تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 2 #Ep • با صدای بلندی که از پشتش آمد چشم هایش گرد شد و همز
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 3 #Ep •
از روی تخت بلند شد و به دنبالش راه
افتاد.
- نه قرار نبود، ولی فکر میکردم حداقل سر عقل اومده باشی.
امیرعلی وارد آشپزخانه شد، او همان جا جلوی اُپن ایستاد و نگاهش کرد.
بعد از کمی مکث، دوباره لب زد :
- خیلی خطرناک بود که اینو بهت دادن؟
طوری که انگار چیزی نشنیده در یخچال را باز کرد و مشغول به گشتن بین مواد غذایی داخلش شد.
کمی که از جواب نگرفتنش گذشت اخمهایش درهم رفت.
- با توام امیرعلی!
قامتش را راست کرد و دستش را به در یخچال گرفت، با حالتی کلافه نگاهش کرد.
+ آره خیلی خطرناک بود، انقدر که جز من هیچکس دیگه جرئت نکرد انجامش بده. همینو میخواستی بشنوی؟ راضی شدی؟
به این فکر افتاد که هیچکس جز این پسر انقدر در یک مدت کوتاه نمیتواند خشم را در وجودش بیدار کند، قاب را با غیظ گذاشت روی اُپن.
- بگو هیچکس دیگه جز من انقدر احمق نبود که انجامش بده، تو آدم نمیشی علی؟
مغزش پر بود از چیزهایی که میخواست در جوابش بگوید، اما فقط در یخچال را بست و مستقیم نگاهش کرد.
+ پروازت چندساعت بود؟ حتما خیلی خستهای، تو برو بشین من برات یه چیزی درست کنم بخور بعدش بخواب.
درست بود، خیلی خسته بود. خیلی دلتنگ بود و خیلی هم کلافه. کلی سوال داشت بپرسد که همهشان هم به این ختم میشد که چرا؟ چرا خانهاش را جدا کرده بود؟ چرا دست از بچه بازیهایش برنمیداشت؟ چرا اینطوری زندگی میکرد؟ چرا فکر میکرد حتما باید قهرمانی چیزی باشد؟
- آره خستهم ولی نه از پرواز! از مسخره بازیای تو.
این را گفت و بدون اینکه نگاهی دوباره به چهرهاش بیاندازد برگشت و به سمت نشیمن رفت.
مغز امیرعلی پر بود از احساسات ضد و نقیض، هم دلش پر میکشید برای بغل کردنش و هم با این حرفهای تکراریای که دوباره بعد این همه مدت شنیده بود دلش میخواست تا جای ممکن از او دوری کند تا دیگر مجبور نشود حرف بشنود.
یک قدم به جلو برداشت و کف دو دستش را به سنگ کابینت تکیه داد، سرمای سنگ داشت کمی از التهاب سردرگمیِ درونش میکاست که با صدایی از پشت سرش از جا پرید. به سمت صدا برگشت و با دوباره دیدنِ اخمش با وحشت گفت :
+ دیگه چیشده؟ بچه جن پیدا کردی تو خونهم؟
- این چه کوفتیه دیگه؟
گوشیِ در دستش را برگرداند و عکس پس زمینهاش را نشانش داد.
چندبار پلک زد تا موقعیت را هضم کند و بعد بدون توجه به اینکه قرار است چه واکنشی دریافت کند با کمی تعلل و نگرانیِ تصنعیای که در لحن و چشمهایش مشاهده میشد پاسخ داد :
+ خب ببین داداش..
انگشت هایش را درهم قفل کرد و قدمی جلو آمد.
+ میخواستم زودتر بهت بگم ولی-
- چه غلطی کردی علی؟
با صدای سرزنشگرش سرش را پایین انداخت.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 3 #Ep • از روی تخت بلند شد و به دنبالش راه افتاد. - نه قرا
پ.ن : پ.ن ندارم، خدا به دادش برسه 💁🏻♀️
" مشکل ریشه در بچگیت داشت. "
″ - خاله میخواد برات زن بگیره. "
″ اینکارو نکن. تمومش کن منو بکش بالا. حماقت نکن امیرعلی!″
″ - اون موقع که برای نجات دادنت به دل آتیش زدم باید میفهمیدی چقدر دیوونهام. ″
" برق چشمات قبل از خودت معرفیت کرد.. "
"- کی زن من میشه؟ حتماً تو! "
" من شنا بلد نیستم. "
• 🗣 | #Coming_Soon
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 3 #Ep • از روی تخت بلند شد و به دنبالش راه افتاد. - نه قرا
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 4 #Ep •
+ خیلی دختر خوبیه دادا-
با همان اخم وحشتناک خیز برداشت به سمتش.
- چی گفتی!؟
امیرعلی چندقدم عقب رفت و با بالا آوردن دستهایش گفت :
+ به قرآن شوخی کردم منو نخور من هنوز جوونم آرزو دارم مثل تو پیرمرد نشدم.
هنوز اخم بین ابروهایش از بین نرفته بود که امیرعلی ملتمسانه ادامه داد :
+ بخخدا شوخی کردم.
نگاهی به دختری که عکسش روی پس زمینه بود انداخت و بعد به امیرعلی.
+ خب حالا انقدر دختر مردمو نگاه نکن-
نگاهش دوباره روی امیرعلی قفل شد که دست هایش دوباره بالا آمدند.
+ نه نه غلط کردم هیچی..
- پس این چیه دقیقاً ؟
امیرعلی بدنش را که تا الان در گارد بود شل کرد و نفسی گرفت.
+ این گوشی یکی از بچهاست دستم جا مونده بود، فردا میبرم بهش بدم.
دوباره خیره نگاهش کرد.
+ دیوونه بخدا برای من نیست چرا اینطوری نگاهم میکنی زهره ترک میشم.
با کلافگی دستی روی صورتش کشید، نمیتوانست یک ثانیه از حاشیه دور بماند؟ سری تکان داد و همانطور که دوباره از آشپزخانه خارج میشد گوشی را انداخت روی اُپن.
امیرعلی دست به کمر زد و نگاهی به اُپن کرد.
+ مگه مدرک جرمن هرچی پیدا میکنی میای میندازی اینجا میری؟
نگاه چپ چپی حوالهاش کرد و همانطور که کابینت بالایی را باز میکرد طوری که او هم بشنود گفت :
+ یه طوری رفتار میکنی انگار شونزده هیفده سالمه و دختر آوردم خونه بابام..
- زر نزن بچه شنیدم چی گفتی کر نیستما،
قدت دیلاق شده عقلت از بچه شونزده هیفده سالهام کمتره.
همانطور که گاز را روشن میکرد با لحنی که کمی خنده درونش نهفته بود پاسخ داد :
+ مرسی ممنونم داداش جون منم دوستت دارم.
چقدر این مرد و حرفهایش از او انرژی میبُرد. انقدر در مقابلش کم آورده بود که فقط دلش میخواست برود یک گوشهای قایم بشود و هیچ چیز نشنود. حتی نگذاشته بود بغلش کند، الان که فکر میکرد حتی سلامم نکرده بود.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 4 #Ep • + خیلی دختر خوبیه دادا- با همان اخم وحشتناک خیز بردا
پ.ن¹ : خدا به دادش رسید. 💁🏻♀️
پ.ن² : چرا امیرعلی رو بغل نکرد ؟
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 4 #Ep • + خیلی دختر خوبیه دادا- با همان اخم وحشتناک خیز بردا
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 5 #Ep •
تخم مرغها را دانه دانه درون ماهیتابه
شکست که سایهای روی خودش احساس کرد و بعد صدایی کنار گوشش شنید.
- املت درست میکنی؟
امیرعلی پلکی زد و سرش را برگرداند به سمتش، از روی شانهاش زل زده بود به ماهیتابه و با ابروهای بالا رفته میپرسید.
+ چیه نکنه چلوکباب با پلوی زعفرونی میخوای؟
پوست تخم مرغهارا انداخت داخل کاسه کنارش و دستهایش را آب کشید.
+ وقتی میگی فردا میام ولی یهو سروکلهت پیدا میشه چه توقعی داری؟ نصفه شب همینم غنیمته بخور خداتو شکر کن.
یک دستش را گذاشت روی کابینت و به نیمرخ امیرعلی خیره شد.
- ناخوندهم؟ میخوای برم؟
امیرعلی که از حجم صداهای سرش به ستوه آمده بود نچی کرد و برگشت سمتش.
+ من اینو گفتم داداش؟ دو دقیقه صبر کن حرفی که زدم پردازش بشه بعد حمله کن بهم..
- خجالت نکش یه وقت بگو حیوونی دیگه!
چشمهای امیرعلی گرد شد، چقدر حس میکرد برادرش را نمیشناسد. چقدر غریبه شده بود.
+ من کِی همچین چیزی گفتم صدرا؟
او که حالا صدرا خطاب شده بود با شنیدن نامش سری تکان داد.
- صدرا؟ حالا از خان داداش شدم صدرا؟
امیرعلی که دوباره حرف زدن را جایز نمیدانست با کشیدن نفس عمیقی رویش را برگرداند به سمت غذایش.
+ میگفتن فرانسه خیلی رویایی و شاعرانهست..
پوزخند نامحسوسی زد و گاز را خاموش کرد.
+ فکر میکردم روت اثر بذاره، البته گذاشتهها..
برگشت سمت صدرا که هنوز خیره نگاهش میکرد.
+ ولی برعکس.
صدرا طوری که انگار دوزاریاش افتاده باشد سرش را تکان داد.
- از اولم نباید میاومدم اینجا..
عقبگرد کرد و از آشپزخانه خارج شد، چمدانش هنوز کنار دیوار مانده بود.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 5 #Ep • تخم مرغها را دانه دانه درون ماهیتابه شکست که سایه
پ.ن¹ : مرحله پردازش برای خان داداش قفله.
پ.ن² : دست خدا عیان شد نام داداش خطاب شد 🫵🏻