eitaa logo
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
677 دنبال‌کننده
31 عکس
11 ویدیو
0 فایل
آدم. - 25 July. وبلاگ شخصی. آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه. https://daigo.ir/secret/91375840776
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از KHAMENEI.IR
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📢 رهبر انقلاب، امشب: آقای کریمی! «ای ایران» بخوان... 📝 رهبر انقلاب امشب، خطاب به آقای محمود کریمی فرمودند: اگر خسته نمی‌شوی «ای ایران» بخوان! 👈 لحظاتی از نوای «ای ایران خدایی» حاج محمود کریمی در مراسم عزادارای شب عاشورا با حضور رهبر انقلاب در حسینیه امام خمینی(ره) 💻 Farsi.Khamenei.ir
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
سلام به تو پوپک، سلام به طراوتِ هرآنچه باشی، همان می‌بینیِ نگاهت. سلام به حضورت. سلام به تو و تمام آن‌هایی که از تو، عادتِ بازنگری به امانت برده‌اند. همان‌هایی که دوران نبودنت، تنها مخاطب‌شان نبودنت‌ بود. همان‌هایی که با آینه‌ها رفیقند‌ و با سرخورده‌ی درون آینه همزاد.. سلام پوپک. صدای "طاقت ماندن ندارم آه ای دنیا خداحافظ"ت را خوب به‌خاطر دارم‌.. چیزی شبیه افتادن یک آینه از دست آدم گیجی مثل من. خوشحالم که برگشتی پوپک، شب‌های دیگر، حرف‌های دیگر، و احوالات دیگری در انتظار ما به تماشا نشسته‌اند..
کاش یک تکه ابر بودم در آسمان‌های سوئیس.
در امتداد جاده‌ی ملامت‌بار سوگواری بابت از دست رفته‌های بی‌برگشت، ترجیح می‌دهم روی زمین به انتظار صبح بنشینم. سلام آفتاب و خداحافظی مهتاب را ببینم، و وقتی مطمئن شدم هیچکس خواب نیست، با بیداری خداحافظی کنم. پوپک، این قصه‌ی پرتکرار هر شب من است. فرار از تاریکیِ درون آینه که شب‌ها بیشتر از ساعات دیگر روز دست روی شانه‌ام می‌گذارد‌. سوسویِ مردمک بدنیتش‌ در تاریکی برق می‌زند. به قصد کُشت کنارم می‌نشیند. نمی‌خواهد بداند دقیقاً خوبم یا نه، فقط می‌خواهد به جواب سؤالش برسد: آیا به اندازه‌ی تمام بی‌اندازه‌های جهان از زندگی دست کشیده هستم؟ و اگر مکتفی به رنجی که متحمل آن هستم نباشد، دستی به رویم می‌کشد و کابوسی هدیه‌ی خوابم می‌کند. از خواب فراری، از بیداری هراسان. این تمام آن‌چیزی‌ست که شب به من هدیه می‌دهد.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
ء. /
ای عشق چه در شرح تو جز «عشق» بگویم؟ در ساده‌ترین شکلی و پیچیده‌ترینی..
در نگاه اول برایم سؤال شد یک آدم باید چقدر در زندگی اخم کرده باشد که پیشانی‌اش به این غلظت از فرورفتگی برسد؟ چپق می‌کشید و بدون اینکه تکانی بخورد، صندلی راکِ براق زیرپایش، با صدای جیرجیر ریزی عقب و جلو می‌شد. انقدر زیباییِ برق صندلی حواسم را پرت کرده بود که فراموش کردم قبل از وارد شدن بپرسم: اجازه هست؟ خودش لطف کرد، و رو به منی که انگار بعد از میلیون‌ها سال آدم دیده بودم؛ با صدای خَش‌داری زمزمه کرد بیا تو. بعد از چند ثانیه گفت، البته فکر نمی‌کنم نیازی به اجازه‌ی من داشته باشی. و پُک غلیظی به چپق خوش‌بویی‌ که در آن لحظه هیچ بویی به مشامم خوش‌تر از آن نمی‌آمد زد. یک لحظه از رفتارم خجالت کشیدم ولی تعجب باعث شد خیلی زود فکرم از شرم خالی شود. از خودم پرسیدم مگر هنوز هم کسی چپق می‌کشد؟ و ای‌کاش نمی‌پرسیدم. آدمی که نمی‌داند در ذهنش حرف می‌زند یا بلند زر می‌زند چرا باید به خودش اجازه بدهد راجب هرچیزی نطق کند؟ فرورفتگی‌های غلیظی که تا چند لحظه قبل برایم جای حیرت داشت کم‌رنگ تر شد، و همان صدای زمخت مجدداً گفت: من هفتاد سال است که چپق می‌کشم، دیگر عادت شده، نمی‌شود ترکش کرد. یک لحظه ترسیدم، با خودم گفتم نکند به دنیای کتاب‌‌های امیرخانی‌ آمده‌ام..؟