تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 29 #Ep • شانههایش دوباره همان لرز آشنا را میزبان شدند. شریا
پ.ن¹: صدرا پرت شد وسط خاطرات خونیش.
پ.ن²: حرفای امیرعلی سادهن ولی پر از غم :)
پ.ن³: امیرعلی رو بذارن تا آخر عمرش اینطوری میچسبه بهش..
پ.ن⁴: تموم زندگیش داشت تاوان پس میداد، و قراره بده؟
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 29 #Ep • شانههایش دوباره همان لرز آشنا را میزبان شدند. شریا
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 30 #Ep •
وقتی بالاخره از آغوش هم دل کندند، امیرعلی گلاب و دسته گل رها شده روی زمین را برداشت.
با حوصله و غم خاصی که در حرکاتش موج میزد، گلاب را آرام روی قبر خالی کرد و دستش را روی اسم حک شده بر سنگ کشید. صدرا بیحرف خیره مانده بود به نیمرخ زیبایش که در اندوه دست و پا میزد. بوی دلنشین گلاب با بوی خاک آمیخته بود و صدرا دلش میخواست نفس عمیقی بکشد اما تیر کشیدن چشم هایش مانع میشد.
امیرعلی در دنیای خود غرق بود. نیمی از گل ها را پر پر کرده بود که انگار با بوی غلیظ گلاب و فکری که به سرش زد تازه به خود آمد.
سریع سرش را بلند کرد و به اخم های درهم کشیده و چشمان ریزشده صدرا نگاه کرد.
- برو عقبتر خب بو نکن این گلاب و سردرد میگیری..
زبانش در ظاهر به سرزنشِ صدرا باز شد اما شماتت اصلی باید نثار خودش میشد. پس همانطور که سرش را پایین میانداخت آرام گفت :
- حواسم نبود به جاش آب معمولی بگیرم..
با شرمندگیای که در دادگاه درون سرش از این فراموشکاری نسبت به بیماری برادرش داشت خود را به شدت محکوم کرد. پشت دستش را روی پیشانیاش کشید و زیرلب گفت :
- چه مرگت شده امیرعلی...
او که خود را موظف میدانست زیر و بم برادرش را حفظ باشد حالا نمیتوانست بپذیرد چطور شب گذشته متوجه مصنوعی بودن بدخلقی های صدرا نشده و چطور با اینکه میداند صدرا با هربار به اینجا آمدن در آن گذشته لعنتی اسیر میشود، او را تنها گذاشته، آن هم بخاطر خودش.
نمیدانست چرا به جای آب گلاب خریده درحالی که میدانست این بوها برای صدرا مثل سم عمل میکنند. یعنی این دو سال دوری، اینقدر میانشان فاصله انداخته بود؟
یعنی او انقدر خودخواه شده بود که برای نجات خودش از مخمصه احوال برادرش را فراموش کند؟ یا ممکن بود برادرش به قدری عوض شده باشد که امیرعلی دیگر او را نشناسد؟ ممکن بود برادرش از او مهمتر و نزدیکتر پیدا کرده باشد؟ افکار ضدونقیضش مانند کلاف به یکدیگر میپیچیدند و گره کور میخوردند؛ کجا باید گلایه میکرد از این درد وابستگی؟
صدرا که کشدار شدنِ این سکوت خفقان آور را دید مشتی به بازویش زد و با لحنی که سعی داشت فضا را عوض کند گفت :
+ باز داری چی میبری میدوزی میکنی تن خودم و خودت..؟ بلند شو بریم کم کم هوا داره تاریک میشه.
امیرعلی نگاه محزونش را گنگ به او دوخت که صدرا لبخند بیجانی زد و سرش را کج کرد.
+ باز که آسمون رنگ چشمات شده داداش کوچیکه..
امیرعلی هرگاه دلش میگرفت خاکستری چشمانش هم تیرهتر از همیشه میشد، درست مانند آسمان. امیرعلی متقابلاً لبخند محزونی زد، حداقلش این بود که هنوز هم میتوانست چشمانش را بخواند و به دلخواه خودش تعبیر و تشبیه کند. صدرا سرش را جلو برد، بوسه پر از محبتی بر چشم راستش نشاند و انگار که صدای ذهنش را شنیده باشد کنار گوشش لب زد :
+ مال منن، همیشه میتونم بخونمشون..
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 30 #Ep • وقتی بالاخره از آغوش هم دل کندند، امیرعلی گلاب و د
پ.ن : ای که از چشم من احساس مرا میخوانی!
احتیاجی به سخن نیست، خودت میدانی.. ❤️🩹
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 30 #Ep • وقتی بالاخره از آغوش هم دل کندند، امیرعلی گلاب و د
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 31 #Ep •
شانه به شانه یکدیگر و غرق در سکوتی که انگار هیچ یک قصد شکستنش را نداشتند به سمت خروجی قدم برمیداشتند. هرکدام در دریای ماتم خود دست پا میزد و ذهن خستهاش را از سنگلاخها رد میکرد. صدرا به این فکر میکرد که چقدر خوب که قطعه پدرش همیشه خلوت و آرام بود و کسی دگرگون شدن حال او را نمیدید، اما طولی نمیکشید که خودش مهر باطلی بر فکرش میکوبید و برای آنها که چنین تنها و غریب در خاک آرمیده بودند دل میسوزاند.
- میشه یه قولی بهم بدی؟
با صدای آرام اما رسای امیرعلی به خودش آمد و سرش را به طرفش کج کرد. چیزی سر دلش از این لحن امیرعلی جوشید اما توجهی نکرد،
لبخند شیرینی به رویش پاشید و با مهربانی پرسید :
+ چه قولی؟
امیرعلی چشمانش را باز و بسته کرد، نگاهش دور بود، خیلی دور..
- اینکه دیگه نیای اینجا..
اخمهای صدرا در هم کشیده شدند و چشمانش ریز شد.
+ منظورت چیه؟
امیرعلی با لحنی که بوی آرامش قبل از طوفان میداد تکرار کرد :
- منظورم واضحه. ازت خواهش میکنم بهم قول بده که دیگه نمیای اینجا..
صدرا ایستاد، نفس هایش تندتر شده بودند و دیگر خبری از آن ملایمت سابق نبود.
+ چرا؟
امیرعلی بیتوجه به او به قدم برداشتن ادامه داد که اینبار صدرا با تحکم بیشتر او را مجبور به ایستادن کرد.
- با توعم بچه!
امیرعلی پوزخند غمگینی زد، دلش لک زده بود برای اینگونه خطاب شدن از سوی او..
برگشت و چند قدم طی شده را جبران کرد و رو به روی او ایستاد.
- تو میخوای خودتو به کشتن بدی یا منو؟
صدرا با همان اخم شانه هایش را بالا انداخت و سری تکان داد.
- هیچکدوم!
امیرعلی با تخسی در چشمانش زل زد و گفت :
- پس دیگه نمیای اینجا!
و بعد راهش را کشید که برود اما بازویش اسیر دست صدرا شد. صدایش با تندی و ناباوری بلند شد :
+ دستور میدی؟ فلجم کورم ناقصم چمه که نباید بیام پیش پدرم؟
امیرعلی برگشت، صاف ایستاد و دستش را از دست صدرا بیرون کشید، گویی طوفان درونش قصد خودنمایی داشت.
چنان گردبادی در چشمانش حلقه زده بود که انگار میخواست هرچه سد راهش شود را از میان بردارد.
شانه های صدرا را گرفت و با حرص و غم آمیخته به هم گفت :
- نه برادر ِبزرگتر عزیزم، من دستور نمیدم! گفتم خواهش میکنم، گفتم لطفا، حتی التماست هم میکنم..
و بعد واقعا خم شد و روی دو زانو نشست که صدرا بلافاصله دست هایش را گرفت و او را بالا کشید.
- چیکار میکنی بلند شو!
اما امیرعلی قصد کوتاه آمدن نداشت، صدرا ناچار شد مانند او روی زمین بنشیند.
امیرعلی با صداقت کودکانه لب باز کرد :
- داداش من در مقابل تو غرور ندارم، لازم باشه التماست میکنم.من هرچیم که بشه، هرچقدر ازت دور بشم، هرچقدرم که دلخور بشم یا ازت فاصله بگیرم، هر چقدر که به قول خودت کلهشق باشم یا باهات لجبازی کنم، بازم همون بچهایم که چشمش فقط به توعه.. تورو نگاه میکنه تا راه انتخاب کنه، تورو نگاه میکنه تا زنده بمونه..
هر کاریم کنی بازم پناه منی، حتی اگر رو سرم خرابش کنی بازم من میمونم..
بخدا قسم اگر بگن قلبت و از سینه در بیار و به داداشت بده میدم.
و با عجز تمام نالید :
- من ندارم جز تو کسی رو..
مردمک های صدرا بیقرار صورت او را میکاویدند. نمیدانست چه چیزی اینگونه او را به هم ریخته، طاقت نداشت شاخ شمشادش را اینطور شکسته ببیند.
با دستهایش صورت او را قاب گرفت و انگشت شصتش را نوازشوار روی گونهاش کشید.
+ خب چته داداشی؟ چرا اینجوری میکنی؟ من که چیزیم نیست..
همین حرف آتش بود بر انبار باروت امیرعلی. طولی نکشید که گر گرفت و زبانه کشید.
- چیزیت نیست؟ نیست؟ اون روزای لعنتی اگه از یاد تو رفته از یاد من نرفته!
سالها مجبور بودم مثل شمع آب شدنت و جلوی چشمم ببینم و کاری نکنم. هر بار به اصرار خودت میومدیم اینجا و هربار تا پای مرگ میرفتی!چون گیر کردی تو اون روز لعنتی! گیر کردیم! بابای ما یه بار مرد اما منو تو هرروز و هرشب مردیم!
دستش را بالا گرفت و ادامه داد :
- مردم هر بار همین دستو گذاشتم لای دندونات که قفل نشه، مردم هر بار تو بغلم گرفتمت که با لرزش کل تنت سرت به زمین نخوره، مردم هر بار اون دست و پای سرد شده و لمس و دیدم، مردم هر بار وحشت اینکه نکنه این فلج لعنتی به قلبت برسه کل تنمو لرزوند!
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 31 #Ep • شانه به شانه یکدیگر و غرق در سکوتی که انگار هیچ یک
پ.ن¹: خب نگرانشه بچه :)
پ.ن²: امیرعلی واسه هرکس غرور داشته باشه واسه داداش بزرگش هیچوقت نداره.
پ.ن³: شاخ شمشاد برادرش. ❤️🩹
پ.ن⁴: خاطرههای بد همیشه واضحتر به یاد آدم میمونن.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 31 #Ep • شانه به شانه یکدیگر و غرق در سکوتی که انگار هیچ یک
علیرضا قربانی4_5893103989523750694.mp3
زمان:
حجم:
12.2M
موسیقی پارت ؛
وصف حال این دوتا داداش :)❤️🩹
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 31 #Ep • شانه به شانه یکدیگر و غرق در سکوتی که انگار هیچ یک
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 32 #Ep •
صدرا مات و مبهوت به فروریختن او خیره بود، با هر کلمهای که او میگفت خاطرات سیاه و تاریک او را میبلعیدند.
شاید گمان میکرد این درد را فقط خودش کشیده، اما امیرعلی اسیر عمیقترین درههای این کوه پر فراز و نشیب بود..
امیرعلی میدانست قرار است از زدن این حرفها پشیمان شود اما وحشت تکرار آن روزها چنان فشاری به او وارد میکرد که فقط میخواست کمی از بار روی دوشش را سبک کند. صدایش میلرزید و در گلو میشکست :
- فکر کردی چطور راضی شدم یه بار چهار سال و یه بار دو سال ازت دور بشم؟ چطوری تونستم دو سال بدون دیدنت دووم بیارم؟ چون هر بار خودم و قانع کردم دور موندن از اینجا واست بهتره! هر بار دندون رو جیگرم گذاشتم و گفتم حداقل حواست پرت میشه.
اگه اون دکتر نمیگفت از اون دارو های لعنتی خلاص شدی و اگه فراموش کنی خوب میشی عمرا نمیذاشتم بری!
من نیومدم که حتی با دیدن من یادش نیفتی..
صدرا نمیدانست. نمیدانست برادرش اینهمه با او غرق در این درد شده.
- حالا داری باز چیکار میکنی؟ چرا با خودت این کار و میکنی؟ گناه نداری تو؟
جمله آخر را چنان سوزناک ادا کرد که صدرا برای اولینبار بعد از سال ها به خود اجازه داد برای خودش غصه بخورد. لبهایش را گاز میگرفت و چشمانش برق میزدند. امیرعلی مصمم بود از برادرش حتی در مقابل خودش محافظت کند.
- بچگیت جوونیت با این درد گذشته..
برای بزرگ کردن من گذشته..
میفهمی چه بلایی سر خودت و اعصابت آوردی؟ حواست هست همین الان سرت درد میکنه و تا شب قراره از هر نور و صدایی فراری بشی؟
کمی مکث کرد و بعد وحشتزده ادامه داد :
- اگر الان سر مزار دوباره فلج میومد سراغت چیکار میکردم؟
دستش را روی سرش گذاشت و آرام لب زد :
- من خر حتی داروتو ندارم الان با خودم..
صدرا خودش را جمع کرد و کمی خودش را جلو کشید..
- علی..
صدایش از ته چاه در میآمد و امیرعلی را همراه خودش به داخل میکشید. هوا تاریک شده بود و قطرات ریز باران روی صورت سفید و مثل گچ امیرعلی مینشست.
- من بابا ندیدم.. من نمیتونم مثل تو دوسش داشته باشم.. احترام قائلم، خیلی احترام قائلم اما نباید بیشتر از این تو داغون بشی.. من میدونم تو دوسش داری، خیلی دوسش داری، اما فرق هست بین امید بستن به سنگ و امید بستن به کسی که صدای نفس هاش و میشنوی..
قطره درشت اشک مانند الماس گوشه چشم صدرا نشست.
- قول میدم من بیام.. هر پنجشنبه بیام.. سر میزنم.. هر کاری که تو بگی..
ولی تو نیا.. بذار حالت خوب شه.. خوب بمونه.. بذار زندگی کنی.. توروخدا داداش.. اینجا بودن حالت و بد میکنه، هر چیزی که یادآور اون روزها باشه حالت و بد میکنه..
سرش را کج کرد و با پایینترین تن صدا گفت :
- بخدا بابا هم راضی نیست.. راضی نیست وقتی میبینه چقد درد کشیدی.
جون ِمن داداش، جون من حرف گوش کن.
با چشمان خیسی که مثل بچهها درشت و گرد شده بودند به او زل زد.
مردمک های بیقرار دو جفت چشم خسته و عاشق، هر واکنش دیگری را رصد میکردند.
امیرعلی که سکوت صدرا را دید خم شد اما صدرا اجازه نداد و او در آغوش کشید.
+ نکن داداشی، این چه کاریه میکنی..
چانهاش را روی سر او گذاشته بود و موهایش را نوازش میکرد.
میدانست درد یتیمی چنان در اعماق وجود او رخنه کرده که میخواهد با تمام وجود عزیزانش را حفظ کند.
امیرعلی سرش را روی سینه صدرا گذاشته بود و به صدای تپش های قلبش گوش میداد.
کم عذابی نبود اینکه هر روز شاهد درد کشیدن و بیصدا سوختن عزیزت باشی، کم عذابی نبود اینکه شبها از ترس قطع شدن همین ضربانها چشم بر هم نگذاری.
باران شدیدتر شده بود و حالا آنها که مدت زیادی زیر آن مانده بودند خیس و نمدار شده بودند؛ امیرعلی پلکی زد تا اشک از پشت چشمش برگردد و با صدای گرفتهای زمزمه کرد :
- دیگه نمیای اینجا؟
صدرا ناخودآگاه تکخنده شکسته و غمگینی کرد. سری برای این لحن بچگانه تکان داد و جواب داد :
+ نمیام.
امیرعلی که راضی نشده بود ادامه داد :
- با منم میای میریم دکتر مگه نه؟
صدرا باز هم لبخندی زد و مثل پدرها گفت :
+ میام..
امیرعلی که تنور را داغ میدید دانه دانه خمیر هایش را میچسباند.
- دارو هاتو سر وقت میخوری؟
+ میخورم.
- خودت و با چهارده ساعت کار در روز و خواب های یکی دو ساعته داغون نمیکنی؟
صدرا کمی ابروهایش را بالا داد و دوباره به او اطمینان داد :
+ نمیکنم..
امیرعلی کمی مکث کرد.
- اگه اومدی اینجا چی..
صدرا با مهربانی و صبوری گفت :
+ اگر خواستم بیام با تو میام، اینجوری حالم بد نمیشه، یا اگرم بشه تو هستی، مراقبمی.
- منو به همین زودی زود عمو میکنی؟
+ میک-
تازه متوجه شد چه گفته که خون زیر پوستش دوید و او را از خود جدا کرد.
- چی؟؟ پاشو ببینم بچه پررو باز من به تو رو دادم.
به چهره بیحال اما شرور و فاتحش خیره شد، بالاخره نتوانست طاقت بیاورد و کوتاه در گلو خندید.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 32 #Ep • صدرا مات و مبهوت به فروریختن او خیره بود، با هر کلمه
- خوبه من تورو محدود کردم و تو انقد لوسی. بچه کوچولوی لوس دو ساله.
و بعد از جا بلند شد و دستش را دراز کرد تا او بگیرد.
امیرعلی نفس عمیقی کشید، لبخند ملیحی زد و همانطور که دست او را میگرفت گفت :
- تا وقتی پیرمردی مثل تو هست من دوست دارم بچه کوچولوی دو ساله باشم. :)
پ.ن¹: صدرا انقدر غرق امیرعلی شده بود که خودشو به کل فراموش کرده بود.
پ.ن²: شاید خودش خودشو فراموش کرده باشه، ولی امیرعلی؟ هرگز :)
پ.ن³: فقط صدرا نبوده که با ترس بزرگ شده..
پ.ن³: داداش کوچیکه فرصت طلب :)
پ.ن⁴: صدرا انقدر سر بزرگ کردنش بدبختی کشید که تهش دوباره بشه بچه کوچولوی لوس دوساله 😔