضا بگه کجا بریم علیرضا: بلیم پالک محسن:باشه خوشگلم میریم پارک.. برم رسول جان؟ رسول اصلا حواسش به من نبود نگاهی به احسان کردم که نگران به رسول نگاه می‌کرد محسن:رسول جان؟ دستم رو گذاشتم رو شونه‌اش که به خودش اومد رسول:جانم محسن:چیزی شده؟ رسول:نه بابا محسن: علیرضا میگه بریم پارک رسول: باش دیگه هیچ حرفی نزد منم به سمت نزدیکترین پارک راه افتادم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ روی صندلی سرد پارک نشسته بودم خیره به علیرضا و احسان که داشتن بازی می‌کردن آبمیوه‌ای جلوم قرار گرفت نگاهم رفت سمت بابا محسن:به چی نگاه میکنی سه ساعت؟ بیا اینو بخور سرحال بشی رسول:ممنون محسن:نمیدونستم چه طعمی دوست داری واسه همین میوه مورده علاقه احسانو برات گرفتم به آبمیوه با طعم هلو نگاه کردم و لبخند زدم رسول:دستتون درد نکنه محسن:نوش جان..زودتر بخور تا گرم نشده رسول:خودتون چی؟ محسن:من دوست ندارم رسول:جدی؟ محسن:آره فقط طبیعی میخورم آبمیوه رسول:😂 محسن:به چی میخندی؟ رسول: خیلی شباهت دارین به آقامحمد.. اونم دوست نداره محسن:این الان کجاش خنده داره؟ رسول:یاد چندماه پیش افتادم محسن:می‌شنوم رسول: آخر شب همه بچه ها تو ون داشتیم برمیگشتیم اداره بعد داوود حوس آبمیوه کرد اونم عاشق آبمیوه پرتقالیِ.. یعنی با دنیا عوضش نمیکنه، سال پیش یه آبمیوه بزرگ با طعم پرتقال گرفتیم بعد گذاشتیم توی جعبه کادوی خیلی خوشگل روز تولدش بود وقتی بازش کرد انقدر ذوق کرد محسن:😂 یعنی کادوتون یه آبمیوه بود؟ رسول:نه خب اون واسه خنده بود بچه ها چیزای دیگه هم گرفته بودن ولی داوود همیشه میگه اون آبمیوه از همش بهتر بود محسن:😂.. بحث سر محمد بودا رسول:آها راست میگین😅.. بچه ها اون شب آبمیوه و کیک خریدن ولی آقامحمد گفت که دوست نداره اون فقط طبیعی میخوره.. از اون روز به بعد براش آبمیوه طبیعی می‌گرفتیم اونم به جای تشویق، توبیخ می‌کرد محسن:واسه چی؟ رسول: میگه تا شما باشین مسخره بازی نکنید..آخه راستم میگه با لحن مسخره ای میگم بفرمایید محسن:پس دستش درد نکنه رسول: میگم شما چند ساله با آقامحمد رفیقین؟ محسن: از وقتی محمد وارد این کار شده رسول: آها یعنی شما زودتر از ایشون وارد شدین؟ محسن:آره بابا سن من خیلی بیشتر از اونه رسول:چند سالتونه مگه؟ محسن:دیگه پرو نشو رسول:چرااا؟😐 محسن:چون سنم رو نمیگم رسول: مگه دخترین؟ محسن:تو.. صدای گریه علیرضا مانع از ادامه صحبت شد دویدم سمتش از سرسره افتاده بود زمین بلندش کردمو نشوندمش روی پاهام رسول:علیرضا بابا خوبی؟؟ علیرضا:😭 رسول:گریه نکن دورت بگردم چیزی نشده محسن:علیرضا بابا درد داری؟ علیرضا:پام دلد میتونه😢 اشکاشو با دستم پاک کردم و به زانوش نگاه کردم رسول:هیچی نشده فقط یکم خاکیه گل پسرم علیرضا:دلد میتونههه رسول:باشه چرا داد میزنی آخه بچه احسان:بیاین بریم اونور بچه ها میخوان بازی کنن به بچه هایی که منتظر بودن من بلند بشم تا سر بخورن نگاه کردم.. خندیدم و بلند شدم رسول:ببخشید الان میتونید بازی کنید محسن:خب دیگه بریم داره شب میشه علیرضا:بازی تونم محسن: عزیزم نگا، داره هوا تاریک میشه بریم خونه بعدا که پاهات بهتر شد میایم علیرضا:باته بلیم احسان:بیا بغل عمو، بابا رو ولش کن علیرضا رفت تو بغل احسان محسن:بیاین بریم به سمت ماشین حرکت کردیم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن: شما امید داشته باشین به خدا خدا جوری سرنوشتت رو بسازه که هنگ کنی☺️😁
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و سی و دوم💛 در خونه رو باز کردم کشیدم کنار و به رسول گفتم محسن:برو داخل بابا رسول:ممنون رسول که رفت بعدش احسان و علیرضا، آخر هم خودم رفتم احسان و علیرضا که از بس بازی کرده بودن از خستگی روی مبل ولو شدن رسولم جلو در وایساده بود محسن:برو دیگه چرا وایسادی؟ رسول:منتظر شما بودم محسن:بریم بابا دست گذاشتم روی کمرش و هدایتش کردم سمت حال سوئیچ و گوشیم رو گذاشتم روی اپن احسان:پاشین بریم اتاقتون رو نشون بدم محسن:باشه احسان دست علیرضا رو گرفت رسولم پشت سرشون رفت وارد آشپزخونه شدم در یخچالو باز کردم حالا شام چی بخوریم؟ صدای زنگ موبایلم بلند شد از روی اپن برداشتم زینب بود محسن:سلام زینب جان زینب: سلام داداش خوبی؟ محسن: قربونت تو چطوری؟ زینب: الحمدلله.. چیشد؟ محسن: تازه رسیدیم خونه زینب: شام بیاید اینجا محسن: اگه بشه زینب جان بزار واسه فردا چون الان خسته شدن بچه ها..بعد من به رسول بگم زینب:باشه هر وقت اومدین قدمتون سر چشم محسن:علی چطوره؟ زینب: خوبه خداروشکر محسن:دیگه درد نداشت؟ زینب: نه داداش محسن:چیکار میکنه؟ حامد کجاست؟ زینب: حامد که رفته باشگاه علی هم داره فیلم میبینه محسن:به اون حامد بگو یکم بمونه تو خونه زینب:خب داداش اون بنده خدا هم کار داره نمیتونه زیاد بمونه تو خونه محسن:میخوای بیام خودم ببرمش بیرون؟ زینب:بیرون نمیره که محسن:ای بابا زینب:دیگه برو داداش مزاحمت نمیشم فقط اومدین بهم خبر بده محسن:باشه زینب:سلام برسون محسن:سلامت باشی خدافظ زینب:خداحافظ گوشی قطع کردم زیر کتری رو روشن کردم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ احسان در اتاقی رو باز کرد احسان:بفرمایید اینم از اتاق کنار رفت وارد اتاق شدیم خیلی قشنگ بود یه قسمت از اتاق کلی اسباب بازی پسرونه چیده شده بود علیرضا که با دیدنشون ذوق زده دوید طرفشون یه قسمت از اتاق هم میز و صندلی بود با یه کتابخونه خالی😂 احسان:کتابخونه رو فردا پر میکنم رسول:کی وقت کردی اینجارو درست کنی؟ احسان:دیروز رسول:یعنی دیروز این همه.. احسان:یادته تو بیمارستان وقتی فهمیدم علیرضا برادر زاده منه کلی ذوق کردمو رفتم تو گوشی؟ رسول:آره احسان: من یکی از رفیقام اسباب بازی میفروشه اینترنتی بعد به اون گفتم زود آماده کرد رسول:چرا انقدر زحمت کشیدی؟خب علیرضا زیاد.. احسان:نزن تو ذوقم دیگه رسول:دستت درد نکنه احسان:وظیفه بود علیرضا:بابا.. بابا بیا اینو بده به من به هواپیما بالای کمد اشاره کرد احسان:الهی احسان فدای اون لحنت بشه جیگرم😘 بیا خودم بهت میدم احسان هواپیما رو داد به علیرضا..اونم بدو بدو رفت بیرون احسان:خوشت اومد؟ رسول:آره عالیه احسان:شرمنده خیلی دوست داشتم اتاق تو و علیرضا جدا باشه ولی.. رسول:دیوونه شدی؟یعنی چی جدا باشه همین اتاقم من الان عذاب وجدان گرفتم احسان:واسه چی؟ رسول:اتاق واسه کی بود؟ ببین احسان بهم دروغ نگو رنگ اتاق که سفید،طوسیِ ولی بوی رنگ نمیده اتاق..توروخدا دروغ نگو بهم اتاق واسه کی بوده؟ احسان:یه نفس بگیر بزار توضیح بدم رسول:بفرما احسان: این اتاق خالی بوده ما وسایل اضافه رو اینجا میذاشتیم..رنگ اتاق هم باید بگم چند سال پیش امیرحسین گفت میخواد این اتاق رو رنگ کنه واسه خودش و عمومهدی رنگ کرد، بابا ماموریت بود وقتی برگشت گفت جاتون تنگ میشه واسه همین واحد بالا رو گرفت واسه اونا از اون موقع امیرحسین و عمو مهدی میرن بالا البته فقط واسه خواب چون بابا نمیزاره زیاد برن بالا رسول:مطمئن باشم؟ احسان:چرا اینجوری حرف میزنی؟مگه دروغ میگم بهت‌؟ اصلا گیرم که اتاق تا دوروز پیش واسه یکی بوده میخوای چیکار کنی؟ رسول:خب اینجوری مزاحم.. احسان:شرمنده ها ولی دفعه دیگه اسم مزاحمت رو بشنوم با همین پشت دست زدم تو دهنت رسول:😐 احسان:ها چیه؟..خیلی بی ذوقی..دیروز از صبح تا آخر شب این اتاقو واست آماده کردم بعد میگی مزاحمی؟ واسه چی فکر میکنی مزاحمی؟ تو داداشمی رسول جزئ از این خانواده رسول:معذرت میخوام احسان جان خوب شد؟ احسان:بهتره.. راستی تخت هم واست سفارش دادم دونفره رنگش هم به رنگ اتاقت میخوره تا دوروز دیگه فکر کنم بفرستن رسول:تخت میخو.. احسان:خفه لطفا رسول:تشکر احسان:آهان این شد محسن:بچه ها بیاین چایی بخورین احسان:آقای بی ذوق بریم اینو گفت‌و رفت.. به این رفتارش خندم گرفته بود چند قدمی راه رفتم تو اتاق، خیلی دکور قشنگی داشت واقعا احسان حق داشت عصبی بشه به حیوانات کوچیک که با سلیقه چیده شده بودن نگاه کردم بینشون حیوان خرگوش رو برداشتم همون حیوون مورد علاقه عاطفه🙃 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:یکم حق بدیم🌷