عزیزان چالش داریم (حوصلم رفته خونه اشون)
میایین پیویم یک وسیله ای که کنارتونه رو شوت میکنید و من بهتون:
_ میگم وایب چه رنگی رو میدین
_ بهتون یک عکس رندوم میدم
_ میگم که بچگیتون چند درصد شاد بوده
_ یک کتاب و یک آهنگ بهتون معرفی میکنم
_ و یک سناریو میدم که توش دارید یک زندگی جدیدی رو رقم میزنید
جهت شرکت کردن
جایی که شوتشون میکنم
تو چنل جوین نباشی نمیزارمت
*بابت فور معذرت 🙏🏻 *
شما: @Cemetery_null
رنگ طوسی
۷۵ درصد
کتاب سمفونی مردگان و فیلم knives out
بعد از چندین ساعت رانندگی بالاخره به جایی که میخواستم، یعنی شهری که از کشورم دورتر بود رسیدم. میخواستم زندگی تازه ای رو شروع کنم، توی جایی غریبه، توی کشور خودم نشد پس شاید اینجا زندگی ای رو که همیشه میخواستم پیدا کنم. بعد از گشتن بین خونه هایی که لب دریا بودن بالاخره خونه ای که از قبل از یک پیرمرد اجاره کرده بودم رو پیدا کردم. از ماشین پیاده شدم و به خونه ی جدیدم نگاه کردم، آره یکم بیریخت بود ولی من فقط دنبال جایی هستم که توش احساس امنیت کنم. به سمت پله های خونه رفتم، با اینکه زیاد امن به نظر نمیرسید.
شما: @Once_upon_a_dream
رنگ صورتی (واقعا نمیدونم چرا ولی این وایب رو میدادی)
۷۰ درصد
کتاب بادبادک باز و فیلم once upon a crime
از قطار پیدا شدم و تو جمعیت دنبال دوستم گشتم، دوستی که باری چند سال ندیده بودمش و حالا میخواستم پیش اون زندگی کنم. تمام اتفاقاتی که تا الان افتاده رو پشت سرم رها کردم و به شهر جدیدی اومدم. بعد از چند دقیقه گشتن بالاخره دوستم رو پیدا کردم. خب اولش شوکه شدم چون خیلی تغییر کرده بود ولی بعدش پریدیم بقل همدیگه. سوار ماشینش شدیم و من از پشت پنجره بیرون رو تماشا میکردم، شهری جدید، زندگی ای جدید. جایی ناآشنا برام ولی احساس خوبی بهم میداد که باعث میشد لبخند رو لبم بشینه.
شما: @Idc_clowne
رنگ مشکی
۸۵ درصد
کتاب بخش دی و فیلم the edge of shadows
توی فرودگاه قدم میزدم، منتظر هواپیمایی بودم که قرار بود زندگیم رو تغییر بده. بعد از چندین ساعت بالاخره به شهری جدید رسیدم. شهری جدید و خونه ای جدید. توی خیابون ها قدم میزدم تا با شهر آشنا بشم و به آپارتمانی که کرایه کرده بودم برسم. کوچیک بود ولی برای یک نفر کافی بود. توی راه به یک آگهی روی در یک رستوران برخوردم که نیاز به یک آشپز داشت. منم که مهارت های آشپزی خوبی داشتم پس رفتم داخل.
شما: @Sariiiiii7_29
رنگ چمنی (دیگه یک رنگی هست حالا)
۹۰ درصد
کتاب به امید دلبسته ام و فیلم Altered
توی شهر قدم میزدم و به مغازه ها نگاه میکردم. چند ماهی میشد که به اینجا نقل مکان کرده بودم، زندگی جدیدم بود و تا الان که خوب پیش رفته بود. توی راهم به خونه یک سراشیبی بود که به دریاچه نزدیک اونجا ختم میشد. برای اولین بار از اون سراشیبی پایین اومدم و روی چمن ها کنار دریاچه نشستم. به آسمون که خورشید داشت غروب میکرد و آسمون تیره رنگ شده بود نگاه کردم. احساس آزادی میکردم، واقعا احساس خوبی بود.
مخفیگاه خاله کایرا
مهارت های آشپزی رو حال کردم
کایرا هرچی میدونه درمورد طرف میریزه توی متن
مخفیگاه خاله کایرا
کایرا هرچی میدونه درمورد طرف میریزه توی متن
به خدا
هرچی دارم و ندارم رو میریزم وسط یک چی ازش درمیاد