با فکر کردن به تو، دیگر سخنگفتن آسان نیست؛
بهسانِ جابهجاکردنِ کوه، دشوار و عمیق، به نظر میرسد،
آخر میدانی؟
میگویند درد آدمی را لال میکند و مهرِ سکوت بر لبانش
میزند. تو درد بودهای و هستی، حتی شاید درد
باقی خواهی ماند، کسی چه میداند؟
ولیکن خواستم در این مکتوبهیِ کوتاه، گفته باشم که
تو دردی و درد خواهی ماند؛ اما دلِ سادهی من تو را
رها نکرده و نخواهد کرد..
دل هنوز بر عهدی پایبند است که با چشمانت بست؛
عهد بر فراموشنکردن و فراموش نشدن؛ از بابتِ
عهدِ نخست اطمینان دارم، ولیک..
فراموش شدهام؛ در قعرِ چاهِ مخوفِ فراموشیام!
‹ذوق شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت؛
عشق و شعر و دفتر و خودکارم آرامم نکرد؟›
_نجمهزارع
هدایت شده از - مُعیـنـا -
مرگِمنحادثهتلخُغمانگیزینیست
فقطازجمعشمارفتهکسی،چیزینیست ؛
درود و روشنایی؛
این مکتوبه از تـینـٰار به دستتان رسیده!
[تقدیمی در راه است💘💁🏻♀️]
_شما؟ این پیام رو در چنلتون فوروارد کنید؛ بعد
لینکِ چنلتون رو اینجا برایِ من ارسال کنید.
_بنده؟ عکسِ مکانی رو بر اساسِ وایبتون به عنوانِ
محلِ اولین دیدارتون با یار+تکهای از موزیکِ زیبایی رو
(به صورت تکست) براتون پست خواهم کرد🤝🏻🌚.
"ظرفیت: ۲۰ چنل"
امضاء: وارِش.
ایگنور؟[عملِ ناپسندانه!]
کنار پنجره و دست بر لبهی پنجره نهاده بودم و خیره به
سقوط دلیرانهی قطرات اشک از مژگان آسمان؛
شاید هم
آنچنان سقوط شجاعانهای نبود؛ شاید این قطرات نیز
از ترسِ چیزی یا تکرارِ دوبارهی اتفاقی و یا حتی،از درد
و غم سقوط را انتخاب کردهاند. حتی میتوانند از شوقِ
دیدارِ یار، اینچنین شتابان پایین آیند.
آری، میتواند همین باشد وگرنه دلیل اینهمه تعجیل و
پیشیگرفتن از یکدیگر برای پایینآمدن چه میتواند باشد؟
آسمان هم به ستوه آمده و از مژگانش، از ابرهای
بارانخیزش کمک گرفته تا بلکه کم شود از سردیِ دل و
گرفتگی روحش. در این دنیای فانی و گذرا؛ همه خستهاند.
یکی ز دلتنگی خسته است و دیگری ز انتظار؛ یکی از دوست
داشتن دست کشیده و خستهی راهِ عاشقیست!
دیگری مسیری را طی کرده که در آن جز نابودیِ خود،
چیزی نیافته، با زانوان ِزخمی بر روی زمین نشسته و
در انتظار سایهی تاریکِ مرگ، روزگار میگذراند!
رهگذرِ مسکوت، در دلتنگی دست و پا میزند و خبری از دیارِ
عاشقان نیست.
"گویا در شهر، غبارِ غم پاشیدهاند"