مادر همکارم بیمارستان بستری شد..
وقتی براش زنگ زدن، دستپاچه شد و از
شدت نگرانی حالش بد شد..
جالب اینکه متوجه شدم مادر واقعیش نیست…
چقدر خوشبختند آدمهایی که انقدر امن
هستن که بقیه اینطوری نگرانشون میشن..
وقتی کوچیک بودم،هر وقت رعدوبرق میزد
فکر میکردم یه پیرزن عصبانی توی آسمون
نشسته..
سنگا رو به هم میزنه تا صدا بده..🦦
امروز شمال بینهایت گرم بود
انگار یهو از بهمن پرت شدی تو فروردین..
شب هم رعد وبرق و حالا هم وزشِ باد گرم ..
قراره از اسمون چی پایین بیاد الله اعلم...
اگه آروم شدی،
اگه لبخندت از ته دله،
اگه دیگه دلتنگ نمیشی
بدون از ته دل بخشیدمت...