عزیزِ هجراندیدهام؛ من برایِ تو همیشه با لیوانی
چای، در آسودهترین حالت ممکن، در آستانهی
در ایستادهام و به استقبالت آمدهام!
میدانی چه نیاز است؟!
تجدید دیدار و بس..(:
هدایت شده از مــســتغــرقِ خــیــال
بغلم کن بزار یادم بره یه انسانِ غمگین و خستهم.
من، اینجا، درست همینجا، جلویِ پایت زانو زدهام.
همینجا میگویم که مرو، میگویم که رفتن
چیزی را از پیش نمیبرد..
ولیکن تو، دورتر از من، کنارِ همان تکدرختِ پر
خاطرهمان، ایستادهای و دم از رفتن میزنی..
تا کی فراق و دوری؟ تا به کجا رفتنُ نرسیدن؟!
چیکار میکنید که انقدر دوستداشتنیاید و همه
دستهگلهایِ کنار خیابون برای شماستُ شهرُ برای
رسیدن بهتون بهم میریزن و با همه دعوا میکنن
تا برسن بهتون و حالشون از نبودتون بده و نفسهاشون
به نفسهاتون وصله و از زیباییتون، نفسشون میبره؟!
ما کجای این قصهایم پس🦦؟
زندگی سخت میگیرد و قلبها، سخت شدهاند؛
ثانیهها به آرامی میگذرند و خاطرات محو میشوند؛
ولیک ما، همچنان در گذراندنِ زندگیِ بیطاقتُ
عجول، ماندهایم..
این روزها برایِ منتظران، آرام میگذرد؛
برایِ لبخندلبانِ این دیار، با عجله و برایِ هر یک
از این مردمان، به گونهای دیگر..
برایِ من اما، به هنگام ِغم و اندوه، تصویری
مملوء از جایِ خراشها جلوی ِچشمانم نقش
میبندد و زمان، بیخیالِ گذشتن، در کنارِ من
اشک میریزدُ برجای میماند..