تولدِ نازدانهی اربابم مبارکمون باشه..
السَّلَامُ عَلَيْكِ يا رُقَيَّةَ بِنْتَ الْحُسَيْن...
برای شیاطین اپستین،بسماللهگفتن کافی نیست؛
کامل باید سورهی بقره رو بخونی..
زن و مردی توی ماشین، وسط شلوغیِ ترافیک،
داد میزنن، فحش میدن،حرمت همو جلوی چشم همه میشکنن…
آدم این صحنهها رو که میبینه،
یه لحظه دلش میلرزه از ازدواج؛
نه از کنار هم بودن،
نه از ساختن زندگی…
از اون عشقی میترسه
که برای رسیدن بهش هزار بار جنگیده،
اشک ریخته، صبر کرده…
اما آخرش برسه به جایی
که حرمتش جلوی غریبهها شکسته بشه...
یه رفیق طلبه دارم..
آقا امروز تهِ جیبشو دیدم…
فقط شکلات توش بود!
نه از دلار خبری بود، نه از سکه طلا…
فقط یه مشت شکلات که اونم از راهپیمایی ۲۲ بهمن،جمع کرده بود..🦦
طلبه بودن سخته
طلبه حق نداره ماشین خوب سوار شه
حق نداره مدیر باشه
حق نداره حساب بانکی داشته باشه
حق نداره با خانوادهاش تو رستوران غذا بخوره
حق نداره مسافرت بره
حق نداره با خانمش تو خیابون قدم بزنه
حق نداره پارک بره با بچش بازی کنه
حق نداره ...
چون راحت قضاوت میشه..
این انقلاب با یه طلبه شکل گرفت و هنوز هم با یه طلبه هدایت میشه،
پس طبیعیه که بعضیا از طلبهها وحشت داشته باشن...
البته، تو هر قشری آدم خوب و بد پیدا میشه، اینو نمیشه نادیده گرفت...
تو پدر و مادرها هم بعضیاشون خوب نیستن؛
بعضیاشون در حق بچههاشون بیرحم هستن،
بعضیاشون بچههاشون رو نادیده میگیرن،
بعضیاشون همیشه غر میزنن..
بعضیاشون بچههاشون رو رها میکنن
ولی نمیشه همهشون رو بد بدونیم
یه آخوند بد هم وجود داره،
نباید باعث بشه همهشون رو بد قضاوت کنیم...
یادش بخیر…
وقتی کوچیک بودم، همیشه از مادرم اینطوری میپرسیدم:
چند شب بخوابم تا بریم فلان جا…؟
یا چند شب دیگه صبر کنم تا این اتفاق بیفته…؟
حالا اگه بخوام مثل یه بچهی ساده و کنجکاو بپرسم:
"چند شب دیگه باید بخوابم تا به چشمت بیام امامحسین؟!"
دیروز تو راهپیمایی،یه بنده خدایی با هزینهی شخصی آش رشته پخش میکرد، لحظهی آخر دونهدونه ظرفهای خالی رو جمع کرد که مردم رو زمین نندازن…
همچین آدمی یدونهش برای وطن کمه،باید تکثیر بشه..