تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 31 #Ep • شانه به شانه یکدیگر و غرق در سکوتی که انگار هیچ یک
پ.ن¹: خب نگرانشه بچه :)
پ.ن²: امیرعلی واسه هرکس غرور داشته باشه واسه داداش بزرگش هیچوقت نداره.
پ.ن³: شاخ شمشاد برادرش. ❤️🩹
پ.ن⁴: خاطرههای بد همیشه واضحتر به یاد آدم میمونن.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 31 #Ep • شانه به شانه یکدیگر و غرق در سکوتی که انگار هیچ یک
علیرضا قربانی4_5893103989523750694.mp3
زمان:
حجم:
12.2M
موسیقی پارت ؛
وصف حال این دوتا داداش :)❤️🩹
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 31 #Ep • شانه به شانه یکدیگر و غرق در سکوتی که انگار هیچ یک
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 32 #Ep •
صدرا مات و مبهوت به فروریختن او خیره بود، با هر کلمهای که او میگفت خاطرات سیاه و تاریک او را میبلعیدند.
شاید گمان میکرد این درد را فقط خودش کشیده، اما امیرعلی اسیر عمیقترین درههای این کوه پر فراز و نشیب بود..
امیرعلی میدانست قرار است از زدن این حرفها پشیمان شود اما وحشت تکرار آن روزها چنان فشاری به او وارد میکرد که فقط میخواست کمی از بار روی دوشش را سبک کند. صدایش میلرزید و در گلو میشکست :
- فکر کردی چطور راضی شدم یه بار چهار سال و یه بار دو سال ازت دور بشم؟ چطوری تونستم دو سال بدون دیدنت دووم بیارم؟ چون هر بار خودم و قانع کردم دور موندن از اینجا واست بهتره! هر بار دندون رو جیگرم گذاشتم و گفتم حداقل حواست پرت میشه.
اگه اون دکتر نمیگفت از اون دارو های لعنتی خلاص شدی و اگه فراموش کنی خوب میشی عمرا نمیذاشتم بری!
من نیومدم که حتی با دیدن من یادش نیفتی..
صدرا نمیدانست. نمیدانست برادرش اینهمه با او غرق در این درد شده.
- حالا داری باز چیکار میکنی؟ چرا با خودت این کار و میکنی؟ گناه نداری تو؟
جمله آخر را چنان سوزناک ادا کرد که صدرا برای اولینبار بعد از سال ها به خود اجازه داد برای خودش غصه بخورد. لبهایش را گاز میگرفت و چشمانش برق میزدند. امیرعلی مصمم بود از برادرش حتی در مقابل خودش محافظت کند.
- بچگیت جوونیت با این درد گذشته..
برای بزرگ کردن من گذشته..
میفهمی چه بلایی سر خودت و اعصابت آوردی؟ حواست هست همین الان سرت درد میکنه و تا شب قراره از هر نور و صدایی فراری بشی؟
کمی مکث کرد و بعد وحشتزده ادامه داد :
- اگر الان سر مزار دوباره فلج میومد سراغت چیکار میکردم؟
دستش را روی سرش گذاشت و آرام لب زد :
- من خر حتی داروتو ندارم الان با خودم..
صدرا خودش را جمع کرد و کمی خودش را جلو کشید..
- علی..
صدایش از ته چاه در میآمد و امیرعلی را همراه خودش به داخل میکشید. هوا تاریک شده بود و قطرات ریز باران روی صورت سفید و مثل گچ امیرعلی مینشست.
- من بابا ندیدم.. من نمیتونم مثل تو دوسش داشته باشم.. احترام قائلم، خیلی احترام قائلم اما نباید بیشتر از این تو داغون بشی.. من میدونم تو دوسش داری، خیلی دوسش داری، اما فرق هست بین امید بستن به سنگ و امید بستن به کسی که صدای نفس هاش و میشنوی..
قطره درشت اشک مانند الماس گوشه چشم صدرا نشست.
- قول میدم من بیام.. هر پنجشنبه بیام.. سر میزنم.. هر کاری که تو بگی..
ولی تو نیا.. بذار حالت خوب شه.. خوب بمونه.. بذار زندگی کنی.. توروخدا داداش.. اینجا بودن حالت و بد میکنه، هر چیزی که یادآور اون روزها باشه حالت و بد میکنه..
سرش را کج کرد و با پایینترین تن صدا گفت :
- بخدا بابا هم راضی نیست.. راضی نیست وقتی میبینه چقد درد کشیدی.
جون ِمن داداش، جون من حرف گوش کن.
با چشمان خیسی که مثل بچهها درشت و گرد شده بودند به او زل زد.
مردمک های بیقرار دو جفت چشم خسته و عاشق، هر واکنش دیگری را رصد میکردند.
امیرعلی که سکوت صدرا را دید خم شد اما صدرا اجازه نداد و او در آغوش کشید.
+ نکن داداشی، این چه کاریه میکنی..
چانهاش را روی سر او گذاشته بود و موهایش را نوازش میکرد.
میدانست درد یتیمی چنان در اعماق وجود او رخنه کرده که میخواهد با تمام وجود عزیزانش را حفظ کند.
امیرعلی سرش را روی سینه صدرا گذاشته بود و به صدای تپش های قلبش گوش میداد.
کم عذابی نبود اینکه هر روز شاهد درد کشیدن و بیصدا سوختن عزیزت باشی، کم عذابی نبود اینکه شبها از ترس قطع شدن همین ضربانها چشم بر هم نگذاری.
باران شدیدتر شده بود و حالا آنها که مدت زیادی زیر آن مانده بودند خیس و نمدار شده بودند؛ امیرعلی پلکی زد تا اشک از پشت چشمش برگردد و با صدای گرفتهای زمزمه کرد :
- دیگه نمیای اینجا؟
صدرا ناخودآگاه تکخنده شکسته و غمگینی کرد. سری برای این لحن بچگانه تکان داد و جواب داد :
+ نمیام.
امیرعلی که راضی نشده بود ادامه داد :
- با منم میای میریم دکتر مگه نه؟
صدرا باز هم لبخندی زد و مثل پدرها گفت :
+ میام..
امیرعلی که تنور را داغ میدید دانه دانه خمیر هایش را میچسباند.
- دارو هاتو سر وقت میخوری؟
+ میخورم.
- خودت و با چهارده ساعت کار در روز و خواب های یکی دو ساعته داغون نمیکنی؟
صدرا کمی ابروهایش را بالا داد و دوباره به او اطمینان داد :
+ نمیکنم..
امیرعلی کمی مکث کرد.
- اگه اومدی اینجا چی..
صدرا با مهربانی و صبوری گفت :
+ اگر خواستم بیام با تو میام، اینجوری حالم بد نمیشه، یا اگرم بشه تو هستی، مراقبمی.
- منو به همین زودی زود عمو میکنی؟
+ میک-
تازه متوجه شد چه گفته که خون زیر پوستش دوید و او را از خود جدا کرد.
- چی؟؟ پاشو ببینم بچه پررو باز من به تو رو دادم.
به چهره بیحال اما شرور و فاتحش خیره شد، بالاخره نتوانست طاقت بیاورد و کوتاه در گلو خندید.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 32 #Ep • صدرا مات و مبهوت به فروریختن او خیره بود، با هر کلمه
- خوبه من تورو محدود کردم و تو انقد لوسی. بچه کوچولوی لوس دو ساله.
و بعد از جا بلند شد و دستش را دراز کرد تا او بگیرد.
امیرعلی نفس عمیقی کشید، لبخند ملیحی زد و همانطور که دست او را میگرفت گفت :
- تا وقتی پیرمردی مثل تو هست من دوست دارم بچه کوچولوی دو ساله باشم. :)
پ.ن¹: صدرا انقدر غرق امیرعلی شده بود که خودشو به کل فراموش کرده بود.
پ.ن²: شاید خودش خودشو فراموش کرده باشه، ولی امیرعلی؟ هرگز :)
پ.ن³: فقط صدرا نبوده که با ترس بزرگ شده..
پ.ن³: داداش کوچیکه فرصت طلب :)
پ.ن⁴: صدرا انقدر سر بزرگ کردنش بدبختی کشید که تهش دوباره بشه بچه کوچولوی لوس دوساله 😔