دو/سه سال پیش بین دو تا جوون درگیری پیش اومد و آخرش یکیشون کشته شد.
یه بندهخدایی خیلی دوید و تلاش کرد رضایت بگیره، ولی خانواده مقتول قبول نکردن و حکم اجرا شد...
چند وقت بعد، پسر همین آقایی که اونهمه دنبال بخشش بود، با موتور تصادف کرد و فقط دست و پاش شکست..
اما وقتی پای خودش وسط اومد، تا قرون آخر دیه رو گرفت و حاضر نشد یه ذره کوتاه بیاد..
بعضیها وقتی نوبت حق خودشونه،گذشت یادشون میره، ولی از بقیه انتظار دارن ببخشن و کوتاه بیان...
آنها که دوستشان میداشتم، رفتند و من ماندهام در میانِ آنان که دوستشان نمیدارم..
این یه تیکه از کتاب سقای آب و ادبِ،
مهدی شجاعی رو خیلی دوست دارم
قلمش یجوریه آدم دلش میخواد هی بخوونه ولی تموم نشه..
به رفیقم گفتم: نمیدونم چمه، یه مدته سردردهای عجیبی میاد سراغم...
میگه: هر مرضی خواستی بگیر، فقط سرطان نگیر!
مرده شور ترو نبره با این دلداری دادنت..!!🦦
همه حلالیت میخوان واسه سفر کربلا...
منم حلال کنید، با این سردرد، معلوم نیست
تا صبح اصلا سرِ پا باشم! 😅